خيشخانه
گفتگو

گفتگو من با محمد رضا صفدری به بهانه انتشار مجموعه داستان تیله آبی*

 «محمد رضا صفدری» نویسنده ای خلوت گزیده است. اهل گفتگو نیست. اما آثارش در خلوت نمی مانند... از او تا به حال دو اثر چاپ شده است: مجموعه داستان  سیاسنبو که در سال 1369 نام او را بر سر زبان اهل مطالعه انداخت و نظرات موافق و مخالف زیادی را برانگیخت؛ عده ای قوت آن را اتفاقی دانستند، با این استدلال که حرفه ای بودن یک نویسنده را فقط با یک اثر نمی توان شناخت، اما کتاب دوم او تیله آبی هم به اثری بحث برانگیز در میان اهل قلم تبدیل شده است.

وقتی از صفدری می پرسم چرا بین انتشار دو کتابش نه سال فاصله افتاده است، می گوید:«نه سال که خوب است! سیاسنبو را سال 60 یا 61 به ناشری سپردم که گویا خمیر شد یا گم شد! دیگر هم ناشرش را ندیدم. همین کتاب را در سال 63 به ناشر دیگری سپردم که تا سال 68 چاپ نشد. بعد انتشارات شیوا آن را چاپ کرد و تا امروز هم اجازه تجدید چاپ را نگرفته. یک بار گفته بودند نویسنده در این کتاب از رضاشاه تجلیل کرده است(!)، چندین بار هم در دادگاه به من گفتند شما این کتاب را نوشته اید که نسل جوان را فاسد کنید. پس بهتر است بپرسید در این هفده سال چه می کردم؟ خب زندگی می کردم. البته اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت. در کنارش هم می نوشتم. هر کس توانی دارد و بالاتر از آن برایش مقدور نیست. من هم با تمام مشکلاتی که امروزه وجود دارد، آنچه در توان داشتم به کار گرفتم و نوشتم که فعلا" تیله آبی بیرون آمده است تا ببینیم بعد چه می شود.»

او قصد دارد به زودی چند افسانه جنوبی را به ناشری بسپرد؛ به علاوه یکی دو نمایشنامه:«گذشته از اینها در حال پاک نویس یک رمان هستم که احتمالا" اسمش را از جمله ای در داستان دو بلدرچین انتخاب خواهم کرد: من ببر نیستم، پیچیده به بالای خود، من تاکم.»

                                                    

 ــ شما در «سیاسنبو» یک نویسنده اجتماعی و متعهد هستید، اما در« تیله آبی» نه. در مجموعه داستان جدید شما دو دسته داستان یافت میشود: یک دسته افسانه و دسته دیگر جستجوی دوران کودکی. از جامعه دور هستید چرا؟

 ــ پیش از هر چیز به این مسأله اشاره کنم که من نمی خواهم خودم را به چیزی محدود کنم. هر قضیه ای که برایم جالب باشد به صورت داستان در خواهد آمد. البته من در نوشتن به زبان خیلی مقیدم و نسبت به آن حساسیت دارم. به نظرمن دو امر در خلق آثار مهم است: « محیط و شرایط نویسنده در آن محیط».          

 در زمان نگارش  داستانهای «سیاسنبو»، جامعه دچار بحران و دگرگونی اجتماعی بود که منجر به انقلاب شد و پس از آن جنگ. من در آن دوران دانشجو بودم و در تهران زندگی می کردم. دقیقا" در بطن جامعه بودم؛ تهران و دانشگاه. ولی بعد از آن شدم یک معلم منزوی و تکلیف محیط هم که مشخص است. جنگ بود که درباره اش نوشتم.

ــ هفت داستان «تیله آبی» را بر چه اساسی برای چاپ در یک مجموعه انتخاب کردید؟

ــ معیار خاصی برای گزینش آنها نداشتم؛ شاید بتوان تاریخ و دوران نگارش آنها را دلیل گردآوری شان دانست، ولی حالا که کنار هم نشسته اند می بینم به جز داستان «مویه» در همه آنها روابط مرد و زن مطرح است؛ از اولین داستان:«پریون » تا آخرین « درخت نخستین»

