خيشخانه
آن مرد در باران آمد

این روزها در حال آماده کردن سومین مجموعه داستانم هستم. اسمش قرار است بشود «اگر جنگی هم نباشد» می خواهم تا پیش از تابستان آن را به ناشری بسپارم چون اول تابستان قرار است پرواز کنم بر فراز آشیانه فاخته.  

حال که در حال چاپ کردن سومین مجموعه داستانم هستم می توانم دومین کتابم را جمع بندی کنم. آن مرد درباران آمد نام دومین مجموعه داستان من است که باید اذعان کنم در لابه لای نوشتن داستانهای این مجموعه بود که من حقیقت داستان کوتاه را کشف کردم و صاحب درک شخصی از داستان کوتاه شدم. من مجموعه داستان اولم؛ چند عکس، کنار اسکله را سیاه مشق هایی می دانم که نمی بایست چاپ می شد. اما شد چون عجول بودم. اما کتاب دوم را، سعی و خطاهای به جایی می دانم که در نهایت به نتیجه نشست. دست کم برای خود من. این کتاب به صورت حرفه ای توسط نشر قصه به چاپ رسید و به بازار کتاب عرضه شد. پنج نقد درباره آن نوشته شد که بجز یکی از آنها بقیه از منتقدانی بودند که من با آنها آشنایی نداشتم. این برای من موفقیت است که کتابم مورد توجه منتقدانی قرار بگیرد که هیچ آشنایی با من ندارند.

بياييد یک داستان کاروری بنویسیم از خانم فرشته احمدی                   

سلام آقای کارور از آقای محمد رضا رستمی

باز هم پیش من بیایید از آقای کاوه میر عباسی

دغدغه کارور نبودن از آقای مهدی یزدانی خرم

نگاه خیس از آقای کامران سلیمانیان مقدم

داستان حالا مگر چه می شود؟ از کتاب «آن مرد ....» در سال 1381 در اولین دوره جایزه ادبی صادق هدایت که به مناسبت یکصدمین سالگرد تولد او برگزار شده بود به عنوان یکی از برترین داستانهای این جشنواره انتخاب شد. همچنین این کتاب در سال 1383 در دومین جایزه ادبی اصفهان از جانب داوران بخش داستان کوتاه شایسته دریافت لوح تقدیر شد. گذشته از این چه بسیار از خوانندگان که از طریق پست الکترونیکی نظر خود را درباره کتاب بیان کرده اند. من با تشکر از تمام دوستانی که نظر خود را در خصوص این کتاب بیان کرده اند و با شناخت نقاط ضعف و قوت خود به نوشتن پرداختم که نتیجه آن «اگر جنگی هم نباشد» شد و باز می دانم که باید چه بسیار بشنوم و بخوانم و یاد بگیرم و بنویسم و بنویسم و بنویسم تا که بتوانم باز هم بنویسم.

دغدغه کارور نبودن *

یادداشت مهدی یزدانی خرم درباره کتاب آن مرد درباران آمد.

چند هفته پیش، یادداشتی از خانم فرشته احمدی درباره کتاب «آن مرد در باران آمد» در روزنامه شرق منتشر شد. عنوان این یادداشت و درون مایه اش حکایت از تقلید نویسنده کتاب از ابزارهای کارور داشت و خانم احمدی تلاش کرده بودند که با محور قرار دادن این مجموعه داستان و لحن و ساختارش از فراگیر شدن حال و هوای کاروری در داستان کوتاه انتقاد کنند. با توجه به اینکه من مجموعه داستان امیررضا بیگدلی یعنی آن مرد درباران آمد را خوانده ام و قصد داشتم نقدی کوتاه بر آن بنویسم، یادداشت خانم احمدی مرا به این کار ترغیب کرد. برعکس خانم احمدی من این مجموعه داستان را دوست دارم و انتقادهای خانم احمدی را وارد نمی دانم. قصدم پاسخگویی نیست، بلکه با پیشنهاد دو محور گذرا، کلیت متن را خوانش می کنم.

