از داستانهای من

آلاچیق<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از همین کنار؛ همین اینجا که می بینی راهی ست باریک و کوتاه که با یکی دو خم به جاده می رسد. به همان جای جاده که سه راه بیشه کلاه است. از آن سوی سه راه، راه ماشین رو آسفالت شده باریکی ست که پیچ و تاب می خورد و از دریا دور می شود تا از میان روستای نارنج بن بگذرد و زیر سایه های شاخه های درختان نارنج پیش رود تا کم کم در سینه کش دامنه های سبز پوش و بلند به یک میان بر تند شیب برسد که راه ییلاق مردم آنجاست. جاده را که به سوی  اين سه راه می آیی  آن سو تمام از همین کوههاست و از همین راهها و از همین درختهای سرسبز که روی سرشان آسمان آبی سایه انداخته است؛ آسمان آبی بی پایان شمال. اما رو که برگردانی این سوی جاده گاه  و بی گاه از لابه لای دیوارهای فروریخته نریخته، دریا را می بینی با موجهای شکن اندر شکنش. بلي همین سو که می گویم؛ روبه روی همان راه رو به سایه سارِ سرسبزپوشْ رونده، نیمچه دیوار سیمانی سوخته ای مي بيني که از کنار فرو ریختگی اش همین کوچه باریکِ ماسه فرش شده شروع می شود با دیوارهای شکسته و نمور که به همین کناری می رسد که می بینی و با دو خم به جاده برمی گردد.

اما این سو؛ همین زیر پا؛ ساحل شن ماسه ای داغ از آفتاب اردیبهشت ماه است؛ ساحل شن ماسه ای خیس شده از دریا. دریا، همین دریا. با آن گستردگی بی کرانش و این کناره های تیره کف آلود که هناکش کنان به آن سنگهای سفید بزرگ می خورد که با کنار هم چیدنشان سدی بر دریا ساخته شده. چه سدي؟ این دختران را که می بینی روی همان سنگها نشسته اند و دارند به دور دستها نگاه می کنند. آنها به جایی نگاه می کنند که دریا و آسمان به هم می رسند و در این به هم رسیدگی پرندگانی را می بينند که یکی یکی یا دسته دسته می کوشند از این سو یا آن سوی بگریزند و بي گمان همانها که پشت به این سو دارند در حالی که از فرو ریختن پشنگه های آب بر روی ساقهاشان لذت می برند هر کدام در آن دوردستها چیزهایی را می بیند که آن دیگری ها نمی بینندش. هر كس چيزي را مي بيند كه دوست دارد.