ــ چرا قالب داستان کوتاه را برای نویسندگی انتخاب کردید؟

ــ نمی دانم. در سال پنجم دبیرستان چیزهایی می نوشتم که بیشتر شبیه به رمان بود. هنوز پاره ای از آنها را دارم. ولی بسیار پیش از اینها، روزگاری که سنگ می انداختم به آسمان و سرم را زیرش میگرفتم و دیگر نمیدانستم با خودم چه کنم، کوچکترین قالب زمان را برگزیدم. آن روزها من بودم و زمین و کوه «بیرمی» و آسمان بالای سر. بسیار گذشت تا دانستم بجز اینها ماضی  استمراری هم در کنارم است. یکی از خوبی های داستان کوتاه برای من این است که پیوسته مرا برمی گرداند به کودکی ام: دریبل زدن با توپ در دایره ای به شعاع نیم متر که نیازمند چالاکی و زبردستی است. اگر در این دایره توانستی با توپ خوب بگردی خواهی دید که تمام اندام به زبان می آید. کلمه در دست همگان یکی است. اما باید بدانی کلمه از کجا شروع می شود و تو با آن چگونه کنار بیایی. به گمان من داستان کوتاه مایه های از رقص دارد. درست در نخستین دم دمای نوروز 60 با دوستم صمد طاهری در گورستان اهواز بر سر خاکی نشستیم که نمی دانستیم کیست و چه باید بکنیم. زن های جنوب می رقصیدند بر خاک رفتگان؛ در دایره های نه چندان بزرگ. گردش دستها و پاها به اندازه پیکر یاری بود که در خاک خفته بود. همه اش همین است. در زمین کوچک بیشتر به بازی می پردازیم. به زمین های بزرگ که برویم صددرصد چیزهایی از اصل بازی کم میشود، اما در زمین کوچک اندام سرشار از خود بازی. البته در آخر بگویم که من نمایشنامه و رمان هم نوشته ام.

ــ رابطه خواننده با داستان کوتاه در این مثال شما چندان تعریفی ندارد.

ــ از رابطه خواننده با داستان کوتاه بی خبرم و نظر خاصی ندارم. فقط یک چیز را می خواهم بگویم. در این زمان که باید لحظه ها را شکار کرد، داستان کوتاه نه برای نویسنده، بلکه برای خواننده می تواند بهترین وسیله برای شکار لحظه های کوتاه باشد. شاید بعضی ها ندانند که داستان کوتاه هم مانند روزنامه می تواند در اتوبوس، مطب پزشک و مکان های دیگر همراه آنان باشد.

ــ جای داستان کوتاه در مطبوعات است؛ چرا همکاری تان با مطبوعات کم رنگ است؟

ــ عرض کنم من تا کنون در مطبوعات از قبیل «کتاب جمعه»، «مفید» و «کتاب سخن» داستان چاپ کرده ام اما اگر این کافی نیست علت دارد. من داستان «دلگریخته» را در سال 71 به مجله ادبی دادم که تا امروز که سال 78 است چاپ نشده. قرار است یک داستان کوتاه به همین مجله بدهم و امیدوارم تا هفت هشت سال دیگر چاپ شود.

ــ در تیله آبی دو افسانه آمده است. باز هم افسانه خواهید نوشت؟

ــ بازنویسی دو افسانه در کتاب «تیله آبی» نشانه تغییر روش من نیست. من به هر روشی که بتوانم مینویسم؛ «پریون» را از کلاس دوم دبستان شنیده بودم. در سال 62 برای درس تمثیل شناسی دانشکده نوشتم. دیدم بد نیست. روایت دیگری از آن در آذر 74 شنیدم. نوشتمش شد «درخت نخستین». ولی باز هم از من افسانه خواهید خواند: دو افسانه دیگر است که ریشه در شاهنامه دارد که در این کتاب نیامده و جایی دیگر خواهد آمد.

ــ ریشه افسانه های «تیله آبی» در کجاست؟

ــ در فرهنگ جنوب ایران، البته من در خورموج شنیده ام و نه در جای دیگر.

ــ در «پریون»، جمله ای با این مضمون است: انگار کسی خواب کودکی پدرش را ببیند و یا پدری خواب پیری پسرش را. ریشه این گونه جملات چیست؟

ــ ریشه در افسانه ندارد بلکه در خیال من ساخته شدند.

ــ قصدتان از نگارش «درخت نخستین» که روایتی از پریون است چه بود؟

ــ مرد و زن «درخت نخستین» پس از آشنایی آنقدر گفتار و کردارشان تکراری می شود که مرد به ستوه در می آید و سرانجام برای فرونشاندن خروش درون سر خود. شعله ای به سر نزدیک می کند. زن هم همین طور و آتش می گیرند.

ــ همان گونه که اشاره کردید شما مقید به زبان هستید و همواره زبان سختی را برگزیده اید؛ به ویژه در «درخت نخستین» و در «دو بلدرچین»، علت چیست؟

ــ برای اینکه کسی چیزی نفهمد بگویند یارو نویسنده بزرگی است(!).

