خيشخانه
از داستانهای دیگران

خیشخانه*

بگذاريد در اين كشتزار گريه كنم.

(لوركا)

کورش اسدی

گربه توی حیاط نالید و پیرزن گفت: «خوبت شد» و موچ موچ کرد .

بشقاب غذا را کنار زد و به صندلی تکیه داد و پاهای لختش را روی میز دراز کرد. روی میز یک کتابچه آموزش زبان انگلیسی بود و چند کارت تبلیغ برای لوازم بهداشتی. باقی کارتهای تو کیف بود، میان خمیردندان و صابون و پیراشکی گاززده و شیشه ادکلن لورا. به آخرین پر کالباس نگاه کرد و به مغز پسته های سبزش. کالباس را برداشت. هنوز آن را توی دهان نگذاشته بود که صدای تق تق کفش را شنید.

«بیا ملنگو! امشب تو پیش مامان می خوابی.»

پرده جلو پنجره را باد تکان می داد. با شنیدن پنجه های خرگوش که بر در آهنی کشیده می شد دلش به آشوب افتاد.

«از مامان می ترسی؟ »

پنجه ها تندتر و محکم تر بر در ساییده می شد. کالباس را برگرداند توی بشقاب.

«ببین چه شکلی کردی خودت را توی این خاک و خل. قبل از خواب باید حمام کنی. تو یکی گم شو گربۀ بدجنس!»

و باز ناله گربه بود و صدای تق تق کفش ها که از حیاط گذشتند و سه پله کوتاه را بالا رفتند و روی ایوان، با زوزه خشک و فلزی لولای زنگ زدۀ دری که باز و بسته شد، قطع شدند. بلند شد. تن پوشش شلوارکی خاکی رنگ بود با پاچه های ریش ریش شده. رفت جلو پنجره پرده را کنار زد. چراغ باغچه روشن بود و صندلی چوبی ننویی وسط حیاط بود. پیرزن هر عصر، بعد از آب پاشی حیاط می آمد و می نشست روی صندلی و تنش را آرام عقب و جلو می برد و صندلی عقب و جلو میرفت و پیرزن شانه بر موهای عروسکش می کشید و بعد بر دامان می خواباندش و پیراهن کوچک کودکانه ای را سوزن می زد و خرگوش ها کنار پایش بازی می کردند، خرگوشها یی که حالا کنج باغچه خواب بودند.

هواپیمایی بر باند فرودگاه نشست. چشم بست و چهره به باد خنکی سپرد که بوی آشغال می داد. به بو خو کرده بود، همان طور که به نالۀ گربۀ مزاحم و غرش هواپیما هایی که مدام بلند میشدند و می نشستند. مرد بنگاه مسکن همان روز اول از هواپیما ها و پیردختر بودن صاحبخانه حرف زده بود، اما نه از گربه چیزی گفته بود و نه از بویی که حالا دماغش را پر کرده بود، حالا که آمده بود کنار کمد ایستاده بود و در را باز کرده بود و داشت به پیراهن خاکی رنگ نگاه میکرد. پیراهن بر در کمد آویزان بود و روی جیب چپش آدامس جویده شده خشکیده بود. از توی جیب قرصی درآورد. در کمد را بست. به آشپزخانه رفت و روی قرص لیوانی آب خورد و برگشت. چراغ اتاق را خاموش کرد و به شکم بر روی رختخواب خوابید و آرنجهایش را روی بالش گذاشت و چانه اش را گذاشت کف دست هاش و خیره به گلهای آبی رنگ پرده نگران ماند تا چراغ حیاط خاموش شود و گلهای پرده که تاریک شدند، شروع کرد.

فانوسی را که اندازه انگشت  اشاره اش بود روشن کرد و بعد فرهنگ انگلیسی به فارسی را جلو کشید و با دو انگشت پای راستش پایین رختخواب دنبال لبه ملافه گشت و فرهنگ را باز کرد و دو انگشتش بر لبه ملافه جفت شد و آن را بالا کشید و کتاب داستان انگلیسی را از لای فرهنگ برداشت و دست چپش را برد روی کمر و ملافه را تا گردن بالا کشید. کتاب جلد نداشت.

