خيشخانه
از داستانهای خودم

اولين نامه من به دوستم از مجموعه «چهارنامه»

راستی راستی هر کی ندونه تو یکی – بهمن- باید خوب بدونی؛ آدمی که پس از چند سال این در اون در زدن به هزار و یک دوز و کلک، پاش به این ور آب می رسه باید خیلی پخمه باشه که از هول حلیم بیفته تو دیگ - پیش از اینکه راه و چاه رو بشناسه - بخواد دست به کاری بزنه که خبري از سرانجامش نداشته باشه، نكنه اونوقت مجبور بشه دمش رو بذاره رو کولش و با یه دماغ سوخته و کلی بدهی، یا راهش رو بکشه برگرده یا به زور دست و پاش رو ببندن و با اولین پرواز پس بفرستنش به كفلمه جايي که زير سقف آسمونش تنها كاري كه بتونه بكنه اين باشه كه بشینه بر دل ننه و باباش و دم گوششون بخونه:اون وقت که جیک جیک مستونتون بود پس چرا فکر زمستونتون نبود؟ و مدعی بشه آدمی که برای خاطر یه تیکه گوشت و چند لقمه نون تخت و پخت خودش رو ول کرده و از دشت و دمن و سايه سار و سبزه زار خودش رو انداخته ته یه جهنم دره اي  مثل تهران، حتي اگر پسرش دانشگاه ديده هم باشه نمی تونه بابایی باشه که تو وانفسای و بل بشو این زمونه بتونه کاری برای اون بکنه که عینهو تف سربالا هي برنگرده به همين خراب شده چون اين آقا مهندس در پيتي، بخاطره اون مدرك دركوزه اي كه روي ديوار اتاقش تو قاب نشسته، بهش بر مي خوره كه بخواد ننه من غريبم بازي دربياره، پس ناچاره از صبح تا شب شال و کلاه مي کنه و تو اون کوچه پس کوچه های کپک زده با یه آدم یه لا قبایی مثل خود تو که قراره این جفنگیات رو بخونه دست تو جیب از پل تجريش تا پارك ساعي اونقدر بالا و پایین مي کنه كه به خودش وانمود بشه این دنیا با این خيابونهاي گل و گشادش اونقدرها هم که می گن نه دیدن داره نه موندن، بی خبر از این هم نباشه که توي همين دنیا چه کوچه های تنگ و باریکی هست که آدم شاید روزها  یا هفته ها دلش بخواد بره توی اونها و از تهشون در نیاد، حتی اگه این کوچه ها بن بست یا تو در تو باشن مثل همین کوچه پس کوچه های کاون گاردنی که الانه ما رو خواسته نخواسته گرفتار تردستیهاي آدماش کرده.

براي همين تردستيهاي اين آدمهاي نبريده اس كه گوز پيچ شده م و از كوره در رفته م و دلم مي خواد بخاطر اين بپرس بپرس هاي تو، همه كس و كارت رو ببندم به بد و بي راه و بهت بگم آخه آدم ناحسابي مگه يكي دو روزه آدم چيزي هم دستگيرش مي شه كه بخواد يكي ديگه رو خر فهم كنه و بخوام از اين خنگول بازي هات، كه دست كم پرسيدنش توي اين چند روزه بيشتر شبيه مسخره بازي هاي بچگانه اس تا سوالهاي آدمي كه دنبال چاره كارشه دست برداري و بذاري هر وقت كه خودم فهميدم جريان با كدوم جيمه راه وچاه روبهت نشون بدم.

