ادبيات کلاسيک

آفرینش آدم*<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

پس چون خدای عزَّوجَلَّ خواست که آدم را، علیه السّلام، بیافریند، جبرئیل را بر زمین فرستاد، و گفت:«از زمین یک قبضه 1   گل بر گیر، تر و خشک، و از هر لونی 2 ، از سیاه و سپید و سرخ و زرد و سبز و شور و شیرین، تا  این خلق را از گل بیافرینم.» جبرئیل علیه السّلام به زمین آمد، آنجا که امروز خانۀ کعبه است، و خواست که برگیرد، زمین زیر او اندر، بلرزید و گفت 3:«چه خواهی کرد؟» وی گفت:«از تو یک قبضه برگیرم و به خدای برم، تا از تو خلقی آفریند، و بر روی تو برنشاند.» زمین گفت:«یا جبرئیل، از من خلقی آفریند،ندانم که فرمان برد او را اگر نه 4؟ به حقّ خدای بر تو، که بازگردی و از من برنگیری.»

 جبرئیل از تعظیم سوگند نام خدای بازگشت، و چیزی از او نگرفت، و پیش خدای تعالی شد، و گفت: «یا رب تو  دانی که زمین مرا به حقّ تو سوگند داد که از من برنداری، نیارستم برداشتن 5.» پس میکائیل را بفرستاد؛ و همچنین زمین به او گفت. اسرافیل را بفرستاد، همچنین گفت. پس عزرائیل را بفرستاد، ملک الموت را؛ چون زمین او را سوگند داد به حقّ خدای، گفت:«من فرمان او به سوگند تو دست بازندارم» و یک قبضه گل از زمین برگرفت از هر لونی 6، زرد و سیاه و سرخ و سپید و کبود و سبز و گِلِ تر و خشک، خاک و سنگ ریزه – وز بهر آن است که فرزندان آدم از هرگونه باشند: سپید و سیاه و زرد و سرخ؛ و نیز خویهای ایشان هر گونه باشد7. خوی نیک و خوی بد- ...

پس آن گِل را از دست بازداشت روزگار بسیار 8 ، تا سیاه شد پس آفتاب بسیار بر آن بتافت و صلصال 9 گشت قال: فَخَلَقَ الّلهُ تَعالی آدَمَ عَلی صورَتِهِ 10 . یعنی: علی صورةِ آدم. و آن صورت، آن است که امروز صورت فرزندان آدم است، و این صورت هرگز هیچ کس ندیده بود، نه فرشته و نه جن و نه دَد و دام و نه وحوش. هیچ صورتی بدین نیکویی نبود، و بالای آدم چندانی بود که از زمین تا بر آسمان، و چهل سال کالبد 11 آدم به زمین افکنده بود، آنجا که امروز خانۀ کعبه است، و هر که بر وی بگذشتی از فریشته و دیگرگونه، از آن صورت عجب داشتی. پس ابلیس به دیدن وی آمد، و پای بر وی زد، و خشک شده بود، و صلصال گشته، از آن بانگ بر آمد. ابلیس عجب داشت از آن صورت وی؛ نیکو بنگرید، میانش تهی دید به دهن وی فرو شد، و به شکم وی اندر بگشت، و بیرون آمد از آنجا. و آن فریشتگان که بر روی زمین بودند که او مَلِک ایشان بود آنجا بودند. چون ابلیس از شکم او بیرون آمد، آن کفر خویش، که به دل اندر داشت، بر ایشان پیدا کرد 12، و ایدون گفت که:«این خلق 13 چیست که چیزی نیست و نیرو ندارد؛ ازیرا که میان تهی است، و هر خلقی که میانش تهی بُوَد 14، او ضعیف و بی نیرو باشد. و اگر خدای تعالی این زمین او را دهد، ما بدو نسپاریم، و او را از روی زمین برکنیم، چنانکه گروه جانّ را راندیم.» ایشان گفتند:«ما آنکه با جانّ کردیم، به فرمان خدای تعالی کردیم نه به فرمان تو. این زمین خدای راست، هر که را بخواهد بدهد، اگر این زمین او را دهد، ما بدو سپاریم.»

ابلیس چون از ایشان یاری ندید، از آن کفر و از آن سخن بازگشت، و طاعت آشکارا کرد و کفر پنهان کرد، و ایشان را گفت:«راست گویید این زمینِ خدای است، آن را دهد که خواهد، و نیز من هم بَرینم. ولیکن شما را بیازمودم بدین سخن.» و به دل اندر ایدون15 اندیشید که «اگر خدای این خلق را بر من فضل کند 16، من او را فرمان نکنم، و اگر مرا بر وی مسلّط کند، هلاک کنمش.»

