خيشخانه
شعر معاصر

در آستانه تردید

کسی از آن سوی ظلمت، مرا صدا می کرد

که بادبادک خورشید را، هوا می کرد

کسی – سبک تر از اندیشه ای – که چون می رفت،

به جای گام زدن در هوا شنا می کرد

به شکل کودکی من کسی، که با یک برگ

به قدر صد چمن غرق گل صفا می کرد

کسی که دفتر عمر مرا به هم می ریخت

و برگهای پلاسیده را جدا می کرد

طلوع مرا و غروبهای مرا  

در اینسوی و آنسوی تقویم جابه جا می کرد

دلم به وسوسه اش رفته بود و تجربه ام

در آستانه تردید پا به پا می کرد

مگر نه کودکی ام راهکوب پیری بود

که ز ابتدای سفر مشق انتها می کر؟

کسی نگفت نسیم از تبار توفان است

وگرنه غنچه کجا مشت بسته وامی کرد؟

بهار نیز که با خون گل وضو می ساخت

هم از نخست به پاییز اقتدا می کرد

که می گرفت رها کن، صفای صلح کسی

که آهوان گرفتار را رها می کرد

ترا به کینه چه دینی است کاش می آمد

کسی که دین جهان را به عشق ادا می کرد

عصا که مار شد، اعجاز بود، کاش اما

کسی به معجزه ای، ما را عصا می کرد

حسین منزوی

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥ - امیررضا بیگدلی