ــ خودتان به اندازه آدمهای داستانهایتان عصبی هستید؟

ــ هر قدر دلتان بخواهد. البته آدمهای داستانم بیشتر از خودم عصبانی هستند. برای همین است که زبان داستان همانطور که شما می گویید مشکل است. در ضمن رگ ها  هم در زبان داستان سرنوشت ساز هستند. من از کودکی روحیه پرخاشگری داشتم. هنوز هم دارم. گل افروز داستانم نیز برای همین است که پرخاشگر است.

ــ پس از این حرفها نظرتان به طور کلی درباره زبان چیست؟

ــ زبان یکی از ممیزهای ادبیات هر کشور است و به نظر من باید درحد توان در حفظ و پالایش و تکامل آن بکوشیم. گذشته از این زبان هم یکی از عناصر تشکیل دهنده سبک هر نویسنده است. آدمها با هم متفاوتند پس سبک ها و زبان ها با هم فرق می کنند. من فکر می کنم زبان داستان رابطه بسیار نزدیکی با خصوصیات نویسنده دارد و تا حدودی امری تحمیلی است. گویا جایی خوانده ام که زبان رابطه تنگاتنگی با فعالیتهای درونی بدن دارد؛ با قلب، با خون، می توان گفت: زبان گذر چیزها در تن و رگ ها. اما رگ ها در نوشتن و آفرینش هنری کارسازند.

ــ خود داستان «تیله آبی» انگار نگاه دیگری است از داستان «کوچه کرمانشاه» در«سیاسنبو».

ــ آن بخش که دو کودک در کوچه کرمانشاه «توبا» را همراهی میکنند با بخشی از تیله آبی همانندی دارد. اما بقیه شخصیتها متفاوتند.

ــ «توبا» در زندگی شما جایگاه خاصی دارد؟

ــ سالهاست که او را می بینم. این زن را در کوچه کرمانشاه سال 60 می بینم و باز هم در تیله آبی سال 64 می آید. توبا هنوز هم در ذهنم است. شاید در داستان دیگر هم بیاید. من هنوز کوچه باریکی را می بینم که زنی سیاهپوش و ترکه ای در آن ایستاده است. آن زن توبا بود که تازگی زن دیگری است به نام گل افروز که در «دلگریخته» پیدا شده است. گل افروز می تواند اهل دل باشد، هرچند توی داستان نه بهانه ای در دستش می بینی و نه ابزار برنده ای.

ــ من علاقه خاصی به سحر دارم. در داستان «چتر و بارانی» وقتی داخل اتوبوس سرش را روی شانه راوی می گذارد بی پناهی و تنهایی او حس شدنی است. خیلی دلم می خواست بدانم سحر کیست؟ «سین» در داستان «دیدار خانه» کیست؟ حتما" سحر نیست چون سحر در انقلاب مرد! دلم میخواهد بدانم این اشخاص از کجا آمده اند؟

ــ سحر هر چند در « چتر و بارانی» می میرد ولی بعید نیست دوباره زنده شود ولی مطمئن باشید «سین» سحر نیست. «سین» فقط دختری است در دیدارخانه. همین بهترین اسمی که می توانستم برای او انتخاب کنم که یادآور نامی دیگر نباشد همان «سین» است.

ــ زنی ایده آل است یا اثیری؟

ــ «ایده آل» که نمی دانم چیست. اگر منظور دست نیافتنی باشد که زیاد هم تکرار شده، باید بگویم خیر. از «اثیری» هم چیزی نمی دانم. نمی خواهم که بدانم.

ــ گویا« دیدارخانه» نوعی وسیله است برای یادآوری؟

ــ بله. در داستان هم توضیح داده ام. گونه ای سایه بازی بود که خودمان درست می کردیم و امروز دیگر نمی توانیم آن آدمها را توی لوله ببینیم.

ــ چرا کرمانشاه، مشهد، ریگستان و بنارس، همه را توی دیدار خانه ترکیب کرده اید.

ــ در رویاها مکانها هم چون تصاویر و آدمها همروی دارند. مانند کابوس که آدم ها توی هم می روند و درمی آیند. من نمی دانم چرا این طور می شود.

ــ چه می خواهید بگویید؟

ــ هیچی! چیزی نمی خواهم بگویم.

ــ یک زن در مشهد است. یک زن هم در بنارس. پسر بچه ای که حالا بزرگ شده. اول دیدارخانه را به یاد می آورد. یک بار«سین» را در کودکی توی لوله تجسم می بخشیده و بیرون از لوله خاطره ای که از دیگران درباره او شنیده یک حسین سیمرغ هم هست که دلبسته « سین » است. با کنار هم گذاشتن این همه تکه های پراکنده می خواهید چه بگویید؟

ــ می خواهم بگویم تکه های پراکنده ای است در ذهن راوی داستان.