1-                   مجموعه امیررضا بیگدلی، حال و هوایی نزدیک به فضاهای کارور دارد. یعنی ما در بسیاری از قصه ها با مسائلی مانند روابط زن و شوهر، تنهایی های مردان و زنان و ... روبه رو هستیم، که این ویژگی، زندگی شهری است و ربط زیادی به کارور ندارد، مثلا بسیاری از نویسندگان فرانسوی هم چنین رویه ای در پیش گرفته اند. مانند داریوسک، اشنوز و ...حال نوع اجرای روایت این تنهایی متفاوت است. بنابراین آیا ما می توانیم ایشان را مقلد کارور بدانیم؟ بیگدلی آدمهایی را می سازد که در روابط خود با یکدیگر دچار نوعی فاصله بین ذهنیت و عینیت شده اند، ایشان در حین با هم بودن به دلایلی مانند خواسته ها و مدرنیسم شهری و ... ذهن روایتگر خود را محور قرار داده و در عین این که جهان پیرامون را هم گزارش می کنند اما بیشتر تمایل به رئالیسم نمایی ذهن خود دارند. در این موقعیت ممکن است عناصر ذهنی و خواسته های آن به صورت توهمی کوتاه جایی در واقعیت باز کنند و ماننده قصه:«چه کسی با من ایروپولی بازی می کند؟» این نگاه آدمهای خسته از روزمرگی و رئالیسم را مجبور به نوعی ذهنی نمایی رقیق و کوتاه مدت می کند. وگرنه چراغهای رابطه آن چنان خاموش نیست. این انسان به شدت وابسته به محیط  است. یعنی فضای داستان، نوع روایت او را تحت تاثیر قرار می دهد. او چون هنوز، ذهنی علی و معلولی دارد، از نشانه های پیرامون به خاطرات، وقایع و آرزوها، هدایت می شود. در واقع ذهن انسان بیگدلی، برعکس نوع زندگی او هنوز آن چنان مدرن و بی تفاوت نشده است. او به هیچ عنوان به موقعیتهای ظریف و لحظه های کوتاه وابسته نیست و یک اتفاق مانند زنگ تلفن نمی تواند روان او را تحت تاثیر قرار دهد ( چیزی که در آثار کارور وجود دارد) پس این انسان به کلیتی به نام زندگی سپری شده و زمان حال معتقد است. اگر او به واسطه یک خاطره و یک فضای مثلا بارانی دچار تداعی می شود و مفاهیمی مانند عشق تباه شده و یا کودکی گمشده را به یاد می آورد تنها به دلیل همان ویژگی عدم تعادل ذهنیت و نگاه عینی او است. او انسان پیکره ای مانند رمان نیست. اما در حد و اندازه های قصه کوتاه نیز جای نمی گیرد. این تنگنا و این برزخ که معمولا با دیالوگ و با توجه به حرکت های ذهنی وی وصف شده ما را با روایتی رو به رو می کند که در ذات خود قصه گو است. در عین حال جزئیاتی مانند کفش اسکی و سربازهای کوچک بازی این توانایی را کم اثر می کنند.این نکته ای بود که در کل داستانهای بیگدلی من را جذب کرد. یعنی اینکه تو می توانی قصه بگویی ولی، یک انگاره، شی و یا خاطره ذهن را از این مسیر دور کرده و سرعت روایت را کم می کند. این اتفاق به هیچ وجه مینی مالیسم نیست بلکه تلاشی برای حرکت از جزء به سوی کلیت است. این کلیت همان پتانسیلی است که به شخصیتهای رمان قدرت خارج شدن از خرده روایتها را داده و آنها را در مقام راوی توانمندی قرار می دهد. امیررضا بیگدلی با توسل به عینی نمایی ذهنی و یا به واقعیت درآوردن توهم انسان متن خود را موجودی سرگشته تصویر می کند. موجودی که از سویی به قراردادهای درونی و بیرونی با آدمها، مکانها و زمانها وابسته است و از سویی دیگر تمایل برای دستیابی به آرامش و خواسته هایش، این قانون را تحت تاثیر قرار داده است.

