خيشخانه
داستان کوتاه

آدم ها و دودکش ها

همین که گفت:« آنها آمده بودند اینجا تا بمیرند.» و ضرب آهنگ کوتاه مرگ به صدا درآمد، از خواب پریدم. سمانه بی آن که تلویزیون را خاموش کند رفته بود سر کار. یکی دو هفته ای می شد که جایمان را انداخته بودیم توی هال و شبها جلو تلویزیون می خوابیدیم. سمانه هر روز با صدای برنامه صبح تهران بیدار می شد و بدون سر و صدا می رفت سر کار. اما انگار این بار فراموش کرده بود تلویزیون را خاموش کند و همین شد که من با صدای گزارشگر برنامه از خواب بیدار شدم و پی آن را گرفتم تا دریابم آدمی بی آن که بخواهد جایی برود، باید همیشه آماده رفتن به هیچ جا باشد.

بیشتر به خواب دم صبح می مانست. اما به هر حال خواب مرگ دسته جمعی یک خانواده نیز به سختی فراموش می شود. گزارشکر با چنین جمله ای من یا هر بیننده دیگری را از خواب بیدار کرده بود و نشانده بود دم تلویزیون. خواب و بیدار بودم که گفت: «همان شب اول که به این خانه آمدند چنین حادثه ای برایشان پیش آمد.» و دوربین از روی این جسد به روی آن یکی رفت و سپس دیگری را نشان داد. به گفته او آنها یک خانواده سه نفری بودند: زن و شوهری با بچه شان، که روی هر سه را پوشانده بودند. لا به لای پس و پیش رفتنهای دوربین می شد فهمید که خانه خالی ست و اثاثها بسته بندی. گزارشگر بار دیگر گفت که انگار این سه نفر آمده بودند تا در این خانه بمیرند. این جمله اش آدمی را میخکوب می کند. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت نه صبح را کمی گذشته بود. به گمانم بخش حوادث اخبار پیش از ظهر بود که داشت گزارش  مرگ خانواده ای را بر اثر گازگرفتگی در اولین شبی که به خانه جدیدی در شرق تهران آمده بودند، پخش می کرد. تهران روزهای سردی را می گذراند. دوربین گوشه خانه را نشانه رفته بود. بخاری آنجا بود. بعد مأمور آتش نشانی را نشان داد که چند نفر کنارش ایستاده بودند. مرد دستش را دراز کرد  و چسباند به لوله بخاری و گفت:«ببینید این سرد است.». او آن را نشانه ای خطرناک می دانست.

«اتاق بوی گاز می ده

مأمور آتش نشانی گفت:«لوله این بخاری درست کار گذاشته نشده. نگاه کنید.». دوربین لوله بخاری را نشان داد.  لوله دو خم خورده بود و از دیوار رفته بود بیرون. باز گفت:«خیلی کوتاهه.» آنجایی که لوله از دیوار بیرون می زد زیاد بالا نبود. مرد گفت:«حالا اینجا را ببینید.» و راه افتاد. دوربین هم پشت سرش رفت تا از پنجره آشپزخانه بخش بیرون رفته لوله را نشان بدهد. نیم متر هم نمی شد. مرد گفت:«دودکش بخاری کمِ کم باید به اندازه دومتر بالا برود.» باز گفت:«همچنین سر لوله کلاهک گذاشته نشده.» و دوربین روی لوله بالا رفت تا جای خالی کلاهک را نشان بدهد. سپس دوربین به داخل خانه برگشت و جنازه ها را نشانه رفت. مرد گفت:«کوتاهی لوله و نبود کلاهک باعث شده که فشار هوای بیرون اجازه خروج گاز را ندهد.» و دوربین دوباره بخاری را نشان داد. مرد ادامه داد که به دلیل کوتاهی دودکش، گاز مونواکسید کربن به جای این که به بیرون خانه هدایت شود، برعکس به داخل راه پیدا کرده و همین سبب مرگ خانواده شده است. حالا دوربین بخاری را نشان می داد. مرد به لوله بخاری دست زد و گفت:«ببینید؛ لوله سرد است.» در آخر دوربین تنها چهره مأمور آتش نشانی را نشان می داد؛ مرد جاافتاده ای با چهره ای آرام. او پخش گاز مونواکسید کربن را در داخل خانه علت مرگ می دانست و از شهروندان خواست توصیه های ایمنی را جدی بگیرند. سپس دوربین، گزارشگر برنامه را نشان داد. او غمگین از حاثه ای که پیش آمده بود، از شهروندان خواست که اجازه ندهند سرمای زمستان گرمی خانه هایشان را از بین ببرد، و در آخر با آرزوی روزی خوش برای بینندگان، از آنان خواست ادامه برنامه ها را ببینند.