راستش بهمن نمی دونم اینجا رو بخوام با ده کوره یا بخش یا شهرستان و یا شهر و حومه شهر یا پایتخت! نمی دونم بخوام با کجای اونجا قیاسش کنم که هر چند همه چیزهایی که این جا هست اونجا هم پیدا می شه اما به هیچ وجه هیچی اینجا شبیه هیچی اونجا نیست بجز اینکه بخواي بگي آدمای اینجا هم مثل ما همون دهن رو دارن با یک مشت دل و روده و خرت و پرتهای دیگه! اما خدایی آدمای اینجا هم با ما یکی نیستن. ما خیلی پرتیم. اینجا کجا و اونجا کجا؟ خدایی پرت پرتیم. زندگی اینجاست پسر. حالا اينكه تو زودي خواستی برات بگم که چکار کردم و چه جور شد و تو هم باید چکار کنی و چه ها باید داشته باشی تا بتونی پر بکشی بیای اینجا دستکم الان و تو این يكي دوهفته کمی مسخره، همراه با خنگ بازی های محلی یه چون که خود من هم تازه رسیدم و دارم گیج می زنم و هنوز هم که هنوزه هر چی که می بینم دهنم این هوا باز می شه و مي دونم كه باز هم اینجا اونقدر چیزهای دیدنی هست که بتونه هر آدم اینجا نیومده ای رو دستکم برای مدتی انگشت به کون ببره روی پل و همون طور نگهش داره و شايد هم خاكش كنه.

 اما همین اول و همين اينجا این رو هم بهت بگم و تو هم به گوش دیگران برسون؛ با تمام این بالا و پایین شدنها و ننه من غریبم بازی ها که به سرخودمون درآوردیم، تو بدون روز و روزگار ما در اینجا ـ دستکم برای این یکی دو هفته ای كه رسیدیم – نه تنها بد نبوده، بلکه تو خواب هم چنين چيزي رو نمی شد دید؛ همين كه یه روزی بتونم شلوارک بپوشم و با یه دوچرخه بیام کنار رودخونه و در حالی که براي دوستم - تو- نامه می نویسم آبجو اصل ایرلندی، قلپ قلپ سر بكشم. این يكي هم به سلامتی تو بهمن. اما خدايي اينكه دارم با توپ پر حرف مي زنم و يا چیزی می پرونم كه شايد بهت بر بخوره همش براي اينكه حسابي  گوز پیچ شدم و تو يك دفعه از اين پرت و پلاهاي من بد فهم نشی که فلانی گفته؛ ای داد و هوار؛ اين بود، اين بود، اين بود؟ نه همه چیز روبه راهه پسر. خودت خوب می دونی که برنامه من ردیف بوده؛ من از طرف خانواده ای که شهروند اینجا هستن خیلی رسمی و قانونی دعوت شدم و سفارت انگليس در تهران به من روادید تا بتونم دست در دست زنم تهران رو به قصد لندن ترک کنم و بدون هیچ مشکلی پام رو بذارم توی خیابونهای یکی از بزرگترین و شلوغ ترین پایتختهای جهان که بینی و بین اللهی نه تنها از کوره داهاتهای دورافتاده ما تمیزتره بلکه از شهرستانهای دور از مرکز اونجا هم خلوتتره و دستکم تا وقتی که خودم گند نزنده باشم به کارهام، بتونم روزهامو اینجا سر کنم تا کارم رو به راه بشه. و حالا به جون تو یه جوری ام پسر. يعني اينجا برام يه طوري يه. هم لندنش که چند روزي اونجا بودم، هم اینجاش که یه روستای کوچيکي يه چسبيده به شمالی ترین مركز استانش. نمی دونم خوابم یا بیدار اما می دونم حالي دارم كه به گمونم تا به حال نداشته بودم. و روز به روز و پشت سر هم از چیزهایی که اینجا می بینم دارم شاخ درمی آرم. همون اول وقتی که هواپیما داشت به زمین نزدیک می شد، از دیدن خونه های یکدست و یک رنگ اینجا که  یکی از شلوغ ترین پایتختهای جهانه و یا لباس کندن زن فیلیپینی