2-                    در داستانهای مجموعه «آن مرد در باران آمد» تلاشی برای رسیدن به یک کلیت دیده می شود. بیگدلی با یکسان کردن فضاهای اعم داستانها انسانهایی را می آفریند که حاظه داستان بعدی خودشان هستند. او در قصه اول دختر بچه ای را می سازد که از یک بازی ساده به سوی مالکیت، تخیل و قدرت حرکت می کند و سایه همین انسان در داستان آخر رنی است که دقیقا از فضای متنی که تدریس می کنددچار نوستالژی شده و دنیای شاعرانه را خلق می کند. او به نوعی در هر یک از داستانها مفاهیمی را می آفریند که در راستای داستان قبلی خود حرکت کرده و می کوشد با روایتی شهری و چندسویه یک کل بزرگ و ملموس را در دست خواننده قرار دهد. آدمهای امیررضا بیگدلی آرمان خواه هستند و آن چنان غروری دارند که بیمارگونه آن را ادامه داده و از اعتراف به ناتوانی خود سرباز می زنند. نویسنده در این راستا و برای تثبیت این غرور از چندگانه شدن روایت جلوگیری می کند و فضا و دغدغه های درونی انسانهایش را امری حاکم به ساخت قصه می انگارد. به همین دلیل است که آدمهای امیررضا بیگدلی دارای اصول و اخلاق هستند. این اصول موجب شده که در اعم قصه ها، انسان مغرور او سکوت نکرده و خود را مهم ترین عنصر داستان بداند. دیگران در مقابل وی تسلیم می شوند و او خواسته یا نخواسته، هارمونی و ترکیب رفتاری خود را به جزئیات اثر تلقین می کند. بیگدلی آزادی تحقیر شدهای که به موجب آن بالا رفتن سن و قبول انگاره ای به مانند زندگی شهری است، می شکند و انسانی می سازد که در بطن و درون خود احساس بزرگی می کند. این انسان حتی در مواقعی که نفر دوم قصه است باز هم با برشی زیرکانه خواسته خود را عینی کرده و در جایی از داستان به مخاطب تحویل می دهد. این تکنیک که نویسنده آن را خوب اجرا می کند مرز بین واقعیت بیرونی و واقعیت درونی را از بین برده و متنی یکسان می آفریند. کشف اینکه این مرز در کجا است به عهده مخاطب است.      

* این نقد روز دوشنبه 3 آذر ماه سال 82 در شماره 74 روزنانه شرق به چاپ رسیده است و من وب مربوط به آن را در شبکه پیدا نکردم.

نگاه خیس *

يادداشت کامران سلیمانیان مقدم بر كتـاب آن مرد در بـاران آمـد.

   داستان از اين قرار است كه خواستگاه تمامي مقالات، يادداشت ها و نقدهايي كه بر اثار داستاني نوشته مي شوند از پسندي آب مي خورد كه خوش آمد و بدآمد از داستان شرط اول آن است. با حفظ اين فرض، سواي خواندن يادداشتي در روزنامه، حتي طرح جلد كتاب و حروف چيني در خريدن و خواندن آن بي تاثير نيست. بر اين باورم كه براي نوشتن نقد به قولي بايد دست آدم خيلي پر باشد اما تلاش مي كنم در مجال يك يادداشت به نكته اي اشاره كنم كه بيان بي پرده اش از نقاط كور ادبيات پس از نسل سوم است.

‍ «آن مرد در باران آمد.» دومين مجموعه داستان امير رضا بيگدلي و در برگيرندة هشت داستان است. آنچه در ابتدا به چشم مي آيد نام داستان هاست. بجر تركيب اضافة نسبيِ «صداي پاي زن» اسامي ديگر جملاتي سوالي، خبري يا امري است. مي شود اين نوع نام گذاري را تخطي از سنت استفاده از يك كلمه به عنوان كليدي براي راهيابي به اثر دانست كه البته حركت جديدي نيست اما سويه غالب نگاه نويسنده را نشان مي دهد. نويسنده اي كه با جمله اي مقدم شما را به داستانش خوش آمد مي گويد، تعليق خفيفي ايجاد مي كند و حضور خودش را به عنوان راوي در داستان به رخ مي كشد. با هم داستان ها را مرور مي كنيم.

