<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

کلاغ 

 مهروش طهوري

 

هميشه قصه به سر مي رسيد،

چه بي تفاوت بود

براي مادر من غربت مدام كلاغ!

چرا نمي دانست،

كلاغ خواب مرا با خودش كجا برده؟

چرا نمي پرسيد؟

و من از اول هر قصه ياد او بودم.

كلاغ قصه ديروز!

تو باز در راهي؟

به خانه ات نرسيدي هنوز؟

چقدر پير شدي

كجاست عاقبت اين همه سفر كردن؟

كلاغ!

اول آوارگي ات يادت نست؟

چرا،

تو را براي هميشه كلاغ پر كردند؟

كبوتران بودند.

عقابها بودند.

و نيز كركسها.

تو را براي چه اينگونه دربه در كردند؟

سياه معمولي!

بجز تو هر كه پري داشت لانه اي هم داشت.

هميشه قصه به سر مي رسيد،

چه بي تفاوت بود

 براي مادر من غربت مدام كلاغ!

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
andi

سلام دوست عزيز . قشنگ بود . به ما سر نميزنی؟