همسفرمون توی فرودگاه گرفته تا ایستادن دسته دسته مردم پشت چراغ قرمز تو خیابونهایی که یه ماشین هم ازشون رد نمی شه و خووندن مجله و نوشیدن قهوه صبح تو دستشویی های عمومی و خیلی چیزها و خیلی چیزهای دیگه همه و همه چنان من رو میخ کرده که هنوز نمی تونم بفهمم برای اولین باره که با اینها روبه رو می شم برام جالبه یا نه به هر حال اینها کارهای به جایی هستن. تا نیایی و نبینی باورت نمی شه. خدایی الانه گیج می زنم. تا ببینم چی می شه. اما می دونم که برام عادی می شه همون طور که لیدا از دیدنشون چینی هم به پیشونی اش نمی افته. راستش اونقدر براش عادی شده که هیچ دلش هم نمي خواد درباره شون حرف بزنه. چیزی هم كه ازش می پرسم شونه بالا می ندازه و می گه:«مگه بده؟» «بد ؟» اینجا «بد» هیچ پیدا نمی شه بهمن. به قول لیدا اینجا آدمستانه. می گه كه کم کم همه اینها برا من هم عادی می شه. اونوقته كه مي تونم بفهمم كجا هستم و چكار مي كنم. این رو اما راست می گه. چون همون روز اول که توی سالن فرودگاه حیرون چمدونهامون بودیم وقتی دیدم اون زن فیلیپینی چطوراز زیر مانتوش، شلوارش رو در آورد و یه شلوارک پوشید و بعد مانتو و پیراهن و روسری اش رو هم کند و با یک تاپ مشکی که دوتا بند بنفش هم از کنار بندهاش زده بود بیرون، اومد کنارم ایستاد کمی گه گیجه گرفتم و بدم نمی اومد یوایشکی نگاهش کنم چون که تا به اونوقت ندیده بودم اما وقتی چمدونها رو گرفتیم و اومدیم بیرون، دیدم ای داد بی داد، همه پر و پاچه رو ریختن بیرون خدایی یک آن - باور کن ـ همونجا برام عادی شد. خب دیدن نداره که. اینجا هر کی هر طور دلش بخواهد لباس می پوشه. خدایی هم تو این ده بیست روز هیچ زن این طور لباس پوشیده ای نتونسته نگاهم رو به خودش جلب کنه حتی اون دختر لخت و پتی که وقت اومدن از لندن تا اینجا توی قطار رو به روی من نشسته بود و هر از چند گاهی هی این پا رو اون پا و اون پا رو این پا می انداخت. اون هم نگاه کردن نداشت. نه اینکه آدم نگاه نکنه. نه. نگاه می کنه. خوب هم نگاه می کنه. اما یه جوری نگاه می کنه. یه جوری که با اونجا فرق داره. اونجاها آدم از رو لباس طرف رو مي خوره. اما اينجا نه. حالا چیزهای دیگه هم باید همین طور بشه. اما طول می کشه. گفتم که این رو لیدا می گه. زمان می بره. خب ما هم که عجله نداریم. تا دلت بخواد زمان داریم که به هزارتا مثل اینها عادت کنیم. لیدا که اینجا موندنی یه. من هم تا بیرونم نکنن خودم پامو از اینجا بیرون نمی ذارم. اونجا هم نه کار و باری دارم که از دست بدم نه مال و اموالی که بر باد بره. هر جا خوش بگذره زندگی اونجاست. حالا کجا خوش می گذره؟ خب این که معلومه. اینجا. می دونی بهمن داستان سنگ مفت گنجشک مفته. ما سنگ رو می اندازیم خورد خورد نخورد هم نخورد. اونقدر می ندازیم تا بخوره. چیزی که از دست نمی دیم. سنگ هم که تمومی نداره. فقط باید کمی خم بشی تا از زمين برش داري. زندگي همينه ديگه. بايد كمي دولا بشي تا سرت به جايي نخوره. کم کمش اینه که چند سالی رو اینجا می گذرونیم. هر چی باشه اینجا اگه آلاخون بالاخون هم باشی همین که اینجایی کلی حاله. شاید کمی سخت بگذره اما