   «چه كسي با من ايروپولي بازي مي كند؟» داستان دختري دبيرستاني است به نام سونيكا كه تعطيلات تابستانه اش شروع شده و مي خواهد تمام تابستان را ايروپولي بازي كند اما كسي همراهي اش نمي كند. شيوة روايت سوم شخص است. راوي داناي كل محدود به ذهن سونيكا است. به تعبيري راوي خود سونيكا است كه از بيرون به خودش مي نگرد. داستان را با معصوميت روايت مي كند و از دل اين روايت واقعيتي سر مي زند كه چشم اندازش نفي نگاه ساده انگارانه به آينده است. هيچ منظرة دلچسبي وراي بازي ايروپولي وجود ندارد. هيچ كس بازي زندگي را كه واقعاً بازي است اينگونه نمي بيند و تنها در يك نمايش كه خودش بازي تمرين شدة ديگري است مي توان همبازي پيدا كرد. داستان خاطرة دختري است كه اكنون ديگر زني شده . زني كه مي خواست زندگي به شيريني بازي ايروپولي باشد اما مي فهمد كه نيست و با جملة پرسشي انتهاي داستانش به قطعيت يك جملة خبري مي رسد:«چه كسي با من ايروپولي بازي مي كند؟»

   او اميدش را در خوابي كه جزايش نخوردن شام است دنبال مي كند. مدخلي پذيرفتني براي شروع يك مجموعة پرسش‌گر.

   «دوست دارم برقصم» روايت زن و شوهري است كه براي اسكي روي چمن به ديزين رفته اند. زن كه تا به حال اسكي نكرده مچ پا و زانويش ضرب مي خورد و پس از بگو مگويي با شوهر به اتاقشان در هتل بر مي گردد. مرد نيز برمي گردد و بنا مي‌شود پس از آنكه از حمام در آمد با هم بروند رستوران و چيزي بخورند. يك داستان كاملاً بي اتفاق. اما چيزي در داستان هست كه رهايت نمي كند. تكرار نگاه كردن هاي زن د رآيينة دستي اش، يا چشم اندازي كه چيز زيادي براي گفتن ندارد هر چند توصيف ابتدا و انتهاي داستان از پيست اسكي يكسان هست و نيست. يك تمام نشدگي در تمامي روابط وجود دارد. زن بر عصيانش پا نمي فشارد. مرد به تفريحش نمي رسد. محيط متفاوت هيچ كمكي نمي كند. در اين داستان زن مدام حرف مي زند، افعالش روايت مي شود و مرد تقريباً ساكت است و گرم تفريح در ذهن پرورانده اما هر دو به سمتي مي روند كه تنهايي است. تنهايي، تنهايي، تنهايي. روايت باز هم داناي كل محدود است و نويسنده شاهد. يك شاهد زيرك و صادق. لحن يك دست و بي تفاوت اثر كاملاً با فضاي داستان همخواني دارد. “دوست دارم برقصم“ از داستانهاي خوب اين مجموعه است.

   «صداي پاي زن» حكايت مرد معتادي است كه داستان مگويش لابلاي گفتگوهايش با زن روايت مي شود. تصويرها بسيار زنده و پذيرفتني است تا آنجا كه مانندش فقط در كارهاي احمد محمود ديده مي شود. اما داستان كه تمام شد ياد حرف يكي از دوستان افتادم كه وقتي فرد معتادي را مي ديد مي گفت: اين ها داستان هاي خوبي هستند كه نبايد نوشته شوند.

   داستان به خصوصي ترين قسمت اين حكايت مگو با قدرت نزديك شده است اما من آن را يك پاساژ مناسب براي رسيدن به يك داستان خوب ديگر ديدم.

  «زيادي سخت نگير سمانه» داستاني شوخي- جدي است در مورد مردي كه كارگير نمي آورد. شوخي از آن جهت گفتم كه انگار همة داستان يك نقص غرض است. به زباني ديگر وقايعي كه از مشغوليات روزمرة راوي بي كار خوانده مي شود را مي‌توان اين هماني شدة كار شاغلان فرض كرد.

   داستان دربارة پديده بي كاري است اما همانطور كه در شيوة روايتاول شخص- رعايت شده محور، بي كاري نيست بلكه عوالم آدم بي كار مورد نظر است. كار كه وسيله اي براي تعيين هويت اجتماعي آدم ها و سطح توقعشان است در نگاهي معكوس هويت اجتماعي و سطح توقع را متأثر مي نمايد. موفقيت داستان در اينجا است كه نويسنده همين حرف ها را در شرايطي كاملاً غيرطبيعي، با منطقي باور پذير نشان مي دهد.