«روز خوش، خدانگهدار.»

گزارش که تمام شد بلند شدم و یک راست به اتاق رفتم و  دست گذاشتم روی لوله بخاری؛ سرد بود. به بدنه بخاری دست زدم؛ گرم بود. دوباره به لوله بخاری دست زدم؛ سرد سرد بود، و این نشانه خوبی نبود.

«این لوله سرده

خیلی وقت بود که می دانستیم لوله بخاری اتاقمان سرد است. اما توجهی به آن نمی کردیم. خدا خیلی دوستمان دارد که هنوز زنده ایم. یاد شبهایی افتادم که برای کار به شهرهای دیگر سفر می کردم و سمانه تک و تنها در این اتاق می خوابید.

راستش از همان روز اولی که بخاری را راه انداختم سمانه گفت که بوی گاز در اتاق می پیچد. هر چند من آن را حس نمی کردم اما برای آن که خیالمان راحت شود، بخاری را بردم تعمیرگاه و یک شیر تازه برایش خریدم؛ پس از آن بهتر شد. اما باز گاهی پیش می آمد که سمانه بوی گاز بشنود. یک روز که این را گفت کبریت کشیدم و گرفتم دور شیر بخاری؛ خبری نشد. به سمانه گفتم که وقتی آتش نگیرد نشان از این دارد که گاز نشت نمی کند. شانه بالا انداخت. گفت:« بوی گاز میاد.» و از اتاق بیرون رفت. گذشت تا این که یک روز هوا خیلی سرد شد. به در و دیوار اتاق که دست می زدیم سرد بود. درز پنجره ها را گرفته بودم و شیر بخاری را هم تا آخر باز کرده بودیم اما باز هم اتاق را گرم نمی کرد؛ انگار جان نداشت. سمانه گفت:«بیرون خیلی سرده.» دست گذاشتم روی بخاری؛ داغ بود. بعد دست گذاشتم روی لوله اش؛ سرد بود! جا خوردم. دوباره این کار را کردم. این بار لوله را از پایین تا بالا لمس کردم؛ سرد بود. به  شعله اش نگاه کردم. پشت شیشه شعله سرخ پیدا بود. دست گرفتم بالای آن؛ گرم بود. گرم که چه؟ داغ بود. بازدست زدم به لوله؛ سرد بود؛ سرد سرد. انگار لوله این بخاری نبود. رفتم به لوله آن یکی بخاری دست زدم؛ درست بود، داغ بود. اما لوله بخاری اتاق سرد بود.

سمانه گفت:«شاید لوله گرفته؟»

چیزی نگفتم. باز گفت:«شاید کوتاهه.»

باز چیزی نگفتم.

به گمانم کوتاه نبود. نیم متری از بخاری بالا رفته و از دیوار زده بود بیرون. پنجره اتاق را باز کردم و بیرون را نگاه کردم. بیشتر از یک متر بالا رفته بود. کلاهک هم داشت. اما از بخت بد دسترس نبود تا بشود توی لوله را دید.  نبود تا بتوان توی لوله را دید. پنجره را بستم. سمانه گفت:«چی کار کردی؟»

کاری نکرده بودم. اما انگار لوله داشت گرم می شد. سمانه دست گذاشته بود روی لوله. گفت:«داره داغ می شه.» راست می گفت. داشت کم کم داغ می شد. هیچ یک نمی دانستیم چرا. سمانه باز گفت که این بخاری از روز اول هم به درد نمی خورد. چیزی نگفتم. چون به گمانم زیاد مهم نبود. به او گفتم که خطرناک نیست. اما او نگران بود. نگران و کلافه. بیشتر هم از دست من که این بخاری دست دوم را خریده بودم. او می خواست یک بخاری نو بخریم. این را برادرش هم گفته بود؛ یک شب که با زنش آمده بودند خانه ما. بخاری را نشانش دادم؛ گفت:«نباید این طور باشه.»