ــ یعنی کثرت و وحدت؟

ــ به خدا ازاین چیزها سر در نمی آورم. جهان در ذهن آدم داستانم درهم ریخته است. شما دیده اید وقتی پشته ای پشگل می سوزد چه می شود؟ پشت آن دود و بوی زننده، همبازی ها و آدمهای آشنا و ناآشنا را دیدید؟ می بینید یک چیز هایی شده. آدمها در آن می آیند و می روند و می خوابند.

ــ این شهر «شیلگستان» که در داستان دو بلدرچین به آن اشاره کرده اید، کجاست؟

ــ همین جاست. هر جا انسانی از دیدن چهره انسانی دیگر وحشت دارد.

ــ بدبین نیستید؟

ــ می خواهید خوش بین باشم؟ یاد کسی افتادم. یکبار یکی از این کارافزایان پیله کرده بود به من که:چرا داستان نمی نویسید؟ انگیزه ننوشتن شما چیست؟ انگار از مرده ای بپرسند:چرا شما مرده اید و دیگر روی زمین نمی گردید؟

ــ ریگستان کجاست؟

ــ سرزمین خود ساخته ای در جنوب ایران.

ــ گذشته از بنارس، کرمانشاه، مشهد و ریگستان و «سین» بخشی هم به «جک استیوارت» اختصاص دارد. این آدم واقعی است؟

ــ سی و هفت یا هشت سال پیش من از رادیو «آندریا» شنیدم که «جک استیوارت» راننده بی باک آمریکایی جان خود را از دست داد.

ــ چه ربطی به آدمهای داستان دارد؟

ــ من، محمد رضا صفدری چه ربطی به آدمهای این جهان دارم. ولی خب هستم. هستم. مثل شهری سوخته و ویران در جنگ: یک تکه آهن، یک لنگه کفش، یک شاخ گاو و یک شلوار جین پوسیده، مانده در آفتاب که از زانو به پایین در خاک فرو رفته و یک پستانک و بسیار چیز های دیگر و یک آسمان بالای سر و یک ماضی استمراری که سلطان زمان است. اگر ماضی استمراری نبود کسی نمی توانست چیزی بنویسد. نمی دانم توی این ماضی استمراری چیست که همه را به دنبال خود می کشد.

ــ علاوه بر ذهن خودتان و شخصیت های داستان هایتان، باید بگویم که جواب هاتان هم خیلی پیچیده است. بالاخره نگفتید این جک استیوارت کیست؟

ــ او راننده بی باک آمریکایی است و بیشتر از این چیزی از رادیو نشنیدم.

ــ چطور آمد توی داستان شما؟ چه انگیزه ای داشتید؟

ــ مرگش همزمان است با بخشی از زندگی راوی داستان. آنجا که راوی ماشین گلی دوستش را می دزدد و بی درنگ گم می کند. درست نمی دانم سالهاست به یاد جک استیوارت هستم. اگر امکانش بود می رفتم درباره این آدم پرس و جویی از خانواده اش می کردم. برایم جالب است بدانم کودکی او چطور بوده.

ــ وضعیت ادبیات امروز را چگونه بررسی می کنید؟

ــ نه اهلش هستم و نه حوصله این کارها را دارم.

ــ لابد از مشکلات نویسنده هم چیزی نمی خواهید بگویید؟

ــ نه، چون نویسنده مشکلی ندارد!

ــ رابطه نویسنده و ناشر چگونه است؟

ــ بهتر است اصلا" درباره اش صحبت نکنیم چون همه می دانند چگونه است؛ حتی خود شما. فقط یک چیز می خواهم بگویم. کتاب «تیله آبی» با بیش از هشتاد، نود غلط چاپ شده. برای اینکه ناشر برای نمونه خوانی کتاب را به دوستی سپرده و نه من که عاقبت این گونه چاپ شده و در این میان نه حرفی می شود زد و نه کسی  خود را مقصر می داند. 

* این گفتگو در مورخ 15 تیر 1378 در روزنامه صبح امروز به چاپ رسیده است

کتابنامه صفدری

1-       سیاسنبو، نشر شیوا، چاپ اول، 1368

2-       تیله آبی، انتشارات زریاب، چاپ اول، 1377

3-       چهل گیسو، انتشارات آرویج، چاپ اول، 1381

4-       من ببر نیستم، پیچیده به بالای خود؛ تاکم، نشر قصه، چاپ اول، 1381

                                                                   

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ - امیررضا بیگدلی