شعر کلاسیک

محنت قرب زبعد افزون است

 

 والی مصر ولایت ذوالنون

آن به اسرار حقیقت مشحون

گفت در مکه مجاور بودم

در حرم حاضر و ناظر بودم

ناگه آشفته جوانی دیدم

نی جوان، سوخته جانی دیدم

لاغر و زرد شده همچو هلال

کردم از وی ز سر مهر سوال

که مگر عاشقی ای شیفته مرد

که بدین گونه شدی لاغر و زرد؟

گفت آری به سرمشور کسی است

کش چو من عاشق و رنجور بسی است

گفتمش یار به تو نزدیک است

یا چو شب روزت از او تاریک است؟

گفت در خانه اویم همه عمر

خاک کاشانه اویم همه عمر

گفتمش یکدل و یک روست ترا

یا ستمکار و جفا جوست ترا

گفت هستیم به هر شام و سحر

 به هم آمیخته چون شیر و شکر

گفتمش یار تو ای فرزانه

با تو همواره بود همخانه

سازگار تو بود در همه کار

برمراد تو بود کارگزار

لاغر و زرد شده بهر چه ای؟

تن همه درد شده بهر چه ای؟

گفت رو رو که عجب بی خبری

به کز این گونه سخن درگذری

محنت قرب ز بعد افزون است

دلم از محنت قربش خون است

هست در قرب همه بیم زوال

نیست در بعد جز امید وصال

جامی، سبحه الابرار

 

/ 0 نظر / 17 بازدید