ما آدمهای ساده ای هستیم

داستان نخبه کشی*<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

قصد آن نداریم که در این دفتر از بردار کردن حسنک وزیر بگویم و حسین منصور حلاج و یا سخن از دو شقه شدن خواجه فضل الله به دست حاکم وقت؛ ابوسعید بهادر خان پیش کشیم و یا کشته شدن بزرگانی چون سهروردی، عین القضات، فراهانی و امیرکبیر را یادآوری کنیم که داستان نخبه کشی در این پاره از خاک که ایرانش نامند حکایت تلخ دیرآشتایی ست که در فضای مسموم ازلی این دیار نطفه بسته است و ذکرش حاصلی ندارد بجز ملال خاطر آدمیان و داغدار کردن داغداران و ناامید کردن امیدوارن و شادمان شدن رندان دژخیم خوی بزدل زبون که چنان بر پستی خود واقفند که شرم از رخ نمودن خود دارند.

اما کجاست پایان راه این بی مرامان که غایتشان جز ریشه کن کردن علم و امل و خشکاندن جوهر اندشه و تخته کردن درب دبستان و شکستن قلمهای سرخ جوهر چیزی نیست؟

باید بدور از هر رنگ و ریا چنان سخن گفت که خوانندگان این تصنیف نگویند:« شرم باد اینان را.»؛ بلکه دست مرافقت سویمان یازند. و تاریخی نگاریم به رنگ خون و سینه ی سفید کاغذ را چنان سیاه کنیم که تا روزگاران است، آنان که دشنه به دست می گیرند و قرمطی می جویند رنگ به شرمساری ببازند و سخن چنان باید گفت که قلم ذره ذره خود را بگرید

* این یادداشت را من در دی ماه سال 1377 برای ویژه نامه قتلهای زنجیره ای نشریه رایزن کرج نوشتم.

 

/ 0 نظر / 10 بازدید