درست می گفت. اما خب خیلی وقت بود که این طور بود. پنجره را باز کرد تا به بیرون نگاهی بیندازد. می خواست بلندی لوله را ببیند. اگر چه زیاد بلند نبود اما نمی شد گفت که کوتاه است. از کوتاهی یا بلندی دودکش چیزی نگفت. گفت که شاید لوله گرفته باشد. این طور نبود. چون فنر انداخته بودم. گفت که هر چه هست از دودکش است. گفت که دودکش خوب کار نمی کند، و پرسید که چرا لوله را بلندتر نمی کنیم. راستش چند تکه لوله بخاری هم در انباری داشتیم و اگر این کار را نکرده بودم تنها برای این بود که دسترس نبود و نمی شد براحتی کاری کرد. یا باید نردبان بلندی پیدا می کردم و می رفتم خانه همسایه پایینی تا آن را در حیاط خلوت کار بگذارم - که اگر چنین نردبانی هم پیدا می کردم نمی شد آن را برد توی خانه همسایه -  یا باید از بالا می ایستادم روی لبه پنجره و یک بلایی سرش می آوردم - که راه دوم هر چند شدنی بود اما سمانه نمی گذاشت؛ می گفت که خطرناک است. او می خواست که یک بخاری تازه بخریم و من این کار را نکرده بودم. برای همین بود که این طوری مانده بود. برادر سمانه هم خواست که بخاری دیگری بخریم؛ گفت:«خیلی خطرناکه.» دست آخر هم به خنده گفت:« فردا روزنامه ها می نویسن یک زن و شوهر جوان در اثر گاز گرفتگی مردند.»

 همه زدیم زیر خنده. هر چند زیاد هم خنده دار نبود. و از آن شب به بعد شبها تشکهامان را می انداختیم توی هال و روبه روی تلویزیون می خوابیدیم.

گزارش که تمام شد به اتاق رفتم و به لوله بخاری دست زدم؛ سرد بود. دستم را گرفتم روی بخاری؛ گرم بود. باید لوله بخاری را بلندتر می کردم. یک راست رفتم انباری و یک لوله یک متری آوردم بالا. پنجره را باز کردم و نگاهی به بیرون انداختم؛ بد جایی است، کمی ازپنجره فاصله دارد. خط کش خیاطی سمانه را برداشتم و رفتم  با پنجه پا روی لبه پنجره ایستادم. یک دستم  به کلاف شیشه بود و با دست دیگرم خط کش را گرفته بودم .تا جایی که می توانستم دستم را دراز کردم تا خط کش زیر لبه کلاهک را گرفت. بعد آن را آرام آرام از سر لوله بیرون کشیدم و به سمت خود آوردم. آمدم توی اتاق. پنجه پاهایم درد گرفته بود. کمی با نوک انگشتهای پاهایم بازی کردم. کلاهک را گذاشتم روی  لوله ای که تازه آورده  بودم و کمی محکمش کردم. دوباره رفتم روی لبه پنجره ایستادم و با هزار دردسر لوله را روی لوله قبلی جا انداختم و با خطکش چند ضربه زدم به کلاهک تا خوب جا بگیرد؛ همین.  پنجره را بستم و خرت و پرتها را سر جایشان گذاشتم. برگشتم کنار بخاری و به لوله دست زدم. داشت داغ می شد. گاهی پیش می آمد  که این طور شود. یک ساعتی گذشت. دوباره به لوله دست زدم؛ داغ داغ بود. بخاری هم گرم بود. به شعله اش نگاه کردم؛ آبی می سوخت. خیالم راحت شده بود. اما همواره این صدا در گوشم می پیچید که « اتاق بوی گاز می دهد.» و به این فکر می کردم که چرا کاری که انجام دادنش نیم ساعت بیشتر وقت نمی برد باید تا به حال مانده باشد.