   «داشتند با هم پچ پچ مي كردند.» به نظر من موفق ترين داستان اين مجموعه است. شروع داستان با احتضار پدر راوي شروع مي شود. سپس با يك برگشت، آمدن پدر به تهران را روايت مي كند. آمدني كه در تصادف پدرش با يك ماشين شروع شده است. آنچه در ابتدا روشن مي شود اين است كه پدر و همسر راوي با هم كارد و پنير هستند. علاقة به پدر، با تصوير خوابيده اش در بيمارستان و كنجكاوي در مورد چمدان بزرگ و سبكش كم كم در خواننده و همسر راوي ايجاد مي شود. داستان با زباني ساده به سرعت پيش مي رود. با وجود آنكه تا صفحات پنج و شش حادثة خاصي رخ نمي دهد اما انگار توطئه اي در كار است يا يك جاي كار ايراد دارد چون اشتياق به خواندن مدام بيشتر مي شود. كم كم چيزي در حال اتفاق است. پدر به هوش مي آيد و تنها به زن خيره مي شود. نه كلامي، نه اخمي. فقط نگاه مي كند. پدر دارد خوب مي شود. زمان بهبودي كه با شيوة روايت كاملاً چفت است در زن حسي بين ترحم و عشق ايجاد مي كند. انگار پدر همة اين كش و واكش ها را ايجاد كرده تا دل عروسش را به دست آورد. خود راوي هم گيج است. البته اين گيجي را به خواننده هم سرايت مي دهد. آيا پدر دچار اختلال حواس شده (كه از جملات پدر بعيد نيست) يا از آن موقع كه عروس و پدرشوهر با هم در بيمارستان تنها مي‌مانند قرار مي گذارند كه راوي را سردرگم روابط جديد خود كنند؟ گويي راوي از شرايط موجود چندان هم ناراحت نيست. هر چه باشد روابط جديد در مقايسه با گذشته بسيار بهتر است. راوي بازي را مي پذيرد هر چند شايد از خيلي وقت پيش بازي شروع شده باشد. پدر شوهر و عروسش آتوسا كم كم كنار هم روي تخت مي خوابند و راوي روي مبل توي هال. در را هم مي‌بندند. راوي به كل فراموش مي شود. راضي نيست اما اعتراضي هم نمي كند. داستان با خبر مرگ و ميرهايي كه پدر در روزنامه مي خواند پي گرفته مي شود تا برسد به ابتداي داستان و تمام مي شود.    داستان در چرخة مضامين عشق، زندگي و مرگ مي گردد. به هر حال مرگ يك امكان است. فعلي كه بود و نبودش فرقي نمي كند اما مجالي مي دهد تا وسوسه هاي كوچك پيرامون را رها كنيم. به زندگي جور ديگري بنگريم و عشق را با تمام وجود بچشيم. داستان «داشتند با هم پچ پچ مي كردند» بيش از اينها حرف مي زند اما چيزي نمي گويد.

   «باز هم پيش من بياييد.» از آن دسته داستان هايي است كه با وسواس هر چه تمامتر نوشته مي شود اما به بياني در نهايت كار، در نمي آيد. شايد يكي از دلايلش زاوية ديد نويسنده باشد. بيشتر كار به شيوة دوم شخص جور است تا داناي كل محدود و سوم شخص. جايي مرد قصه مي گويد: «شايد خنده دار باشد. نمي دانم. اما گاهي ياد كسي يا چيزي آدمي را به كجاها كه نمي كشاند.» داستان با همين تم، قصة مردي است كه خانة پدري اش را يافته و مي خواهد خاطراتش را در آن مرور كند. و مرور مي كند. دوم شخص را به اين علت زاوية بهتري براي نوشتن اين داستان مي دانم چون تمام كودكي، جواني، عشق و گذر ايام در نيرويي مجموع مي شود كه راوي را بي اختيار به در خانة پدري اش مي كشاند. فرصت هاي از دست رفته در چهره و زندگي زن صاحبخانه بازتاب دارد و خود انگار فرصتي است (و شايد آخرينش) كه راوي باز هم بي اختيار از دست مي دهد. همان قدرتي كه او را به آن خانه باز مي|گرداند ازخانه فراري اش مي دهد. پاشنة آشيل داستان اينجا پيدا مي شود كه چرايي اين هدر رفتن ها نه به كليدي براي يافتنش ختم مي شود و نه خود چرايي در ذهن و خيال ماندگاري دارد.

