یک یادداشت

این دفاع از خود نیست<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

در خانه ما اتاقی هست که من بیشتر در آنجا داستانهایم را می نویسم. کامپیوتر را گذاشته ام کنار پنجره؛ طوری که وقتی می نویسم می توانم از پنجره بیرون را نگاه کنم. چشم انداز این پنجره یک بلوار بیست و پنج متری است که در خاکریز بین دو خطش شمشاد کاشته اند. من این شمشادها را خیلی دوست دارم و هر از چندگاهی که بیرون نگاه می کنم احساس خوشایندی به من دست می دهد. و در این سوی اتاق؛ درست پشت سر من؛ روبه روی همین پنجره، کتابهایم در قفسه های فلزی جا گرفته اند. گاهی که خسته می شوم به این سو هم برمی گردم و به آنها خیره می شوم و گاهی تلاش می کنم از روی عطف، آنها را یکی یکی شناسایی کنم و خاطره خرید هر کدام را به یاد بیاورم. بالای قفسه ها چند قاب عکس است. اولین عکس مربوط به همسرم است. این عکس را در حالی از او گرفته اند که در دستی یک لیوان دارد و در دستی دیگر شکلات. توی لیوان هم نسکافه است. عکس دوم چخوف است. این عکس را دوستم عنایت پاک نیا از سوئد برایم فرستاده است. بعد این دو عکس تندیس برنز صادق هدایت قرار دارد که آن را در اولین دوره مسابقه داستان نویس صادق هدایت به من داده اند. بعد از آن باید بگویم که عکس همان دختر تهرانی است که لباس محلی سرخ و نارنجی تنش کرده اند تا به عنوان معرفه روزنامه های شمس الواعظین همیشه در اولین روزنامه جدید در صفحه اول چاپش کنند. سپس یک عکس از کارور است. بله ریموند کارور. این عکس را من از دایرة المعارف بریتانیکا در آورده ام. در این عکس کارور یک پیراهن آبی یقه دار پوشیده با یک شلوار پارچه ای طوسی. نه چاق است نه عصبی. دستهایش را در سینه به هم قفل کرده و دارد به جایی نگاه می کند. رد نگاهش را که می گیرم به صفحه مونیتور می رسم. همین طور خیره شده و دارد نگاه می کند. باید جای عکسش را عوض کنم.

دوستانی که به خانه من می آیند به شدت با نقدهایی که درباره کتاب من شده و در آنها من مقلد کارور معرفی شده ام، موافق هستند. آنها معتقدند که منتقدان نیز بسیار تیز هوش بوده اند چون بدون اینکه بدانند من در اتاقم عکس کارور را دارم توانسته اند سایه آن را پهن شده بر بالای سر من ببینند.

و اما کارور...

هر چند من کارور را خیلی دیر شناختم اما او خیلی زود روی من تاثیر گذاشت. دو روز قبل از آن روزی که پیکر بی جان محمد مختاری پیدا شود در یک جمع 4 یا 5 نفری من داستانی خواندم به نام « کلاغهای سفید» که آقای درویشیان آن را نپسندید و برای اینکه من را راهنمایی کند سفارش کرد کتاب «کلیسای جامع» اثر ریموند کارور را که خانم فرزانه طاهری آن را ترجمه کرده بود بخرم و بخوانم. این شد که رفتم سراغ کارور. اما قبل از آن کتاب توانستم دو داستان از کارور را از دوستی بگیرم و بخوانم، یک چیز کوچک و خوب به ترجمه خسرو دوامی در نشریه زنده رود و چند تا جعبه در مجموعه از این زمان از این مکان به ترجه خانم مریم خوزان. داستانهای بی نظیری بودند و من چندین بار آنها را خواندم و هم آکنون هم گاهی می خوانم.

و اما درست تا همان روزها ...

باید بگویم که من مجموعه داستان اولم «چند عکس، کناراسکله» را آماده چاپ کرده بودم. این مجموعه شامل ده داستان است که چون بسیار غیر حرفه ای چاپ شد کمتر کسی آن را خوانده است. البته خوشبختانه؟ من اینجا چند خط از بعضی از این داستانا را می آورم:

زیباشهر: پیرمرد لبخند بر لب داشت و به زوج جوانی نگاه می کرد که روبه رویش نشسته بودند. بالا از ابرها خبری نبود و ...

مردهای اینجا:«دو»

«دبرنا»

قهوه چی دستمالش را از دور مچ باز کرد و کنار سماور انداخت. نگاهی به علی مراد کرد و پیش مردی رفت که بُورده بود و ...

 بعدازظهر یک روز برفی:در اتاق بسته بود و چراغ خاموش. نور کمرنگی از پشت پنجره روی فرش پهن می شد....

همه چیز یا هیچ:حالا زن کنارش بود. با چشمهایی که نه سبز بود و نه آبی و هم سبز و هم آبی. چشمهایی که چون برکه ای آرام در آن چشمخانه گود رفته نشسته بود و ...

سراب:پنکه سقفی مگس وار می چرخید و هوای اتاق خنک بود. شهریور نیمه های شب هوا سرد می شد. با این حال پنکه یکدم کار می کرد و اتاق آنقدر خنک می شد که ...

همچنین از کتا ب دوم. یعنی آن مرد در باران آمد دو داستان ابتدایی؛ چه کسی با من ایروپولی بازی می کند؟ و دوست دارم برقصم را هم نوشته بودم. حالا با این چنین راه و روشی است که با کارور آشنا می شوم و شیفته او می گردم.