چند بار به لوله بخاری دست زدم؛ داغ بود. کنار پنجره رفتم و بیرون را نگاه کردم؛ دودکش بخاریمان دو متری رفته بود بالا؛ کلاهک هم داشت. همین طور چشم گرداندم و به آسمان نگاه کردم. چشمم افتاد به لوله بخاری همسایه ها. دودکشهای هر دو طبقه کوتاه بود. دودکش طبقه سوم که تا می آمد بیرون تمام می شد؛ نیم متر هم نبود. طبقه چهارم هم کمتر از یک متر بود؛ هیچ کدامشان هم کلاهک نداشت. به دودکش خودمان نگاه کردم؛ درست بود. همان طور که مأمور آتش نشانی گفته بود هم کلاهک داشت هم بلند بود. دوباره چشمم به دودکشهای طبقه سوم و چهارم افتاد. دودکشهای بی کلاهک همسایه ها مثل پرچمهای سیاه بد شکلی خودشان را می نمایاندند. یک آن نگران همسایه ها شدم. نمی دانم چرا یک باره به نظرم رسید آن روزها آنها را کمتر دیده ام یا این که هیچ ندیده ام. همین شد که به سرم زد تا به در خانه هایشان بروم و بخواهم سر و سامانی به دودکشهایشان بدهند.

بسرعت خودم را به طبقه چهارم رساندم و زنگ زدم. کمی گذشت.  کسی جوابی نداد. دوباره زنگ زدم. باز خبری نشد. پیشتر زیاد می دیدمشان اما آن روزها خبری ازشان نبود. مرد و زن جوانی بودند با یک پسر بچه. کمی ایستادم. خبری نشد. فکر می کردم شاید مرد و زن جوانی به همراه کودک خردسالشان بر اثر گاز گرفتی جان داده باشند. نمی دانستم چه کار کنم. از پله ها پایین آمدم و زنگ طبقه سوم را زدم. از پشت در صدایی به گوش رسید و کمی بعد خود آقای یگانه در را باز کرد؛ یکی از قدیمی ترین همسایه ها؛ مرد جا افتاده ای که مدتها پیش زنش را از دست داده بود و با دخترش زندگی می کرد. کت بلندی پوشیده بود و یقه هایش را داده بود بالا؛ انگار که بخواهد جایی برود. لای در را کمی باز کرد و با خوش رویی گفت:«بفرمایید.»

گفتم که وقتی از پنجره اتاق بیرون را نگاه می کردم چشمم به دودکش بخاری آنها افتاده و کمی نگران شده ام.

سر تکان داد و گفت:«چرا؟»

همین طوری گفتم:«خطرناکه. چرا درستش نمی کنید؟»

خیلی ساده پذیرفت و گفت:« به چشم مهندس. درستش می کنم.» اما بعد که من پیشنهاد کمک دادم کمی گیج زد.گفت:«کدام لوله را می گید؟»

گفتم:«لوله بخاری؟»

گفت:«پشت بام؟»

گفتم:«نه.» و ادامه دادم:«لوله بخاری اتاق خواب که از پنجره آشپزخانه پیداس.» و لبخندی زدم. باز گفتم که دودکش طبقه چهارم هم کوتاه است اما کسی نیست تا در را باز کند.

آقای یگانه خندید. گفت:«نگران همسایه ها نباش مهندس.»

گفتم که من لوله بخاری اضافی هم در انباری دارم که می توانم به آنها بدهم.

باز خندید.

گفتم:«خدای نکرده....» و اشاره کوتاهی به گزارش صبح تلویزیون کردم.  

باز خندید و کمی بعد به خنده گفت:«این طور نیست مهندس.»

شرمنده شده بودم. برای این که چیزی گفته باشم حرف لوله بخاری سرد خانه خودمان را پیش کشیدم و از گازمونوکسید کربنی که تا به حال در خانه مان جا خوش کرده بود گفتم.

آقای یگانه باز بلند بلند خندید و از من خواست نترسم چون آنها در خانه بخاری روشن نمی کنند. لای در را بیشتر باز کرد و گفت:« بیا تو مهندس.»

گفتم:«نه»

گفت:«بیا تو.»

گفتم:«لباس پوشیدید. می خواین جایی برید؟»

گفت:«نه.» و باز گفت:«من همیشه آماده ام. اما خب جایی نمی رم.»