خدای تعالی خواست که این اندیشۀ وی آشکارا کند؛ جان را بفرستاد تا به آدم اندر شد، به دهان و به گلوش فرو شد، و به سرش بر شد، و سر و روی و دهن و بینی راست شد. پس چون به گلوش فرو شد و بر شکم رسید و تا ناخن پای شد، هر کجای که جان آنجا رسیدی، آنجای از گِل، همه استخوان و پی گشتی، و زبر او گوشت برآمدی، و به حدیث اندر ایدون آمده ست که:چون جان به سر وی اندر بگشت و به روی و چشم و دهن و بینی برسید، عطسه داد 17؛ جبرئیل علیه السّلام بر سرش ایستاده بود، گفت:بگو ای آدم «الحمداللّه»؛ چون بگفت،خدای تعالی گفت: «یَرحَمُکَ ربُّکَ یا آدَمُ» خدای ببخشاید تو را. پس چشم باز کرد، و بهشت بدید، و درختان دید؛ آن میوه ها بر او بر، بدید بار آورده؛ و چون جان بر برش 18 فرو شد و به معده برسید، گرسنه گشت.  چون جان به شکمش بگذشت و به نافش رسید، چندان گرسنگی آمدش، که خواست برخیزد، وز آن میوۀ بهشت برکَنَد. و دست بر زمین نهاد و نیرو کرد که برخیزد و نیم تن فرودینش19 هنوز گِل بود، نتوانست برخاستن. جبرئیل گفت:«یا آدم، شتاب مکن» و خدای گفت: «کانَ الانسانُ عجولا" 20؛ و به آیت دیگر گفت: خُلِقَ الانسانُ مِن عَجَلٍ 21»  این خلق را بیافریدم و شتاب زده آفریدم.

* - گزیده تاریخ بلعمی، نگارش ابوعلی محمد بن محمّد بلعمی، به انتخاب و شرح دکتر رضا انزابی نژاد، انتشارات امیر کبیر، از مجموعه ادب فارسی

1- قبضه: مشت. 2- لون: رنگ. 3- گفت: زمین گفت. 4-اگر نه:یا نه. 5- نیارستم برداشتن: نتوانستم بردارم. 6 - دست بازداشتن:رها کردن، ترک نمودن. 7- و نیز خویهای ایشان هر گونه باشد:این معنی را ابوالفضل میبدی در تفسیر «کشف الاسرار» چنین آورده:«در خاک آدم هم شور بود و هم خوش، هم درشت بود و هم نرم، لاجرم طباع فرزندان مختلف آمد. در ایشان هم خوشخوی است و هم بدخوی، هم گشاده هم گرفته، هم سخی هم بخیل، هم سازگار و هم بدساز، هم سیاه و هم سفید» (ج3،  586 ). 8-آن گل.....بسیار:مدت زیادی آن گل را به حال خود گذاشت. 9- صلصال:گل خشکی که چون به آن انگشت بزنند صدا می دهد، 10- فَخَلَقَ الله ...:حدیث معروف صوفیّه است که به صورت های مختلف آمده است از جمله:«اِذا ضَرَبَ اَحَدُکُم فلیَجتَنِبِ الوَجهَ فَاِنَّ اللهَ تعالی خَلَقَ آدَمَ علی صورَتِه»(جامع صغیر، ج2، ص 4،) مولوی ناظر به همبن حدیث در مثنوی گوید:

خلق ما بر صورت خود کرد حق       وصف ما از وصف او گیرد سَبَقِ

چیزی که در متن بلعمی قابل توضیح است این است که بلعمی در معنی حدیث تاویل روا داشته و ضمیر را به «آدم» مربوط دانسته، و این درست نیست. دور نیست که حدیث متأثر از تورات باشد. در تورات آمده:«در روزی که خدا آدم را آفرید، به شبیه خدا او را ساخت»(تورات ، سفر پیدایش ، باب پنجم). 11- کالبد:قالب، تن. 12- پیدا کرد:آشکار کرد. 13- خلق:آفریده، مخلوق. 14- و هر خلقی که میانش تهی بود...: گردیدن ابلیس در درون جسد آدمی، در متون تفسیری و عرفانی به تعبیرهای گوناگون آمده، از جمله:«آن شوربخت شورچشم، ابلیس، به وی برگذشت؛ به دست حسد نهادِ او را بجنباند؛ اجوف یافت، گفت:«هذا خَلقٌ لا یَتَمالَکُ»  میان تهی است، و از میان تهی چیزی نیاید»(تفسیر کشف الاسرار، ج8، ص100). 15- ایدون:چنین. 16- فضل کند:برتر شمارد، ترجیح بدهد. 17- چون جان به سر وی اندر بگشت...عطسه داد...: موضوع سرشته شدن آدم، و پس عطسه کردن و زنده گشتنش، در متون فارسی، از نظم و نثر، آمده، از جمله:...[جان] چون خواست [ازکالبد آدم ] باز گردد، مرکب نفخه طلب کرد تا برنشیند... نیک شکسته دل شد. با او گفتند که ما از تو این شکسته دلی می طلبیم. قبض بر وی  مستولی شد. آهی سرد برکشید. گفتند ما تورا از بهر این آه فرستاده ایم. بخار آن آه به بام دماغ او برآمد، در حال عطسه ای بر آدم افتاد، حرکت در وی پیدا شد، دیده بگشود، فراخنای عالم صورت بدید، روشنی آفتاب مشاهده کرد، گفت:« الحمدالله». خطاب عزّت در رسید که « یَرحَمُکَ رَبُّکَ» (مرصاد العباد، 89) 18- بر برش:بر سینه اش. 19- فرودین: پایین. 20-  کان الانسان...: آدمی شتابناک است (قرآن، اسراء، 11). 21- خُلِق الانسان...(قرآن، انبیاء، 37).

03.gif

 

 

/ 1 نظر / 122 بازدید
مرورگر.کام

آخرين اخبار ايران و جهان در بزرگترين آرشيو خبري در ايران. خبر+عکس. :: اخبار را در www.moroorgar.com حرفه اي بخوانيد ::