آن را از جایی که لبۀ برگۀ سفیدی از آن بیرون زده بود باز کرد. روی برگه، در یک ردیف کلمات انگلیسی ودر ردیف دیگر معنای فارسیشان نوشته شده بود. نوک مداد را گذاشت سر سطری که کنارش ضربدر کشیده بود و خواند. همانطور که میخواند مداد را جلو می برد. هنوز چند سطری نخوانده بود که نوک مداد روی کلمه ای ماند. برگه را جلو کشید و کلمه را نوشت و باز خواند. همانطور که می خواند ملافه را با پایین می کشید. دوباره برگشت و همان سطرهایی را که خوانده بود باز خواند و باز روی همان کلمه ماند و دوباره جلو رفت. کلمه باز آمده بود. پلکهایش سنگین شده بود. کتاب را بست. نوک تیز مداد از میان کتاب بیرون زده بود. فرهنگ را جلو کشید و گشود و برگ زد. هر چه گشت کلمه را پیدا نکرد. نام کتاب هم همین بود. با حروف درشت روی جلد چاپ شده بود. تصویر روی جلد یک نیمکت زرد بود که رویش لکه سیاه درشتی سیاهی نشسته بود. کتاب راه خاطر نیمکت خریده بود و لکه ای که شکل محو هیکل زنی را داشت. و حالا نه نیمکت بود و نه لکه اش. شب بود. مثل همان شبی که سر پاس در فرهنگ داشت پی معنی نام کتاب میگشت و پیدایش نمی کرد. هر چه بود در همان لکه سیاه بود که ناگهان سایه رویش افتاده بود و سیاهتر شده بود. چیزی ترکید. برگشت. افسر گشت بود.

« بی چشم رو حالا دیگر انگشت مامان را گاز میگیری.»

درز زیر در روشن شد. صدای قدمهایی را که جلو می آمدند شنید.

سایه ای از درز روشن گذشت و دور شد و دری باز شد و او صدای ریزش دوش را شنید وصدای غرغر پیرزن را. فانوس را کور کرد. گوشهایش زنگ زنگ می زدند. بالش را روی صورتش گذاشت و ملافه را تا زیر گلو بالا کشید. زنجیر آب توی لوله های دیوار می غلتید.غلتید. غرغر و نالۀ خرگوش و صدای دوش دور و دورتر می شد. خمیازه کشید.

در باز شد و بخار بیرون زد. میان بخار زن ایستاده بود. موهای بلندش تا زمین می رسید. حوله قرمزی دور تنش پیچیده بود. جلو آمد. با بخار می آمد و حوله بر تنش آب می شد و بر زمین می لغزید پایین.

“You’re still awake, honey?”

گفت: « این ها نمی گذارند.»

به زیر میز اشاره کرد. زیر میز پر از زن هایی بود با موهای بلند و لب های سرخ و جوراب هایی سیاه کشیده بر دست هاشان. تنشان از کمر به پایین ماژیک بود. مي خندیدند و می رقصیدند. زن گفت:

“I’ll make them go away.”

 

رو به زن ها داد زد:

“Come on ladies, it’s time!”

و خندید و دست هایش را به دو سو بالا برد و پاهایش را از هم باز کرد و چرخی به کمرش داد و سرخم کرد و موهاش پیش پاش کلافی شد سیاه و وقتی سرش را تند بالا برد رشتۀ بلند موها به صورت او خورد و در هوا چرخید و چراغ سقف را شکست و بر کمرش قرار گرفت و زن ها دورش دایره بستند و او در میان دایره بود و زن ها مدام تا کمر تا می شدند و باز راست می ایستادند و او هر بار که زنها خم می شدند افسر را می دید که روی میز نشسته و دو تیغۀ قیچی بزرگی را مدام باز و بسته میکند و خون از جیبش لب پر می زند و می ریزد پایین و زیر آبشار خون، زنی چهارزانو نشسته است و شانه به موهاش می کشد. و دایره تنگ تر شده بود و او لخت بود و گربه های سیاه از میان موی زن بیرون می آمدند و او  همۀ درهای راهرویی دراز و بی انتها را می کوبید و می دوید و گربه ها دنبالش می کردند. «بدو نسناس.» برگشت، افسر روی میز ایستاده بود. دوید. پایش به سنگ خورد. افتاد. دستش را بالا برد میان پاهاش و سرش را توی سینه اش جمع کرد.