راستش را بخواهید این یادداشت در دفاع از خودم نیست. اگر در داستانهای مجموعه اول من نگاه کنید باز هم همان مواد مورد نیاز برای یا داستان کاروری را می بینید. در تمام اینها هم همان مرد و زن هستند و همان اتفاقات کوچک. اتفاقات کوچکی که گمان می کردم نمی تشود از آنها داستانهای خوب یا با ارزش بیرون کشید. اما پس از خواندن آثار کارور و اطلاع از شهرت جهانی او  و تاثیر گذاری اش به این نتیجه رسیدم که می توان از دل بی ارزشترین نکته های زندگی، داستانخهی باارزشی ساخت و پس از آن دریافتم برای نوشتن داستان نیازی به گشت و گزار و جستجو برای سوژه های خاص نیست. دیگر با خیال راحت چشمهایم را باز کردم  و از زندگی خودم و اطرافیانم داستانهایم را  بیرون کشیدم. اما خب دوستان و منتقدان هم حق دارند. من اگر از کارور هم تقلید نکرده باشم باز داستانهایم زیر سایه داستانهای او قرار گرفته است. و من باید تلاش کنم از این سایه سار بگذرم و بیشتر به خودم نزدیک شوم تا به کس دیگری.

من در مجموعه داستان دیگری تلاش کرده ام ادامه راهی را بروم که خودم انتخاب کرده ام حال در میانه این راه کسی به مانند ریموند کارور ایستاده است و من تلاش کرده ام از او بگذرم. حال تا چه حد توانسته باشم این کار را بکنم؟ باید ببیینم باز دوستان چه می گویند. اما این را هم بگویم اگر روزی در باره کارگاه چوب بری نوشتم مرا مقلد کارور ندانید من سه سال تابستان در کارگاه چوب بری کار کرده ام. در ضمن کارور اگر اعتیاد داشتهاعتیادش به الکل بوده. گمان نکنم دود بوده باشد و همین حالا هم می روم عکس کارور را بر می دارم تا و جایی می گذارم که نتواند به مونیتور خیره شود.

من از همه کسانی که کتاب من یعنی « آن مرد در باران آمد» را خوانده اند تشکر می کنم و از کسانی که درباره آن نظری داده اند به صورت ویژه سپاسگذارم. 

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
ا.ا

سلام... آثار اول معمولن بعدن به عذاب نويسنده تبديل می شوند... همه ی نويسنده هايی که در اول راهند خيال می کنند که از دماغ فيل افتاده اند اما به قول گلشيری نابغه ی جوان نداريم يا به قول من کم داريم...در هر صورت قرار نيست که کسی به خاطر آن مجموعه هنر شما را زير سوال ببرد...همين طور با اتهام کاروری بودن... چون هم شما را خوانده ما و هم کارور را و اتفاقن با اين ديد که آثار يک مقلد کارور را می خوان داستانهاتان را خواندم و در نهايت به اين نتيجه رسيدم آنها که شما را مقلد کارور می دانند خيلی سطحی نگرند...در هر صورت سفر خوش بگذرد و منتظر اثر بعدی تان هستم... در ضمن نوشته ی صادقانه ی شما در مورد کار اولتان می تواند عبرتی باشد برای امثال من که برای منتشر شدن! عجول نباشيم. به روز باشی! مخلص

بهاره خلیقی

گرامی چند نکته مهم را خودتان ذکر کرده بوديد : که از چيز های کوچک در دل زندگی هم می توان به راحتی داستانی نوشت . گفته چخوف را برايتان نقل می کنم خطاب به يکی از دوستانش که در به در بدنبال سوژه بود: من از اين زير سيگاری روی ميز می توانم داستانهای زيادی بنويسم! ....خوب آيا اين حرف اشاره به نکته ی مهمی نيست؟ و آيا داستان نوشتن به قول لوکاچ : ،در یک جریان ادبی ، مفاهیم توسط نویسندگان مختلف با درجات متفاوت تاکید و آگاهی مطرح می شوند . هر گرایش ادبی طیفی از نویسندگان را در سطوح مختلف خلاقیت در بر .می گیرد و هر نویسنده به جنبه خاصی از واقعیت می پردازد

بانوی آسمانی

سلام گاهی اينجا می آيم ومطالب شما را می خوانم .انگار تنها رابطه من با داستان اين وبلاگ است .اميدوارم آثار زيبايتان را به زودی بخوانم . حتما تشکر شامل حال من هم شده چون علاوه بر خواندن کتابتان کلی تبليغ هم کرده ام .انشالله موفق باشيد .

حسين

كتاب هايت را، چند عكس كنار اسكله و آن مرد در باران آمد را از كجا و چگونه بخرم. راستي چرا كارور؟ چرا خودت نباشي؟ مي بيني چه قدر سوژه دم دستمونه! هي روتو اينور كن ، بنويس ، نياز داريم كه حرف هاي نگفته مون بازگفته بشه! هي، عكس كارورو بردارو عكس خودتو بزار جاش. نه اين كه اون بده، نه! اون مارو و موقعيتمونو و جهنممونو درك نميكنه، همين!

Bahar

salam matalebeto ro khondam benzaram khalie jaleb amad, albate nazare digaran ham benzaram jaleb boud, khob barye inke adam dar rahie ke pish gerefteh movafagh bashe hamishe bayad enteghadhaye digaran ro madde nazar gharar bede ke komake bozorgie dar marahele badie kar barye afarad be hamrah dareh, motazere karhaye bishtarie az to hastam, dar enteha az inke be horofe latin neveshtam mazerat mikham motasefane type farsi ro hanooz nemidonam, movafgh bashie, -Canada Bahar