وارد خانه شان شدم اما از آنچه گفته بود چیزی دستگیرم نشد.

گفت: «نه من نه ساناز، هیچکدوممون از بخاری گازی خوشمون نمیاد. برای همین هیچ وقت بخاری روشن نمی کنیم.»

در را پشت سر من بست و با دست اشاره کرد که بنشینم. خودش همان طور که ایستاده بود گفت:«شوفاژ خیلی از گاز بهتره.»

دوباره گفت:«ما با بخاری گازی میونه ای نداریم.»

گفتم:«بله» و چشم گرداندم تا در گوشه ای بخاری گازی پیدا کنم. چیزی نیافتم.

 گفت:«آدم تو خونه لباس گرم بپوشه یا پتو دور خودش بپیچونه بهتر از اینه که بخاری گازی روشن کنه.»

چیزی نگفتم. رفت تا چای بیاورد.

خانه را در یک نگاه برانداز کردم. خالی و ساده به چشم می آمد. بیشتر شبیه خوابگاه  دانشجویی بود یا خانه آدم مجردی. هر چند سرد نبود اما گرمایی هم نداشت. یک  بخاری برقی  هم در گوشه ای روشن بود.

حالا  سینی چای به دست ایستاده بود روبه روی من و با سر به سویی اشاره می کرد. گفت:«آن اتاق را کردیم انباری. باهاش کاری نداریم.» بعد به اتاق دیگری اشاره کرد:«این یکی هم اتاق سانازه. رفته دانشگاه.» بعد هم به رختخوابی اشاره کرد که گوشه دیوار بود؛ گفت:«جلو تلویزیون هم جای منه.» و سینی را گرفت سوی من.چای را برداشتم.

گفت:« ما بخاری گازی نداریم مهندس.»

چایم را مزمزه کردم. زیاد داغ نبود.

دوباره گفت:«تو این خونه اسیر شدیم مهندس. نه می تونیم بریم نه می تونیم بمونیم. دلمون نمیاد یه خرجی براش بکنیم. داره می گذره تا چی بشه.»

چایم که تمام شد. باز حرف بخاری گازی را پیش کشیدم و کمی هم از گزارش صبح تلویزیون گفتم.

گفت که او هم گزارش را دیده است. دوباره گفت:« ما بخاری گازی نداریم مهندس.»

راست می گفت. به من خیره شده بود. انگار می خواست چیزی بگوید که نگفت. پوزخند زد و سر تکان داد.

گفت:«خب خودت خوبی مهندس.»

گفتم که خوب هستم و گفتم:«زنم چندین بار گفته بود که اتاقمون بوی گاز می ده. من جدی نگرفته بودم. شکر خدا که چیزی نشد. »

سر تکان داد و از این که در فکر آنها بودم تشکر کرد: « اما خب، ما بخاری گازی روشن نمی کنیم. هوا رو خشک می کنه. انگار یه چیزی تو خونه کم می شه؛ یه چیزی؛ نمی دونم چی.»

گفتم:«خونه ما هم همین طور می شد. زنم می گفت که گلوش خشک  می شه. می دونید چه کار کردم؟»

چیزی نگفت.

گفتم:«روی هر کدوم یه قابلمه آب گذاشتم.»

باز گفتم:«پوست میوه ها رو می ریزیم تو قابلمه ها. بوی خوبی می ده.»

خندید. گفت:« داستان ساده تر از این حرفهاست مهندس. به هر حال دستت درد نکنه.»

این را گفت و ساکت شد. من هم بلند شدم تا بروم. تا پای پله همراهیم کرد.

چند پله پایین آمدم تا این که صدای بسته شدن در خانه را شنیدم. سپس برگشتم و از پله ها بالا رفتم و باز دستم را گذاشتم روی زنگ طبقه چهارم. مدتی گذشت و خبری نشد. کمی دو دل بودم. برگشتم پایین و یک راست رفتم به اتاق خواب خودمان و دست گذاشتم روی لوله بخاری. هم لوله حسابی داغ شده بود هم اتاق گرمتر از پیش بود. به در و دیوار هم دست زدم. دیگر داشت کم کم گرم می شد.