«حالا مگر چه مي شود؟» داستاني است با رگه هاي قوي طنز. داستان به شيوة اول شخص و از زبان شوهر روايت مي شود: زني كه مي خواهد خود را بالا بكشد. حكايت كنكور و امتحانات مكرر. لحن شوخ مرد داستان به مرور به كسالت مي رسد و البته داستان با پاياني خوش بسته مي شود، پايان خوش استحالة زن از نگاه شوهر. رسيدن از مرتبة زيبايي طبيعي به ارضاي خواسته هاي بدوي.

  «آن مرد در باران آمد» داستان شاعرانه اي است با زباني شاعرانه. شيوة روايت با زمينة دوم شخص است كه گاهي اول شخص مي|شود. نويسنده مشق سال اول مي كند و از هيچ، فضايي عاشقانه مي سازد: از معلم كلاس اولش از خودش، از تو و از من.

   بخشي از شاعرانگي اين اثر به شيوة روايت بر مي گردد. دوم شخص يا ارادة راوي از طرف زن و سوار عاشقش ديده مي‌شود. زن به عاشق مي گويد كه دوم شخص را جدي نگيرد. دوم شخص خود را كنار مي كشد. دوم شخص مي خواهد كه عاشق سوار بر اسب بيايد. تو مي خواهي كه عاشق سوار بر اسب بيايد. زن مي خواست كه عاشق سوار بر اسب مي آمد. ”و زماني به خود مي آيد كه هواپيما مي خواهد از زمين كنده شود. تو نيز مي پري.“ زن هم از خواب مي پرد و دوباره از همان راه هميشگي به مدرسه مي رسد.

   جايي احمد رضا احمدي گفته بود علت مطرح نشدن شعرهايش اين است كه در شعرش حرف هاي مهم نمي زند كه از همين دور و برهاي خودمان است. آنچه كه در كارهاي بيگدلي پيداست همين جمع وجور كردن مصالح از زندگي روزمره است. شايد باور پذير كردن بعضي از روابط در داستان خيلي موفق نبوده باشد اما حريم شكني در اغلب داستان ها بچشم مي خورد بي آنكه روابط عادي را براي زنده تر كردن مبتذل و سطحي كرده باشد. مگر زندگي ما شهري ها چه چيزي براي گفتن دارد؟ نويسنده توضيح نمي دهد. فضاها را در حد بضاعت هر داستان با توصيف مكان و لحن روايت ايجاد مي كند. گفتگوها را ملزم به شكسته نويسي نمي داند. ربط علي گفتگوها در اغلب داستان ها ديده مي شود. داستان اگر زن و مردي دارد بي دليل به اتاق خواب كشيده نمي شود. نويسنده خوانند را به احترام خود چهار زانو نمي كند. جسارت بي جا هم از خود خرج نمي كند.

   اين همان نقطة كور نويسندگان پس از نسل سوم است. واضح نويسي، شهري نويسي، پرداخت به روابط عادي، همة روابط عادي. نويسنده، داستان مي گويد. القصه گفتن هاي داستان هم با گردش ها و تكرارها صورت مي گيرد و در اين گردش و تكرار نوعي تذكر، تامل و فرصت است تا خواننده اگر دراز كشيده و بي تكلف مي خواند چيزي را از دست نداده باشد يا اگر لازم ديد با ملاحظه و رعايت داستان به صفحه يا پاراگرافي برنگردد. خودش بخواهد كه چيزي را از دست نداده باشد. و اين شگرد بيگدلي است.

   آنچه باقي مي ماند ذكر زبان سهل و ممتنع داستان هاست كه پاكي و سلامت و شخصيت خاصي دارد.

* این نقد درروز چهارشنبه مورخ 19 فروردین سال 83 در  شماره 107 روزنامه صبح کرج چاپ شده است.

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٦ خرداد ۱۳۸٥ - امیررضا بیگدلی