چشم باز کرد و به سرش دست کشید. کنار در کمد بود. دو زانو نشست و کمر به دیوار تکیه داد. پشت پرده، روشنی کم رنگی پیدا بود. اول آن را با روشنی پگاه اشتباه گرفت و وقتی که از شکاف میان پرده ماه را دید به بی خوابی فکر کرد و این که تا صبح را چطور سر کند. نه دل کتاب خواندن داشت و نه روشن کردن چراغ اتاق. پیرزن همان روز اول گفته بود: « صبح ها تو خانه ماندن ممنوع، جز روزهای تعطیل، شب ها هم سر ساعت ده چراغها خاموش. خانم و رفیق هم نمی آوری.»و حالا باید طاقباز، رو به سقف طبله کرده، با چشمهای باز دراز میکشید یا لباس می پوشید و کیفش را برمی داشت و باز می رفت پارک و تا صبح همانجا می ماند. نمی دانست ساعت چند است. رفت کنار پنجره ایستاد. خانه های روبرو همه خاموش بودند و گرد روشنی چراغ تیر برق چند شب پره می گشتند. درخت ها بی حرکت بودند. صندلی چوبی وسط حیاط آرام تکان میخورد.

لباس پوشید و کیف را برداشت و از اتاق بیرون رفت. فاصلۀ راهرو تا در کوچه را طوری می رفت که پیرزن بیدار نشود. با نوک پنجه آرام آرام از راهرو گذشت و از پله ها پایین آمد و انگشت هاش روی آخرین پله ترق ترق شکستند. ایستاد. دلگرمی اش این بود که چراغ راهرو خاموش بود و وقتی از مقابل در اتاق می گذشت قدم هاش مثل قدم های پیرزن بر دزر زیر در سایه نمی انداخت. روی ایوان که رسید کفش هاش را پوشید. حیاط زیر نور مهتاب همانی نبود که عصری پیرزن آب و جاروش کرده بود. گوشۀ باغچه طرح محوی از قفس خرگوشها پیدا بود و صدای خرخرشان می آمد و گوشه ای دیگر جیرجیر جیرجیرکی بود که میخواند و جیرجیرکی دیگر در خیابان جوابش می داد.

صندلی چوبی هنوز داشت آرام عقب جلو می شد. از پله که پا بر حیاط گذاشت از روی صندلی چیزی افتاد و خنج بر کاشی کشید و رفت و پرید روی دیوار. ایستاد. انگار که آن سطل سرخ کنار حوض را پر از آب یخ کرده و بر پشتش ریخته باشند. قدم اول را که به طرف در حیاط برداشت گربه پرید توی خیابان. احساس کرد پیرزن عروسک در بغل، پشت پنجره ایستاده و نگاهش میکند. جرأت برگشتن نداشت و این احساس تا سر کوچه، تا زیر تیر چراغ، رهایش نکرد، تا وقتی که ماشین سفید عروس به سرعت از خیابان گذشت و دورتر پیچید و لاستیکهاش روی آسفالت زوزه کشید و به دنبالش ماشین هایی دیگر بوق زنان گذشتند. بند کیف را روی شانه جا به جا کرد و از کنار اتاقکی با سه دیوار و بدون سقف و پر از آشغال گذشت و پیچید به خیابانی که پارک در انتهاش بود.

پیاده رو پر از شاخه های خشک بود. انگار که ساعتی پیش طوفان هر چه شاخه را که بر درخت بوده آمده شکسته انداخته بر پیاده رو. از گوشۀ خیابان، از کنار جوی آب که می رفت، میان شاخه ها، خش و خشی شنید و بعد گربه ای را دید که از میان شاخه ها بیرون آمد و خودش را تکاند و از خیابان گذشت و به پیاده رو مقابل رفت. قدم هاش را کوتاه تر برداشت و پاهاش را آرامتر روی زمین گذاشت. جیرجیر کفشهاش در سکوت خیابان  می پیچید. خم شد و لبه های پشت کفش را خواباند. نرده های پارک پیدا بود و نسیم خنکی با بوی چمن خیس به صورتش می خورد.

از میان نرده های پارک، جایی که سه میله را بریده بودند، داخل پارک شد و رفت روی نیمکت نشست و همانطور دست در جیب، پاهاش را دراز کرد. چراغهای پارک هنوز روشن بود. به ساختمانهای بلند بیرون پارک نگاه کرد و به پنجره های خاموش. تنها یک پنجره به نور قرمز روشن بود. چند شب پیش پشت آن پنجره مردی را دیده بوده بود که لخت ایستاده بود و مشتهای چپ و راستش را به نوبت از پنجره بیرون می آورد و داخل می برد. خمیازه کشید و به پارچۀ رو به روش که از دو طرف به درخت بسته شده بود نگاه کرد.