سمانه که به خانه آمد یک راست بردمش کنار بخاری. به لوله دست زد؛ داغ  بود. گفت:«درست شد؟»

 گفتم که درست شده است.

کمی بو کشید. گفت که بوی گاز نمی دهد. خوشحال بود.

پنجره را باز کردم و خواستم که بیرون را نگاه کند. دودکش دومتری بخاری را دید با کلاهکی که بر سرش بود.  پرسید که لوله را چگونه کار گذاشته ام. من هم گفتم که چه کار کرده ام. چپ چپ نگاهم کرد. از این که لبه پنجره ایستاده بودم ناراحت شد؛ کار خطرناکی کرده بودم. به هرحال دیگر کار تمام شده بود و خیالمان راحت بود.

آن شب درباره کارهایی که کرده بودم با سمانه صحبت کردم. شرح کوتاهی از گزارش تلویزیون دادم. لب گزید و سرتکان داد. از  این که صبح فراموش کرده بود تلویزیون را خاموش کند خوشحال بود. گفت که او از همان اول هم از خرید بخاری دست دوم راضی نبود. از این که به همسایه ها سر زده بودم تعجب می کرد. گفتم که چون دودکش هیچ کدامشان درست نبود ترسیدم که اتفاقی برایشان پیش بیاید. حرفم را پذیرفت. بعد از آقای یگانه  گفتم و خانه شان و داستان سرما و بخاری برقی. برایش جالب بود. ما می دانستیم  که زن آقای یگانه در خانه نیست، اما نمی دانستیم کجاست و چه بلایی سرش آمده. به سمانه گفتم که پیداست آن خانه بی زن است. و باز گفتم:« خانه بی زن یعنی خانه سرد.»

سمانه گفت:«شاید زن آقای یگانه مرده باشه.»

گفتم:«باید بر اثر گاز گرفتگی مرده باشه.»

سمانه گفت:« خفگی با گاز.» و چهره در هم کشید.

گفتم:« یه روز که آقای یگانه میاد خونه می بینه زنش مرده.»

سمانه گفت:«نه» و باز چهره در هم کشید.

یاد گزارش صبح افتاده بودم؛ آدمهایی که رویشان پتو کشیده بودند، مأمور آتش نشانی و دودکشهای کوتاه بی کلاهک. غم انگیز بود. اما من و سمانه خوشحال بودیم که بخاری اتاقمان درست شده بود، و از این که زنده مانده بودیم. این را پیش از خواب به همدیگر گفتیم.  

پس از چند شب در اتاقمان خوابیدیم. قبل از خواب هر دو به لوله بخاری دست زدیم؛ داغ بود. به در و دیوار دست زدیم. گرمتر شده بود. سمانه کمی بو کشید. گفت که اتاق هم دیگر بوی گاز نمی دهد. چراغ را خاموش کرد و آمد روی تخت سرش را گذاشت روی شانه ام و برای درست کردن لوله بخاری تشکر کرد. راستش باید این کار را زودتر انجام می دادم.  

صبح روز بعد سمانه با زنگ ساعت بیدار شد. من هم بیدار شدم تا با او صبحانه بخورم. پس از صبحانه سمانه راهی شد. یک روز سرد زمستانی بود. شب پیش برف زیادی باریده بود و هوا تمیز و پاک بود. به اتاق خواب رفتم. بخاری روشن بود. به لوله بخاری دست زدم؛ سرد بود! به خود بخاری دست زدم؛ داغ بود. دوباره به لوله دست زدم؛ سرد سرد بود. پنجره را باز کردم و به دودکش نگاه کردم؛ درست بود. مثل دیروز که درستش کرده بودم دومتری بالا رفته بود و کلاهک هم داشت. پنجره را بستم و دوباره به لوله دست زدم. داشت گرم می شد. گاهی پیش می آمد که این طور می شد: گرم می شد، اما دوباره سرد می شد؛ سرد سرد. و این نشانه خطرناکی بود برای ما که در این خانه زندگی می کردیم. 