می ارزه. خدايی می ارزه که پاس اینجا رو  بگیری و بشی اینجایی. حالا می خواد صد سال طول بکشه. خب بکشه. پاس اینجا رو که بگیری  همه جای دنیا جاته. همه جا خدایی. هی می تونی بری و بیای. هر جا که بخوای. بدون درد سر. اون وقته که می شي آدم. مثل آدم زندگي مي كني. كار مي كني. کار هم تا دلت بخواد هست. مگر اونجا نباید کار کرد. خب اینجا هم باید کار کرد. اما اینجا مثل آدم کار می کنی. دیگه مجبور نيستي بخاطر گوز مثقال پول از بام تا شام سگ دو بزنی. روزی چند ساعت کار می کنی و هفته ای هم دو سه روز هالی دیه. تازه همین جا هم خیلی ها– خيلي از همین ایرانی ها ــ تخمشون رو به دست می گیرن  و راس راس تو خیابون ول می گردن و از دولت پول می گیرن. خوبه ها مف مف بچرخی و از این پاب به اون پاب بری. همون عرق فروشی خودمون. سر ماه هم برات پول بفرستن در خونت. تازه چه خونه اي. خونه اي كه خودشون مجاني بهت دادن. خدایی بهشته اینجا. تا نبینی باور نمی کنی. اما خب می دونی که اینها همه راه و چاه داره و کمی هم زمان می بره. ما هم که تازه رسیدیم و هنوز هیچ کاری نکردیم. تازه بار و بندیلمون رو پهن کردیم و من یکی راستش رو بخوای هنوز هم که هنوزه درست نمی دونم که اینجا کجاس و چه کار باید بکنیم. تنها این رو می دونم و تو هم شاید بدونی اینجایی که ما آمده ایم خانه دوست لیدا ست.

همين دوست ليدا هم از زردتشتي هايي يه كه بعد از انقلاب اومدن اينجا تا عاقبت به خير بشن. دوتا هم بچه داره يه دختر از شوهر قبليش كه ايراني بوده و يه پسر هم از اين شوهرش. این شوهرش اینجایی يه. یه اسکاتلندی درشت اندام که در جوانی کارهاش رو کرده. آتشهاش را می گم. آتش هاش رو سوزونده. حالا دیگه مرد خونواده اس. یک راننده آمبولانس بازنشسته، مهندسی کامپیوتر خوانده كه هفته اي سه شب در پیتزا فروشی کارمي کنه. بیشتر به بچه ها می رسه. صبح که بیدار می شه اول دخترشون رو می بره می ذاره مدرسه. بعد می ياید و پسرشون رو بیدار می کنه و صبحانه ش رو بهش ميده و می بردش كودكستان. بعد می ياید خونه خودش صبحونه می خوره و سرگرم یه سری کارها می شه تا اینکه بره پسره رو بیاره خونه و ناهارش رو بده و با هم بشینن جلو تلوزیون تا اینکه وقت اين برسه که برن دنبال دختره. اون  وقت پدر و پسر با هم می رن دنبال دختره و اون رو از مدرسه برمي دارن و می رن دنبال دوست ليدا. از اونجا هم با هم چرخي مي زنن و برمي گردن خونه. اونوقت به ياد ما مي افتن و دست و پا مي زنن تا يه غذايي چيزي بخوردمون بدن. راستش آدماي خيلي خوبي هستن. يا خونه غذا درست می کنن. یا می ريم بیرون. یه روز غذاي چینی يه. یه روز هندی. یه روز پیتزا می خوریم. یک روز فیش اند چیپسه. من عاشق اين فيش اند چيپسشون شدم. بايد بياي با هم بخوريم. گاهی هم زنگ می زنن از بیرون غذا می آرن. خب به هر حال می دونی که مهمون خر صاحبخونه س.   هر چي بذارن جلومون ما هم مي خوريم. خدايي خيلي برخوردشون خوبه. شوهره هم كه آخره حاله. يه گاراژ دارن توش پر از جعبه هاي آبجو. بي حساب كتاب هم هس. به من كه خوش مي گذره. به ليدا هم هم بايد خوش بگذره. هر چند كه اون از من بيشتر گرفتاره.

