ادبيات کلاسيک

بوی جوی مولیان<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چنین خوانده ایم که در زمان حکومت مقتدرترین  پادشاه سامانیان؛ نصر بن احمد بود، خزائن دولت انبوه، کشور در کمال آرامش بود و بندگان مطیع و فرمانبردار بودند. اما گویی یک سال پس از آن سال که زمستان را در بخارا گذراند قصد کرد تابستان را به همراه معتمدان و لشگریان به تفریح و سیاحت سپری کند. چنین شد که فصل بهار را در بادغیس که از نواحی خوش آب و هوای هرات بود ماند تا لشگریان از میوه های آن ناحیه تنول کنند و ستوران در چراهگاهها قوت گیرند و شایسته میدان جنگ شوند. هر چند جنگی در کار نبود و کشور در امنیت به سر می برد. بهار گذشت و نصربن احمد دستور حرکت داد و لشگر به سوی هرات پیش رفت؛ به منطقه ای خوش آب و هوا رسید که در آنجا چادرها را افراشتند و ایام به کام و در نهایت خوشی روزها گذراندند. پس از آن به شهرهای «مالن» و «کروخ» رفتند. زمانی به آن دیار رسیدند که انواع محصولات به ثمر رسیده بود. پس از ثمرات و نعمات برخوردار شدند و استراحت کامل نمودند تا تابستان به پایان رسید و نوبت به انگور آن ناحیه رسید. سخت است دل کندن از انگوری که به شیرینی مشهور بود. انگور که تمام شد هوای شیرۀ شیرین تر از شهد به سر امیر افتاد و تا سیر سیر از آن خورد حرف کشمش به میان آمد و از آن نیز بی نصیب نماندند. روزگار می گذشت و کشور در کمال آرامش بود. لشگریان به دستور امیرشان هر از چندگاهی از جایی به جای دیگر ره می سپردند و از نعمات بهره می بردند تا امیر هوای جای دیگری کرد و دستور حرکت به سوی «غوره» صادر شد و چون به آنجا رسیدند سراهایی دیدند همچون بهشت.

نصر بن احمد ترجیح داد زمستان را در آن بهشت زمینی بگذرانند و تا بهار از راه رسد، مرکبات از اطراف فرستاده شد و خوشی کامل بود و نعمات فراوان. بهار سال دوم که آمد امیر به همراه لشگر باز به «مالن» رفت و بهار که رفت تابستان آمد و امیر گفت:« کجا برویم که بهتر از اینجا باشد؟ تابستان را به استراحت پردازیم و مهر ماه حرکت کنیم»

و چنین شد که به امر امیر ماندند تا مهر ماه. که سخت بود دل کندن از میوه های آن فصل در آن شهر. پس امیر گفت:« بمانیم و از میوه ها بخوریم. سپس حرکت کنیم.» و ماندند و بر این روال فصل به فصل از منطقه ای به منطقه  دیگری بار بستند تا چهار سال از آن زمستانی که نصربن احمد در بخارا هوس سیاحت کرده بود، گذشت.

هرچند دوران اقتدار سامانیان بود و مردم در کمال آسایش روز می گذراندند، اما لشگریان از این خانه به دوشی به تنگ آمده، خواستار مراجعت به خانه و کاشانه خود شدند. ولی گویا امیر قصد بازگشت نداشت. از هرات سخن می گفت و از میوه ها و از آب و هوای مطبوعش. اطرافیان از قصد امیر آگاه شدند و صاحب منصبان به هر طریق که می رفتند نتوانستند منصرفش کنند و آن گاه دست به دامن رودکی شدند که او از مقبولترین ندیمان و همنشینان بود نزد امیر.

قرار بر این گذاشتند که مبلغ پنج هزار دینار به او بپردازند مشروط بر این که به هر طریق نصر بن احمد سامانی را از اقامت در این ولایات منصرف کند و به سوی بخارا راهی نماید. زیرا که در دل آرزوی دیار خود داشتند و شوق دیدار عزیزان. ابو عبدالله رودکی  پذیرفت و چون با خلقیات امیر کاملا آشنا بود متوسل به شعر شد. یک روز پس از آنکه امیر صبوحی کرده و بر تخت نشسته بود رودکی نزد او رفت تا در خلوت چنگ بردارد و در پرده عشاق برای او بخواند:

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتیهای او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

گویند: چون رودکی به این بیت رسید نصر بن احمد چنان از خود بی خود شد که از تخت فرود آمده و بدون کفش پای در رکاب اسبی نهاده و رو به بخارا تاخته است. چنانکه لشگریان که پشت او حرکت کردند پس از چند فرسخی به او رسیدند و کفش برایش مهیا نمودند. گویند امیر کفش به پا کرد و باز یک راست تا بخارا راند و هیچ نگفت و هیچ نکرد.

این بود داستان سرودن بوی جوی مولیان توسط پدر شعر فارسی ابو عبدالله جعفر بن رودکی

* نقل به مضمون از چهار مقاله نظامی عروضی

 

/ 0 نظر / 5 بازدید