خيشخانه
این خانه را بر زیستن ایمن [ب] دیدم

و

... عشق پیدا شد و ...

از خیلی پیش از اینها دلم می خواست برای خودم وبلاگی داشته باشم و گاهی در آن چیزی بنویسم. و گاهی آنچه را من می نویسم دیگران بخوانند و از آنها که خوانده اند گاه گاهی کسی به من نکته ای بیاموزد.  پیشترها هر از چند گاهی با دوستان دور هم جمع می شدیم و داستانی می خواندیم و شعری. اما این روزها روزگار کار را چنان بر جمع پریشان ما سخت کرده که دیگر دیدارها حتی به سالی هم میسر نمی شود. در این میان اگر کسی چیزی هم نوشته باشد برای خواندن، گوشی نمی یابد برای شنیدن. آن چند مجله مان هم محدودیتهاشان بر همه روشن است. از این بابت است که گمان می کنم وبلاگ برای رهایی از این تنهایی چاره ای ست. این را خیلی پیش از اینها دریافتم. خیلی پیش از اینها دوست داشتم وبلاگی بسازم و هر از چندگاهی در آن چیزی بنویسم. و این کار- ساختن وبلاگ- هر چند که راه انداختنش سخت نیست اما بر کسی پوشیده نیست که نگه داشتنش آسان نمی باشد. برای پا برجا بودن باید حرفی داشته باشی؛ - «داشتن حرفی برای گفتن » - و برای نوشتن و گفتن حرفهایت باید وقتی بیابی. و هر روز ما 24 ساعت که بیشتر نیست. من فارغ التحصیل دانشکده ادبیات هستم. اما امروز روز کار فنی می کنم؛ کار مهندسی؛ کار احداث نیروگاه برق. خب باید حسابی سگ دو بزنی تا بتوانی خود را بقبولانی. و بدجوری می دوم. زیاد می دوم و کم به دست می آورم.  این را پذیرفته ام؛ پذیرفته ام که از آن دسته آدمهایی هستم که باید زیاد کار کنند و کم به دست آورند. اگر به صنف خود روی بیاورم که هیچ به دست نخواهم آورد. هنر تلاش برای هیچ است. باز «کم» که بهتر از «هیچ» است. و در این میان زندگی هم هست با حواشی اش. و اما لابه لای اینها آن چیزی که هست و سخت هم است، نوشتن است. گاهی که ذره ای وقت می یابم می نویسم. برای همین است که کم می نویسم و کم خواهم نوشت و شما که می خواهید به اینجا سری بزنید این را بدانید: من نمی توانم که زیاد بنویسم.

اما چه شد که این را ساختم؛ وبلاگ را می گویم. چندی پیش بود که به هوای جویا شدن بازار نشر راهی میدان انقلاب شدم. در حال آماده کردن کتاب دیگری هستم برای چاپ. لابه لای قول و نقل قولهای چند غریبه و آشنا که از راه نشر روزگار می گذرانند شنیدم که نه تنها سیاست جدید وزارت ارشاد عدم اجازه نشر به نویسندگان غیر خودی است بلکه این گمان وجود دارد که چندین هزار عنوان کتاب چاپ شده نا مبارک هم از کتاب فروشی ها جمع شود.

عجب صبری خدا دارد

این شد که تصمیم گرفتم هر چه زودتر برای خودم دفتر دستکی در این سرای شیشه ای راه بیندازم و با توکل زانوی اشتر ببند 

 حالا این من و این وادی جدید. هر وقت فرصتی دست بدهد چیزکی می نویسم و هر وقت بتوانم آن را در این صفحات برای نمایش قرار می دهم. باقی دیگر قضا ست و قدر. ما که کاره ای نیستیم.

این شمایید و این خیشخانه

و اما چرا خیشخانه

دوست داشتم جایی به مانند خانۀ خودم باشد که می شود خویش خانه. و این را که گفتم خوش آوا هم باشد پس دیگر فرقی نمی کند خویش خانه باشد یا خیشخانه. در آنجا احساس  آرامش و راحتی بکنم و بتوانم خستگی زوائد را به عشق علائق بشویم و دمی با خود و بی خود بگذرانم که گمان کنم خیشخانه چنین جایی ست؛ خانه امن و دلپذیر. اما این خواجه ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی دبیرهم بی سبب نبود که اینجا شد خیشخانه.

و اما خیشخانه چیست؟

...

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤ - امیررضا بیگدلی