می دونه چیه بهمن؛ اين دوست ليدا كه اسمش نرگسه از طرفي هم خواهر شوهر قبلي ليدا مي شه. من بجز تو به کسی ديگه اي نگفته ام که لیدا پیشتر زن کس دیگه یی بوده چون فکر می کردم گفتن نداره اما خب این رو هم به تو بگم – تنها به تو و فقط بخاطر اینکه کمی دلم گرفته- که این لیدای نامرد به من نگفته بود که ازهمین شوهر قبلیش یه توله سگ پس انداخته. بله یه پسر تخس و زبل داره که با شوهرش زندگی می کنه. من این رو نمی دونستم و الان هم نمی دونم که اگه می دونستم چکار می کردم. اگه هم می گفت شاید برا من فرقی نمی کرد. آخه من همین طور هم دوسش دارم. ولی خب این رو که شنیدم کمی تو ذوقم خورد. اما چکار می شه کرد. کمی از دستش دلخور شدم. راستش لیدا می خواس اون رو جای بچه خواهر شوهرش جا بزنه. اما نشد. همون روز اول که به شوهرش زنگ زد و درباره آوردن يه بچه با اون جر و بحث كرد اين رو فهميدم. مثل اينكه اول شوهرش کمی هارت و پورت کرد اما بعد از ليچارهايي كه ليدا بارش كرد قرار شد بیاردش. قرارشون هم از اول اين بوده. گوشي رو كه گذاشت. گفتم که این بچه کیه؟ چیزی نگفت. گفتم مگه بچه داری؟ سرش روپايين نينداخت اما نتونست تو چشمام نگاه كنه. گفتم چرا به من نگفتی؟ چيزي نگفت. گفتم حالا چکار کنیم؟ چیزی نگفت. کمی که فکر کردم دیدم هیچ کاری نباید بکنیم. راستش رو بخواي من اومدم اينجا تا اينجايي بشم برا همين هيچ چيز نبايد برنامه م رو خراب كنه. حتي اين بچه ليدا يا شوهر قبلي ش. من تا حالا شوهرش رو ندیدم. اما به هر حال اینجا خونه خواهرشه و شاید یه روزی با هم روبه رو بشیم. و نمي دونم ديدار ما چطور بشه. از اينكه بخوام با مردي روبه رو بشم كه پيشتر شوهر ليدا بوده احساس خوشي ندارم اما اين خونه مفت و اين آمد و شد و اين جريانات اقامت هم خب خودت مي دوني به اين سادگي ها هم به دست اومدني نيست. و قرار ليدا با شوهرش هم این بوده که اگه با من بیاید اینجا تنها تو خونه خواهر شوهرشه  که می تونه با بچه اش باشه. و اين براي ما هيچ بد نيست. براي اينكه جا و مكانمون خیلی توپه؛ یه خونه ویلایی بزرگ دوطبقه دارن که به شهر خيلي نزديكه. حیاط بزرگ چمن کاری شده داره که دور تا دورش درخته. کنار یکی از درختها هم یه تاب بزرگ گذاشتن. محلشون هم خیلی خوبه. سر سبز، تمیز، ساکت و آروم و پردرخت. یه رودخونه بزگ هم داره. پاب هم داره. به شهر هم به راحتی می شه رفت. حتی با دوچرخه هم می شه رفت شهر. می خوام یه روزی این کارو بکنم. از همه اين حرفها گذشته اون گاراژ پر از آبجو رو بچسب. اينجا تا به حال كه خوش خوشون بوده بهمن. بله. بخور بخوره اینجا. مگه می شه خوش نگذره. یکی دو روزی رو تو لندن گذروندیم تا که سر از اينجا در آورديم. اینجا هم كه رسيديم چند روز اول من تو خونه بودم چون لیدا حسابی درگیر پسرش بود. بعد هم سه تایی راه افتادیم خیابون گردی. پسر لیدا دست من و اون رو می گیره و حال می کنه. خیلی زبله. زياد فارسي بلد نيس. به من می گه عمو. اين روزها صبح می رفتيم بيرون و عصر برمی گشتيم. چه خیابونهایی؛ تمیز، خلوت، آروم. آدم یاد بهشت می افته.  