خيشخانه
از داستانهای خودم

 

گاهنامه

 همين يك ضربدر را كه بكشد تمام مي شود. تمام كه نه. اما پس از آن مي تواند ضربدر ديگري بكشد و دست آخر هم يك ضربدر بزرگ روي تمام ضربدرها بكشد. آن وقت می توان گفت که تمام شده است. تمام تمام که نه. اگر بشود باید آن یکی ضربدر را بکشد و بیندازدش كنار. انداختن که نه. بگذاردش كنار. کنار آن ديگري ها كه پيشتر رويشان پر شده از همين خط و واخطهاي كوچك و بزرگ و گذاشته شده اند توي آن جعبه آهني کوچک كه رويش پر است از نقش سربازان روسی. جعبه ای كه به رنگ آبي تيره است با رگه هاي زرد و سربازانی كه يك دست سرخ و سیاه تن کرده اند، تفنگ بر دوش بر روي آن رژه مي روند. در تمام اين سالها – از آن وقت كه به فكرش رسيده بود تا حال- اين كار را كرده است که سرانجامش شده همین یک مشت برگه هاي خط و واخط خورده که پيش رويش اند. برمي داردشان و نگاهشان مي كند. يكي يكي از روي سال کنار هم مي چيندشان. انگار كه بخواهد بخت كسي را بیازماید؛ چيزي از آينده اي نه چندان روشن دریابد و یا پرده از رازی در گذشته ای نه چندان دور بردارد. لابه لای این خط وواخطها یادها و خاطره ها را باز می آفریند. شايد هم به دور دور ها دل بسته باشد. دور دورها که سپری شده اند.  این برگه های کوچک مقوایی از آن خيلي سالها پيش از اين است. شايد بيش از سی برگ بشود. روي همه شان هم يكسان است. از اولين روز سال شروع مي شود تا به آخرين روز آن مي رسد. اگر چه روزها يكسان نيستند اما چه بسيار به هم نزديك اند. درست مثل همين سربازان كه هر چند، هزار و يك نفراند اما همه يك شكل به چشم مي آيند. روزها هم مثل هم اند. گاهي تنها رنگ قرمز آن شماره هاي كوچك جابه جا مي شود و يا شماره اي خودش را از اين روز به روز ديگري مي كشاند. ديگر هيچ. وگرنه كه زمينه همه برگها سفيد است همچون آسمان آبی بالاي سر اين سربازان. برگه ها را با دو دست برمی دارد در هم می کندشان. دوباره از هم جداشان می کند و باز لابه لای می گذاردشان. و این بار از پشت، کنار هم می چیندشان. در این سوي برگه ها؛ پشت هر کدام جمله ای نوشته شده؛ يكي زر مي بخشد، يكي خانه، یکی لوازم خانه و يكي نان. يكي بانك است و يكي سازمان و يكي فروشگاه. هر كدام براي خود لحني دارند و هر كدام بخت را به گونه اي که خود می دانند به آزمون مي كشد. اما آنچه در همه يكسان است خوش آمد گويي سالی ست كه پيش روست؛ همين سالي كه روزها و شماره هاي قرمز و سياه كوچكش روي برگه اي هنوز پاك پاك، بي هيچ خط و واخطي نمايان است. حالا بايد همين يك ضربدر را بكشد و زير برگه بنويسد و بگذاردش كنار تا ديگري را بردارد و بر بالاي آن هم بنويسد. بازي را باید شروع كند. چه بنويسد؟ در تمامي  اين سالها كه اين بازي را شروع كرده است هر سال بر بالاي برگه ها مي نوشته:«اين نیز بگذرد» و از آن روز به بعد همين طور ضربدرها بوده اند كه يكي يكي يا دسته دسته روي برگه نمايان مي شده اند. هر روز يا هر چند روز به گاهي كه چشمش به آن مي افتاده قلم به دست مي گرفته و روي روزهايي را كه رفته بودند ضربدر مي زده.  گاهي پيش مي آمده كه برگه ها بخاطر ضربدرهايي كه كشيده شده بوده بد شكل مي شده . آن وقت چند ضربدر هم روي روزهايي مي كشيده كه هنوز نيامده. هميشه ضربدرهاي كوچك اولين خط  و واخط هايي هستند كه روي برگه نمايان مي شوند. بعد بزرگتر ها پيدايشان مي شود و بعد باز بزرگتر از بزرگترها مي آيند و دست آخر هم اين ضربدر بزرگ است كه روي تمامي قبلي ها كشيده مي شود. حالا بايد آخرين ضربدر اين سال را كه گذشته است بكشد و بگذاردش كنار. کنار که نه. بگذاردش کنار آن دیگری ها. هر چند هنوز آخرين روز اين سال نرسيده است اما چه باك از اين يك روز كه چه بسيار روزهايي چون آن كه هنوز نيامده تمام شده اند چرا كه برگه بد شكل و ناتمام به هيچ نمي ارزد. قلم به دست مي گيرد و يك ضربدر كوچك روي آخرين روز نيامده سال مي كشد. بعد يك ضربدر ديگر روي ماه آخر مي كشد و سپس يك بزرگتر روي شش ماهه دوم. دست آخر همان ضربدر بزرگ را روي تمام روزهاي سال مي كشد. به برگه خيره مي شود. طرحی از خط و واخطهای کوچک و بزرگ تو در تو که از کنار هم رد می شوند و از دل هم سردرمی آورند تا این شماره های سیاه و قرمز را به هزار تکه دربیاورند. لبخند مي زند. باز قلم را برمي دارد تا روی برگه بنويسد. چه بنويسد؟ بنويسد:«اين نیز گذشت» این را می نویسد و انگار باري از روي دوشش برداشته می شود. نفسي مي كشد و برگه را مي گذارد پيش آن يكي ها و دست مي چرخاند آن برگه تازه را که روی روز روزها نیامده اش هیچ خطی نیست بردارد. روي برگه همان را مي نويسد كه مي بايست بنويسد. به برگه خیره می شود. پاک پاک است. روي شماره هاي قرمز اول سال ضربدرهاي كوچكي مي كشد. بازي اين سال نيامده اش را شروع مي كند. از اينكه كار را زخمي كرده خوشحال است. بايد تمامش كند. دلش مي خواهد هر چه زودتر روي تمامي اين شماره هاي  سياه و قرمز پرشود از ضربدرهاي كوچك و بزرگي كه به دست خودش كشيده است و همين برگه برود توي جعبه؛ كنار آن ديگري ها و زير پاي سربازاني كه تفنگ به دست رژه مي روند آرام بگيرد.

 

شهرک مهاجران

                                                                                             فروردين 86

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦ - امیررضا بیگدلی