خواند: «هر روز پانزده دقیقه ورزش صبحگاهی به حیاط شما نشاط می بخشد.»

نوشته تو تاریکی پیدا نبود. اما آن را از بر بود. اشتباه حیات باعث شده بود نوشته یادش بماند. همان چند شب پیش خوانده بودش. شب یا صبح؟ هیچ وقت نفهمیده بود چرا در ظلمت شب وقتی عقربه ها ساعت یک را نشان می دهند میگویند یک بامداد. مثلا" دور از سنگر سر پست نشسته ای و به آهنگ راه شب گوش می دهی و بعد گوینده می گوید ساعت یک بامداد، یا دو بامداد، اما هنوز شب است، شبی آن قدر تاریک  که الاغ سرگردان دشت را می شود دشمن گرفت و شلیک کرد. یا بادبادکی را با ماه اشتباه گرفت. یک لحظه چشمهاش هم رفته بود و بازشان که کرده بود دیده بود. چشمهاش را مالید و خوب نگاه کرد دید ماه نیست. بادبادکی سفید میان شاخه ها گیر کرده بود. سردش شد. بلند شد و همانطور ایستاده پا به پا کرد و  بعد خم شد و پاچه های شلوارش را کرد توی جوراب و یک دستش را از یک بند کیف و دست دیگر را از بند دیگر تو برد و کیف را به کمر انداخت و چند قدم آرام جلو رفت و بعد دوید. حوض بزرگ را دور زد و پیچید سمت چپ. راه سنگچین شده مهتابی رنگ بود و از جایی صدای فش فش آب می آمد. به آخر راه که رسید پیچید و همان طور که می دوید نگاه کرد به مسیری که از آن گذشته بود حالا سمت چپش بود. هر چه می دوید دو راه از هم دورتر می شد.  

فکر کرد اگر به آخر راه برسد و باز به چپ بپیچد و تمام راه را بدود مسیر دویدنش شکل مثلثی تمام می شود و باز صدای فش فش بود و این بار نزدیک تر بود و شيلنگ سیاه را دید که راه سنگچین را بریده بود و از چمن سمت چپ به چمن سمت راست رفته بود و سوراخ بود و آب از آن فواره می زد. پای راستش روی سوراخ پایین آمد. از شيلنگ گذشت و به انتهای راه که رسید باز پیچید و بازوی راستش را روی صورت خیسش کشید و از روی شانه به مجسمه های کژ و کور نگاه کرد و به راهرو مدور سیمانی که وسط محوطۀ چمن بود. « تندتر تندتر ... هک... هو...هه... هک هو... تندتر.» ریگها زیر پاهای برهنه اش می دویدند. افتاد. کوله پشتی پر از پاره آجر بود.« بلند شو برو بالا نسناس... بشمار سه پا شدی ها...یک...» تپه ای بود از ریگ. یک زانو را که راست کرد تا بلند شود ریگها باز زیر تنش دویدند. سرید. پایین تر رفت. صدای بی سیم قاطی صدای ترکیدن آدامس بود و افسر پایین تپه داشت جلد کتاب را پاره پاره می کرد. « سه... فکر کردی سنگر حموم نمره س... بلند شو.» زیر تنش مدام خالی می شد. از نفس افتاده بود. بلند شد. بالا رقت. پیچید. پای راستش دررفت. پای چپ را خودش رها کرد و دو دست را هم مثل پاها از هم باز کرد و دراز کشیده بر شکم گذاشت ریگ ها ببرندش تا پیش پای افسر.

«آهای، کجایی؟»

تفنگ بالا می رفت. کسی در سوت دمید. پیچید. بر شیارهای ته قنداق تکه سفید آدامس چسبیده بود. راهرو می پیچید و بالا می رفت. بالا رفت.«یک ماه دیگه بیشتر نمونده.» دستی پارچه ای گرم بر شیارهای خون مردۀ روی پیشانی می گذاشت و بر می داشت. گرمای پارچه زخم را زنده می کرد. «همه اش یک ماه مونده. تمومه. بی خیال. برگ پایان خدمت، لباس شخصی، فکرشو بکن...». صدای سوت در راهرو می پیچید و خمپاره ها سوت کشان می ترکیدند. یک چشم بسته می شد. یک چشم نشانه می گرفت. سربازها می دویدند. افسر داد می زد. نوک مگسک درست زیر جیب چپ افسر را نشانه گرفته بود.

