خيشخانه
شعر معاصر

این غربت است

این پلکان شن

                      که می لغزد              به سوی دریاچه تاریک.

این کاجها                  در مسیر هر روزه باران.

این نیمکت سنگی.

این دلتنگی

که می کشاندت  کنار پرنده ای لرزان

غربت است.

محمود داوودی

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦ - امیررضا بیگدلی
ساخت نيروگاه ساده تر از نوشتن داستان است

پائيز سال 82 وقتي براي كار در نيروگاه هرمزگان به بندرعباس مي رفتم آنچه از داستان و داستان نويسي انجام داده بودم چاپ ونشر دو مجموعه داستان كوتاه بود و چند داستان چك نويس كه همين چند داستان چك نويس دلمشغولي بعدازظهرها ي روزهاي جمعه من شد در طول هجده ماه كار در آن شهر. در طول اين مدت نه تنها بعضي از آن داستانها به چندمين بازنويسي رسيد بلكه چند طرح ديگر هم درانداخته شد به طوري كه پس ازاتمام كار در بندر عباس آنچه در دست داشتم مجموعه داستان كوتاهي بود كه نياز به بازنويسي نهايي و همچنين ويرايش نهايي داشت. دو ماه پس از روزي كه نيروگاه هرمزگان را به قصد كرج ترك كردم كار ديگري در نيروگاه پرند يافتم كه تا نزديك يك سال برايم امكان كار كردن داشت. در اين مدت گاه و بي گاه چه روزهاي كاري چه صبحهاي جمعه بر روي مجموعه داستان سومم كار كردم تا آن را شايسته كتابي يافتم. كتابي كه زحمت ويرايش آن را دوست عزيزم آقاي مهدي كمالي نيز كشيد. كار من در نيروگاه پرند تمام شد و همچنين مجموعه داستانم آماده براي ارائه به ناشر شد. چون قصد سفر به اروپا را داشتم دلم مي خواست پيش از مسافرت آن را به ناشر بسپارم. ابتدا به نشر قصه ارائه كردم. اما آقاي تختي پس از مطالعه آن كتاب را براي چاپ نپذيرفت. اين شد كه راهي نشر ققنوس شدم. داستانها لابه لاي خطهاي شكل گرفته در كاغذهاي سفيد  A4 در نشر ققنوس ماندند تا من چند ماهي را دور دنيا بگردم. سه ماه پس از آن روزي كه كتاب را به نشر ققنوس سپرده بودم براي دريافت جواب به آن نشر رفتم. اما نشر ققنوس كتاب را همسان با سياستهاي  حاكم بر وزارت ارشاد نيافته بود. براي همين آن را به من برگرداند. همين طوري شد كه مهرماه سال 8۵ پله هاي دفتر نشر ثالث را بالا رفتم تا آن را به اين ناشر پيشنهاد كنم. نشر ثالث كتاب را پذيرفت و بين ما قرار دادي بسته شد. و اين طورشد تا حدودي تكليف كتاب سومم روشن شد! و حالا براي كار مي بايستي به اراك مي رفتم. 14 ماه كار در اراك به پايان رسيد. در اين مدت چند بار كتاب حروفچيني شد و من آن را نمونه خواني كردم. درست يك سال از روزي كه با نشر ثالث قرار داد بسته بودم گذشت تا اينكه كتاب راهي وزارت ارشاد شد و هنوز در آن وزارتخانه است. اين روزها كه روزهاي سرد زمستاني سال 86 است دارم كوله بارم را مي بندم تا براي كار در نيروگاه اردبيل راهي آنجا شوم. آنچه از داستان و داستاننوسي با خود دارم علاوه بر ماجراي نقل شده، چكنويس چند نامه است كه ماحصل مسافرت اروپا مي باشد. مي برم تا شايد آنجا دستي به سرو گوششان بكشم.

شايد نزديك به شش سال از نوشتن اولين داستانهاي كتاب سومم مي گذرد. در اين مدت خيلي كارها كرده ام؛ كار در ايران خوردو، نيروگاه هرمزگان، نيروگاه پرند، پتروشيمي اراك و حالا هم نيروگاه اردبيل. راستش را بخواهيد نصب و راه اندازي نيروگاه برايم ساده تر از چاپ ونشر كتاب شده است. حالا باز به اردبيل مي روم و شايد خيلي جاهاي ديگر هم بايد بروم تا در ساخت و راه اندازي  چه بسيار نيروگاههايي مشاركت داشته باشم. نيروگاههايي كه ماحصلشان توليد برق است. بايد آنقدر روشنايي توليد كرد كه همه جا روشن شود. اميدوارم روزي كه از اردبيل برمي گردم هنوز كتابم در هزارتو هاي وزارتخانه آقاي هرندي نمانده باشد. همانا خداوند با صابرين است        

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ - امیررضا بیگدلی