                                                                                                    زمستان 86

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧ - امیررضا بیگدلی
داستان کوتاه

 و ... ک... . س. ..ط. .. .و .د

برای شهرزاد قصه گو

 

... و ... ... .. .. .. ....... .ق . .... .. ..... .... ... : «...... ا ..... .. .... ...» . ت  . ی  .. .... ک . .... . .. ل ... .. . م ... .. ا . ت  .. . س  . ..ه . . ن . ق . ط .. ه ..... .. .... م ... ... .. ی .... .. .. ش  ... ....... . و ... ..... . ن . ... ..... .. ..... ... د . د .. ا . .. .......... س .. ت .. : « ی .. ....؟ »

.... ا .. .. .... ..... ن ..... .... . ... .... ... .... ..... ه ... ا . .. ... . خ .. و . ا ن ... .... . ..... ...... د .... ....ه .. . ن .. .. .... . م  ی  .... ... : «... ن .  ....» . ش   ... و  . .. ...... ... .ن  .. د . و ...

.... ق ... .. ت . .... . .. ی ... ..... : «... .... ..ج  ؟»

.... .د ....... .... ........ 

...ا  .. .. س ... ..... ت .... : « ا.. .... ..... س....»

.... ... : «ر......» . ا .. .. .... ..... .. ن ... ه ....

... ا  ... : «.... .. ز... ....»

.... ... : « ... . م . ..... ...... ی ....» . .... ..... .. ... .....

.... ... : «... ن .. .ش . .... .... . .. ه ..» . .... ... خ . .. .... .... .و  .... ....... ا . .. ن .. د .. ... ........ ه. ...... ... ..... ن ..  ش .. .. و ... .... .... ...؟ . .... ..... ن ... ..... : «. ر ... ...  .....»

.... د ....... .....

... ف  ... : «... .. ... ز .. ... ..... ..... . ا  .....»

.... ..... ر ....

ِ... ا  ... : «. د ..  ق .... .. .... .....»

.... ..... .. .... .. .... ..... ........ . ....... . م .. ... .. .... ... . و . ش ...... .. ... م .. ی ... ....  .... ش .... . و  ...... .... ن .. .......

... د ...... ... . .. و ... .. ... .. ق  . ت .. ....... . ..... .... ..... ... : «.... ... ص . ... ....»

.... ... : «.. ه ......»

... د  ... : «گ .. ...»

.. ا ... .. .. ... س ....... .... .... ت .... ... .. .. ا ... ن . .. ، ...... .. ه . ..... ... : «و .. ...... »

.... ا ... : « ا... .....»

«... .س .... .. ..... .... ر .......»

... ف  .. ر ... .. ..... ... : «ز .... ..... .. .. ....»

.... . ا .. : «.. ..... م ..... .ی....»

.... م  ... : « . ق  ....  ...»

و  .... ... ش  : «..... ص.. ..... ...... ه ... ه . .»

.... .. ش ... .. .. .... .... . ...... ... .. ... ..... . و ... ...... ... .... ن .. د .. د .. ر ... . ز... ...... ن . ..؟ .... د .. . گ ... ... ...... .. ..... ..... ........ ..... ..... .. ...... ... .ی. .... ..... ...... ..... .چ ... . ... ..... ....... ... ... ......؛ ..... ..... ....، ..... . ی..

. ز .... ... : «ا ... .  ....» . ی    ... ک . .. ...... ... . م .. م  .  ...

.... ی . .... . .. ش ... ..... : «... . ی ... ..  ؟»

.... . و  ....... .... ........ 

... د .. .. چ ... ..... ز  .... : «.. ه .... ..... .....»

.... ی ... : «.. ز ....» . ا .. .. .... ..... .. ن ... ه ....

... م  ... : «... .. ...ا  .. ... ..... ..... . ر  .....»

.... ..... ث  ....

ِ... ل  ... : «. و .. ی ک.... .. .... .....»

.... ..... .. .... .. .... ..... ........ . ....... . ه  .. ... .. .... ... . و . ا  ...... .. ... ی .. ت  ... ....  .... ا .... . ز  ...... .... ه  ..

....... . ب .... ... : «. ش .. .  ....» . ر    ... ا . .. ...... ... . ی  .. ن   .  ...

.... ف  . .... . .. س ... ..... : «... .... ب ..  ؟»

.... . ک   ....... ش ....ی  ........ د ... .... .... . .. ن.

پ...ز  87   

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧ - امیررضا بیگدلی