« هوی عمو  اون بالا رفتی چه کار؟»

تمام راهرو سیمانی را چرخیده و بالا رفته بود و آن بالا ایستاده بود رو به روی مجسمه ای بی سرو ته که شکل آدمی را داشت که دو دست بر کمر نهاده و چرخی به تنش داده باشد.

« بیا پایین!»

نزدیک بود بیفتد. دو دستش را از هم باز کرد و آن پایین مرد را دید.

«دویدن ممنوع شده مگر؟»

« نه پس. اگر افتادی پایین مخت شکست اونوقت به من بخت برگشته نمی گن این بابا نیمه شبی چه می کرد توی پارک؟»

« نیمه شب!»

« نه پس لنگ ظهر؟ بیا پایین.»

برگشت پا به راهرو گذاشت و پیچید و پیچید و پیچید و رو به روی مرد ایستاد. دکمه های پیراهن مرد باز بود و روی سینه اش سوت فلزی بر بند آویزان بود.

گفت: «ساعت چنده؟»

و به چوب بلندی که در دست مرد نگاه کرد. مرد سرش را تکان داد و چوبش را زیر بغل زد و دو انگشتش را برد زیر آستین چپ و صفحۀ ساعت را بیرون کشید و برد نزدیک چشمهاش و نگاهی به او کرد و نگاهی به صفحۀ ساعت و چند بار پلک زد و بعد گفت: «ساعت اصلا" می پرسی برای چی؟ »

صدای صوتی بلند از سوی دیگر پارک به گوش آمد و او یک آن درخشش نقطه های شبرنگ ساعت را دید و نگهبان دستش را روی سینه اش برد و سوت را برداشت بر لب گذاشت و سه بار در آن دمید و بعد زد روی شانۀ او و گفت: « خواب را به چشممان حرام کردی امشب. برو.»

رفتند. حوض را دور زدند و از کنار نیمکت گذشتند. مثلثی که میخواست حالا کامل شده بود. برگشت و درخت را نگاه کرد و بادبادک سفید را دید که از میان شاخه های پیچ پیچ رها شده بود و در آسمان ایستاده بود و تکان تکان می خورد. بیرون پارک پاچه های شلوارش را از جوراب در آورد و کیف را از پشتش برداشت و روی شانه انداخت و رفت طرف چهارراه. نمی خواست باز از کنار جوی و شاخه های افتاده بر پیاده رو بگذرد. از عرض خیابان که می گذشت دو نقطه روشن آبی رنگ دید که از دور می آمد. خیره بر چراغ نارنجی چشمک زن سر چهارراه رفت. صدای سرودی شنید. برگشت. سه اتوبوس با پنجره های گل مالی شده از کنارش گذشتند و رفتند و دورتر دستی از پنجره آخر اتوبوس پرچمی بلند درآورد و تکان تکان داد.

سر به زیر چشم بر موزائیکهای کج و معوج پیاده رو رفت و از چهارراه گذشت. کنار جوی خشک، بر جدول خیابان، مردی نشسته بود زیر تیر چراغ و پشت سرش روی جعبۀ چوبی چند پاکت سیگار بود. نرسیده به چهارراه بعد پا سست کرد. چرخید و راه آمده را برگشت. ماشینی که فقط یک چراغش روشن بود نزدیک شد و جلو جعبه سیگار ایستاد. مرد از جدول بلند شد و رفت و سرش را از پنجرۀ طرف شاگرد تو برد. نزدیک تر که شد صدای حنده شان را شنید. مرد برگشت طرف تیر برق و خم شد کیسۀ سیاهی را چند بار وارو کرد تا چیزی از آن افتاد کف دست. توی بسته را نگاه کرد و باز چند بار تکانش داد و انداختش گوشۀ خیابان و رفت و سرش را تا شانه از پنجره تو برد و باز خنده بود و میان خنده صدای راننده که می گفت:«دیگه همشون بهداشتی شدن لامصبا.» و باز خندیدند و مرد سرش را از پنجره بیرون کشید و ماشین با تک بوقی گاز داد و رفت و مرد پول را توی جیب گذاشت و برگشت. چشم به چشم هم شدند. مرد ریشی انبوه داشت و چشمهایی سرخ و بر لبهاش دو خط سفید نقش افتاده بود. گفت:«فقط هما دارم.»

