خيشخانه
دست خط

آريانا؛ برادرزاده سيزده ساله ام آمد و گفت:«عمو تو از كتابت چقدر پول گرفتي؟»

من روي تخت دراز كشيده بودم و داشتم كتاب موش و گربه را مي خواندم. گفتم:« يعني چه؟»

با ادا واطوار گفت:«يعني چقدر از كتابت فروختي.»

كتاب رو بستم و بهش گفتم:«چي مي خواي بگي؟»

گفت:«كتابت؛ آن مرد در باران آمد»

مكث كرد. گفتم:«خب»

كمي فكر كرد و باز گفت:«چقدر پول گيرت آمد؟»

گفتم:« صد هزار تومن.»

گفت:«همش صد هزار تومن؟»

راستش هنوز آن را هم نگرفته ام. ولي به او چيزي نگفتم.

گفت:«چقدر طول كشيد تا آن را نوشتي؟»

گفتم:«چهار پنچ سال.»

كشيده و بلند گفت:«چهار پنج سال؟»

راستش همين قدر طول كشيده بود اما نه تمام وقت. و اينها را ديگر به او نگفتم.

گفت:‌« اين كه خيلي كمه؟»

راست مي گفت. از كم هم كمتر بود. يا مي شود گفت هيچ بود.

گفتم:«براي همينه كه كار هم مي كنم.»

گفت:«من رو باش»

گفتم:«مگر چه شده؟»

گفت:«هيچي. مي خواستم يه كتاب بنويسم.»

گفتم:«خوب بنويس»

گفت:«اين طوري كه فايده نداره»

گفتم:«چرا؟»

گفتم:«فكر مي كردم يه كتاب مي نويسم چهار پنج مليون گيرم مي ياد»

گفتم:«اينجا از اين خبرها نيست . اما تو كتابت را بنويس.»

گفت:«نه بابا مگه بيكارم.»

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦ - امیررضا بیگدلی