خدایی دیدن داره. همه چیز توش  پیدا می شه. آدماش بی سر صدا. نه دادی. نه بیدادی. نه کسی با کسی کاری. نه کسی به کسی گیر می ده. همه سرشون تو لاک خودشونه. نه اينكه مثل تهرونی ها از روی کار و گرفتاری باشه. نه اینها مادرزاد این طوری ان. آدم اند بابا. نه گرفتارن نه اخمو. تو خيابون نه صدای بوقی می شنوی نه صدای ترمزی. این مدته خدایی نه یه تصادف دیدم نه یک چاله توی خیابون. خیابوناش هم همه یک دست و صافه. خب بابا همینه دیگه. همینه که اینها آدمن دیگه. همه چیزشون حساب و کتاب داره. با لیدا و پسرش هر روز می ریم بيرون. شونصد هزارتا هم فروشگاه داره. فروشگاههای بزرگ و چند طبقه که همه چیز توش پیدا می شه. صبح از در یکيشون تو می ریم و عصر از در يكي دیگشون بیرون می يایم. هر چي هم دلت بخواهد هست. هم گرونش هم ارزانش. حالا هم یکی دو روزی يه که همین دور و برخونه می پلکیم. دیروز هم خودم تنهایی اومدم این طرفها. لیدا سرگرم پسرش بود. خب حق هم داره پس از يكي دو سال. بعد از ظهر بود. یه قوطی آبجو از گاراژ برداشتم و خودم تنهایی با دوچرخه راه افتادم. اینجا کنار رودخونه یه راهی برای دوچرخه سواری و پیاده روی درست كردن. از همين راه آروم آروم پا زدم تا رسیدم به همين جايي كه الان نشستم؛ یه زمين چمن بزرگ که چندتا نیمکت هم اینجا و اونجاش گذاشتن. این ور و اون ور هم پوشیده از درخته. خیلی هم خلوته. فقط روبه روش بازه که رودخونه س. رودخون رو می بینی. بزرگ و پر آبه. اونور رودخونه هم باز درخته. تا چشات کار می کنن درخت می بینی و یه کلیسای قدیمی که تاجش از درختها زده بیرون. اینجا هیچکی کلیسا ملیسا نمی ره بهمن. مردم می رن این ور اون ور. اینجا هم خلوته. تک و توک آدم می یاد. دیروز هم با یه قوطی آبجو اومده بودم اینجا روی همین نیمکت امروزی نشسته بودم. به دور و بر نگاه می انداختم و آبجوم رو مزمزه می کردم مثل همین حالا. کمی اون طرفتر روی همین نیمکتی که امروز یه پیرزنه نشسته و سگ سفیدش دور و برش می پلکه یه دختر پسر نشسته بودن. نشسته که چی. ولی خب دراز به دراز نبودن. هی می رفتن تو هم می اومدن بیرون. گاهی هم زیر و رو می شدن. بابا خدایی اینجا دیگه آخرشه. جات خالی نباشه. من هم کم کم آبجوم رو می خوردم و نگاه می کردم. راستش آبجوهای اینجا درصدش پایینه و آدم رو کاری نمی کنه اما مزه ش حرف نداره. خیلی می چسبه. شكم هم مي ياره. خیلی هم شاش می یاره پشت بندش. همینه دیگه. همین که می گن بنشین کنار آب و گذر عمر ببین. این که گفتن همینه. چه چشم اندازی بهمن.