«سیگار نمی خوام.»

و به بستۀ صورتی رنگ افتاده برگوشه خیابان نگاه کرد.

مرد گفت: « من فقط سیگار دارم فقط هم هما.»

و زبانش را کشید روی لبش و رفت نشست روی جدول، پشت به خیابان.

« آدامس می خواستم.»

«چی؟»

« آدامس.»

«اسمش عوض شده؟»

«اسم چی؟»

«هیچی! من آدامس ندارم.»

این که مرد همان طور بی اعتنا پشت به او کرده حرف می زد کلافه اش کرده بود.

مرد سرش را چرخاند. گفت: « من فقط سیگار می فروشم. فقط هم هما. می فهمی؟»

و آب دهانش را قورت داد و گفت:«تخمش را ملخ خورده لامصب.»

در لحنش غم آشنایی بود که به دل می نشست. مثل وقتی که کتک خورده در گوشۀ سنگر افتاده باشی و فشنگی را در مشت بفشاری و سربازی دیگر، شبانه، در دشت، بلندبلند، با گلوی خشک، لب های خشک آواز بخواند. چرخید. چشمش باز به بسته افتاد. با نوک پا نوک پا آن را جلو راند و رفت و بسته را همانطور با خودش برد و به چهارراه که رسید خم شد و آن را برداشت. بر هر دو روی بسته عکس چهار قلب آبی رنگ بود. نوشته های بسته همه انگلیسی بود. خواندن نوشته ها تا در خانه طول کشید. کنار در خانه کیسۀ سیاه آشغال دریده شده بود و آشغال هاش بیرون ریخته بود و گربه ای سیاه میان آنها می لولید. با دیدن او بی حرکت ماند و بسته که به طرفش پرت شد دوید و کمی آن طرف تر زیر درختی ایستاد. همدیگر را نگاه کردند. چشم های گربه برق می زد. از توی کیف پیراشکی را بوی عطر و صابون گرفته بود درآورد وموچ موچ کرد. گربه عقب رفت. پیراشکی را لب جدول گذاشت. در خانه را باز کرد. بست. پنجره اتاق پیرزن خاموش بود. از پله ها بالا رفت. کفش هاش روی ایوان جیرجیر کردند. دستگیرۀ در را پایین کشید. زوزۀ لولای در پیچید توی راهرو. از کنار اتاق پیرزن گذشت. درز زیر در روشن شد. از پله ها بالا رفت. در اتاق را باز کرد. کیف به دوش، میان اتاق، توی تاریکی، ایستاد رو به روی پنجره و به صدای خش خش دریدن کیسه های سیاه پلاستیکی گوش داد و به صدای هواپیمایی که بر باند فرودگاه می نشست. کیف را زمین گذاشت و کلید برق را زد و رفت در کمد را باز کرد و بی اعتنا به صدای لخ لخ دمپایی که در راهرو می پیچید و نزدیک می شد پیراهن خاکی را برداشت و آمد زیر چراغ زانو زد و پیراهن را پهن کرد و خیره شد بر ستاره های روی شانۀ پیراهن. دو تقه بر در خورد. به آدامس خشک و پهن نگاه کرد و به سرخی رنگ و رو رفتۀ حاشیۀ جیب. آدامس را که بر داشت سوراخ به گردی دکمه های قهوه ای پیراهن پیدا شد. اشکش چکید و افتاد روی پیراهن و پیراهن چون خاکی خشک اشک را به خود کشید. سرش را پایین برد. دستی روی شانه اش پایین آمد.

« مگر نگفته بودم شب ها...»

چرخید. طوری چرخید که نوک تیز ناخن های عروسک پیرزن پیشانی اش را خراشید.

* داستان خیشخانه از مجموعه پوکه باز

با اجازه از کورش اسدی این داستان را در اینجا قرار دادم. چون یک خیشخانه بود.

از کورش اسدی 3 کتاب تا کنون چاپ شده است.

پوکه باز، (از سري کتابهای شهرزاد)،انتشارات آگاه، سال 1378

باغ ملی،(داستانهای کوتاه فارسی)، نشر سالی، سال 1382

غلامحسین ساعدی،(چهره های قرن بیستمی ایران)، نشر قصه، سال 1381

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤ - امیررضا بیگدلی