خيشخانه
نوروز سال 1387 بر همگان مبارک باد

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی

شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

گفتگوهاست درین راه که جان بگدازد

هر کسی عربده، یی این که مبین آن که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل

دل و دین می برد از دست بدانسان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم

گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی؟ گفتا

حافظ این قصه درازست به قرآن که مپرس

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦ - امیررضا بیگدلی
این سال که گذشت

این سال که گذشت؛ همین سال که به آخر رسید حالا؛ همین سال 86؛ خیلی خیلی خیلی، دست کم برای من تخماتیک بوده. تا ببینم این سال که دارد می آید؛ همین سال که فردا اولین روزش است؛ همین سال ۸۷ چگونه خواهد بود.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦ - امیررضا بیگدلی