آخه فلانم خله پاشم بیام اونجا. ديروز یکی دو ساعتی نشستم و بلند شدم و رفتم. امروز هم باز یه آبجو برداشتم و اومدم اینجا. گفتم که تو گاراژ خونه پر از آبجوئه. راستش رو بخوای می خوام هر روز بیام چند ساعتی اینجا بشینم و برای خودم حال کنم. این برنامه منه. لیدا هم همین رو می گه. می گه من باید برنامه هامو خودم بچینم. می گه اگه آویزون اون بشم شاید خیلی طول بکشه که راه بیفتم. تازه شاید زبان هم یاد نگیرم. اینجا بهمن آدما باید خودشون گلیمشون رو از آب بکشن بیرون. تنهایی. حالا چه جفتی داشته باشن چه نداشته باشن. من هم یکی از اونها. اما تو این زبانت رو خوب بکن. اینجا رو دیگه من گند زدم. تو این کارو نکن. نذارش برا اینجا. اگه زبان بدونی کارهات خیلی زودتر راه می افته. خیلي فرق می کنه. آدمی که زبان ندونه درست می شه «زبون نفهم.» حالا منم اینجا می نشینم جلو تلوزیون و چند ساعتی همین طور گوش می دم. می گن خیلی خوبه. آره خوبه. اما اگه بشه. راستي این رو یادم رفته بود بهت بگم که اینها یه مهمون دیگه هم دارن که یه جورایی زیگیله. بدجوری هم پای تلوزیون می نشینه. یه بسته بسکوئیت برمی داره و می شینه جلو تلوزیون و برنامه های باب میل خودش را می بینه. هنوز سر در نیاوردم کیه. یک پیر دختر چاق نه چندان خوش برخورد زشت بد اخلاق اخمو یک دنده پررو که گویا زیادی هم از لیدا خوشش نمی ياید و به نظر می رسه چشم دیدن من رو هم نداره. زیادهم با من حرف نمی زنه.  شنیدی می گن مهمون از مهمون خوشش نمی یاد و صاحبخونه از هر دوتاشون. داستان ما هم این طوری یه. یه بار هم حسابی با لیدا دهن به دهن شدن. طوری که لیدا خیلی به هم ریخت و یکی دو روزی اینجا  نیامد. اما خب راستش رو بخوای فکر کنم زیاد هم نباید مهم باشه. این زنها خودت می دونی چطوری ان. حالا این رو هم میخورم به سلامتی مردها که کارشون درسته. خدایی جات خالی يه بهمن. این پیره زنه هم بلند شده و قلاده سگش رو به دست گرفته و داره میره. نمیدونم اینجا چرا مردم این همه سگ دارن. بزرگ و کوچک و پیر و جوون همه و همه یه دستشون به قلاده سگشونه. خب شاید خوششون می یاد. اینجا هرکی هر کاری که دلش بخواد میکنه. آدم نگرانی نداره. من هم همینطور. راستش تنها چیزی که اینجا کمی نگرانم می کنه همین پسر لیداس که شبها هم روی تخت بین من و اون می خوابه . نمی دونم به اون هم عادت میکنم یا نه، چون اینجا خیلی ها هستن که بچه مرد دیگه ای رو بزرگ می کنن طوری که وقتی تو خیابون راه میری خیلی می بینی که مرد و زن سفید پوستی دست بچه سیاه پوستی رو گرفتن و دارن میگن و میخندن و میرن، اما خب برا من هنوز – دست کم این چند روزه– سخته که بخوام تو این سر دنیا در حالی با زنم - نزدیکترین کس به من -  روز و شب رو بگذرونم طوری که همیشه نشونی از مرد دیگه ای جلو چشمام باشه. اینه تنها چیزی که کمی فکرم رو آزار می ده. اما شايد به این هم عادت کنم چون اینجا اونقدر چیزهای جوربه جور هست که آدم می تونه خودش رو بهشون مشغول کنه و خوش بگذرونه مثل همین زمين چمن و همین نيمكتهاي خالي و چشم انداز سرسبز. جات حسابي خالي يه بهمن. اینجا خیلی خوش می گذره.

پاييز 85 شهرک مهاجران

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥ - امیررضا بیگدلی