اما این را بدان آنچه مرا واداشت تا این عکس را نگهدارم نه سرسبزی بود نه آن سفیدی ساقهای ناپیدا و نه این نادیده های در آسمان پیدا. نه. خودت که می بینی؛ آنچه سایه اش بر تمام عکس پهن شده سیاهی گیسوان شلال اندر شلالِ این دختر سیاهپوشْ سبزه روست که نشسته بر زین اسبی تند پا مي آيد و باد موهای رها شده از روسری اش را چنان پریشان می کند که شکن موجهای دریا در کنار چین گیسوان او هیچ است و هیچ. از دور كه پیدا نبود کیست. کم کم، آرام و با شکوه سوار بر اسب می آمد. روسری اش را بسته بود دور گردن و همان طور که به دوردورها خیره بود باد موهاش را پریشان می کرد. آمد و آمد و آمد و همان طور که می آمد آفتاب اردیبهشت چند چین روی پیشانی اش مي ساخت، نزدیک شد و عطر خود را آمیخت به شرجی دریا که يك آن مرا واداشت این عکس را بردارم. دست و پا گم کرده عکس برداشتم. برای همین است دختر اسب سوار درست در میان قاب نیفتاده است. خب نمی شد رفت ایستاد رو به رویش و خواست که لختی درنگ کند تا دوربین را قراول رفت به سویش. بله. همین هم تا ندارد. از دور آمد و آرام آرام از کنارم گذشت و رفت. برگشتم و نگاهش کردم که می رفت و دل را با خود می برد و دریا رد سم اسبش را می شست. نگاه کن. تنها همین عکس از او مانده و یادی و دیگر هیچ. جاي سم اسبش را هم دريا شسته. ببين. رفت. بی اینکه بدانم که بود و چه نام داشت و كجا رفت. حالا هم نمي دانم کجاست. مثل خیلی چيزهاي دیگر که پيشتر بود و حالا نيست. كجا هستند؟ اما آن دیگری ها هم حاشیه اند. جماعتی که بر روی ساحل داغ نشسته اند و هر کدام به کاری مي پردازند. آن زن را می بینی؛ آن که یک دست سفید پوشیده. ببین دارد بر اندام برهنه مردش شن می ریزد. سرگرمی خوبی ست. نه؟ انگار دارد دفنش می کند. این یکی هم کودکی ست که با بیلچه شن ها را می کند. هر چند در این عکس از پشت افتاده اما یادم مانده است از کنارش که رد می شدم دیدم؛ داشت زمین را می کند. مادرش هم نگاهش می کرد. و تنها مادر او نبود که نگاه به او دوخته بود. اینجا خیلی ها نگران خیلی ها هستند. آن سیاهی را می بینی. او هم زنی ست که به نقطه ای در دریا خیره شده است. انگار جز او کسی نمی تواند این سیاهی را ببیند. من که هر چه کوشیدم تنها دریا بود و موج بود و شکن. حالا بجز اینها دیگر چه؟ ها؟ هیچ نمی پرسی کجا می رویم. اینجا را ببین. آن گوشه. می بینی. یک آلاچیق است. چندتا آدم هم می بینی. داریم می رویم آنجا. آنجاست ببین. نه. عکس را نمی گویم. ساحل را ببین. ها. آنجا. دیدی؟ می رویم آنجا. آنجا ساحل دریاشهر است. این طرفها که بیایم سری هم به آنجا می زنم. از همین راه می آیم. ماشین را هم همین جا می گذارم و پیاده می روم. پیشترها آنجا زیاد می آمدم. خیلی زیاد. از خیلی وقتها پیش. راستش همان سالی که تهران موشک باران شده بود. آمده بودم اینجا. شلوغ بود. شبها توی آلاچیق شلوغ می شد؛ دختر و پسر توی هم می لولیدند؛ می زدند و می رقصیدند. ها. کدام آهنگ بود؟ ها. «خوشگل مو شرابی.» انگار نه انگار. آن وقت دریا این قدر پیش نیامده بود. ساحل پهن بود. روی شنها آتش روشن می کردیم. ببین حالا چقدر آب پیش آمده. چقدر ساکت است. چقدر آرام. ها. توي آلاچيق، روی نیمکتی یک نشان در آورده ام. از خيلي سالها پيش. هميشه مي آيم سر مي زنم. همین طور می آيم؛ گاه به گاه. همين عكس را هم كه مي بيني يك باري  آمده بودم اينجا كه گرفتم.  يك بار كه آمده بودم. چند سال پيش. از همين جا رد شدم. پاییز بود. خلوت بود. رفتم توی آلاچیق و نشستم. اول گشتم نیمکت را پیدا کردم. نشان سر جایش بود. همانجا نشستم. بعد به بیرون خیره شدم و داشتم دریا را نگاه می کردم که دختری تو آمد. حواسش به من نبود انگار. چون کمی بعد که من را دید جا خورد. خودش را جمع و جور کرد و رفت نشست روی نیمکتی و او هم به دریا خیره شد. انگار هر که اینجا بیاید کاری ندارد مگر خیره شدن به این دریا. راستی که در دریا چه هست که آدمی را به خود می کشد؟ در خود غرق می کند. من هم مانده بودم. کمی که گذشت صدایش کردم. نه به نام. همین طوری. سربرگرداند. از گذشته ها پرسیدم. خودم مي دانستم حرف بی ربطی زدم. بعد پرسیدم سالهای جنگ را به یاد می آورد یا نه؟ گیج شده بود. شانه بالا انداخت. پرسید چطور؟ از آن آهنگ گفتم. از آن شبهای موشک باران. گفت یک چیزهایی به یاد می آورد اما محو و کمرنگ. باز شانه بالا انداخت و لب ورچید. بعد از من پرسید آتش دارم یا نه. می خواست سیگارش را روشن کند. نداشتم. کمی نشست. سپس بلند شد و رفت. من هم همين طور خيره به دريا ماندم. خنده دار است نه. همین است دیگر. حالا یک سری می زنیم برمی گردیم. به هر حال این آلاچیق هم توی عکسمان هست. نگاه کن چه آرامشی. اما به هر حال خيلي چيزها در عكس نمي افتد.اگر تو هم جای من باشی شاید این کار را بکنی. بيايی اینجا. قدم بزنی و بروي جايي که در آنجا از خودت نشانی گذاشته ای. خب مي بيني بعضی چیزها در عکس نمی افتد. باید بیایی اینجا.  بیایی زیر سایه این آلاچیق. در این نورمردگی رو نیمکتها خم شوی و یکی یکی نيمكتها نگاه کنی تا آن نشان را بیابی. نشانی را که یادگاری شبی خوش در روزگار باد و باروت است.  اینجا بنشینی تا کمی آرام بگیری. هیاهوی دریا. صدای ساحل. آسمان تیره. و تو چنان در خود فرو بروی که هیچ نفهمی . جالب است نه. بله عکس خوب است. عکس خیلی خوب است. اما خيلي چیزها در عکس نمی افتد؛ مثل صدای دریا؛ صدای موج؛ صدای پرنده؛ صدای هیاهوی همین جماعتی که درعکس هستند و رایحه عطری که به خود می زنند. اینها در عکس نمی افتد. و همين طور است كه اگر در کنج خلوتی نشانی از خود گذاشته باشی شايد آن هم در عكس نيفتد. باید آمد و آن را ديد.  باید آمد و دید وبه یاد آورد. بايد آمد، ديد، به ياد آورد و به خاطر سپرد.

اين داستان در مورخ 17 بهمن ماه سال هشتاد و چهار در صد و پانزدهمین شماره هفته نامه رايزن كرج به چاپ رسيده است.

20.gif 

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
اسدالله امرايي

سلام داستان تان داستان خوش ساختی است.موفق باشيد و ادامه دهيد.

درصدف سليمانی

سلام. سپاس از اين که خبر داديد... داستان را نخوانده ام هنوز... می خوانم و می آيم.