خيشخانه
از داستانهای من

آلاچیق

از همین کنار؛ همین اینجا که می بینی راهی ست باریک و کوتاه که با یکی دو خم به جاده می رسد. به همان جای جاده که سه راه بیشه کلاه است. از آن سوی سه راه، راه ماشین رو آسفالت شده باریکی ست که پیچ و تاب می خورد و از دریا دور می شود تا از میان روستای نارنج بن بگذرد و زیر سایه های شاخه های درختان نارنج پیش رود تا کم کم در سینه کش دامنه های سبز پوش و بلند به یک میان بر تند شیب برسد که راه ییلاق مردم آنجاست. جاده را که به سوی  اين سه راه می آیی  آن سو تمام از همین کوههاست و از همین راهها و از همین درختهای سرسبز که روی سرشان آسمان آبی سایه انداخته است؛ آسمان آبی بی پایان شمال. اما رو که برگردانی این سوی جاده گاه  و بی گاه از لابه لای دیوارهای فروریخته نریخته، دریا را می بینی با موجهای شکن اندر شکنش. بلي همین سو که می گویم؛ روبه روی همان راه رو به سایه سارِ سرسبزپوشْ رونده، نیمچه دیوار سیمانی سوخته ای مي بيني که از کنار فرو ریختگی اش همین کوچه باریکِ ماسه فرش شده شروع می شود با دیوارهای شکسته و نمور که به همین کناری می رسد که می بینی و با دو خم به جاده برمی گردد.

اما این سو؛ همین زیر پا؛ ساحل شن ماسه ای داغ از آفتاب اردیبهشت ماه است؛ ساحل شن ماسه ای خیس شده از دریا. دریا، همین دریا. با آن گستردگی بی کرانش و این کناره های تیره کف آلود که هناکش کنان به آن سنگهای سفید بزرگ می خورد که با کنار هم چیدنشان سدی بر دریا ساخته شده. چه سدي؟ این دختران را که می بینی روی همان سنگها نشسته اند و دارند به دور دستها نگاه می کنند. آنها به جایی نگاه می کنند که دریا و آسمان به هم می رسند و در این به هم رسیدگی پرندگانی را می بينند که یکی یکی یا دسته دسته می کوشند از این سو یا آن سوی بگریزند و بي گمان همانها که پشت به این سو دارند در حالی که از فرو ریختن پشنگه های آب بر روی ساقهاشان لذت می برند هر کدام در آن دوردستها چیزهایی را می بیند که آن دیگری ها نمی بینندش. هر كس چيزي را مي بيند كه دوست دارد.

اما این را بدان آنچه مرا واداشت تا این عکس را نگهدارم نه سرسبزی بود نه آن سفیدی ساقهای ناپیدا و نه این نادیده های در آسمان پیدا. نه. خودت که می بینی؛ آنچه سایه اش بر تمام عکس پهن شده سیاهی گیسوان شلال اندر شلالِ این دختر سیاهپوشْ سبزه روست که نشسته بر زین اسبی تند پا مي آيد و باد موهای رها شده از روسری اش را چنان پریشان می کند که شکن موجهای دریا در کنار چین گیسوان او هیچ است و هیچ. از دور كه پیدا نبود کیست. کم کم، آرام و با شکوه سوار بر اسب می آمد. روسری اش را بسته بود دور گردن و همان طور که به دوردورها خیره بود باد موهاش را پریشان می کرد. آمد و آمد و آمد و همان طور که می آمد آفتاب اردیبهشت چند چین روی پیشانی اش مي ساخت، نزدیک شد و عطر خود را آمیخت به شرجی دریا که يك آن مرا واداشت این عکس را بردارم. دست و پا گم کرده عکس برداشتم. برای همین است دختر اسب سوار درست در میان قاب نیفتاده است. خب نمی شد رفت ایستاد رو به رویش و خواست که لختی درنگ کند تا دوربین را قراول رفت به سویش. بله. همین هم تا ندارد. از دور آمد و آرام آرام از کنارم گذشت و رفت. برگشتم و نگاهش کردم که می رفت و دل را با خود می برد و دریا رد سم اسبش را می شست. نگاه کن. تنها همین عکس از او مانده و یادی و دیگر هیچ. جاي سم اسبش را هم دريا شسته. ببين. رفت. بی اینکه بدانم که بود و چه نام داشت و كجا رفت. حالا هم نمي دانم کجاست. مثل خیلی چيزهاي دیگر که پيشتر بود و حالا نيست. كجا هستند؟ اما آن دیگری ها هم حاشیه اند. جماعتی که بر روی ساحل داغ نشسته اند و هر کدام به کاری مي پردازند. آن زن را می بینی؛ آن که یک دست سفید پوشیده. ببین دارد بر اندام برهنه مردش شن می ریزد. سرگرمی خوبی ست. نه؟ انگار دارد دفنش می کند. این یکی هم کودکی ست که با بیلچه شن ها را می کند. هر چند در این عکس از پشت افتاده اما یادم مانده است از کنارش که رد می شدم دیدم؛ داشت زمین را می کند. مادرش هم نگاهش می کرد. و تنها مادر او نبود که نگاه به او دوخته بود. اینجا خیلی ها نگران خیلی ها هستند. آن سیاهی را می بینی. او هم زنی ست که به نقطه ای در دریا خیره شده است. انگار جز او کسی نمی تواند این سیاهی را ببیند. من که هر چه کوشیدم تنها دریا بود و موج بود و شکن. حالا بجز اینها دیگر چه؟ ها؟ هیچ نمی پرسی کجا می رویم. اینجا را ببین. آن گوشه. می بینی. یک آلاچیق است. چندتا آدم هم می بینی. داریم می رویم آنجا. آنجاست ببین. نه. عکس را نمی گویم. ساحل را ببین. ها. آنجا. دیدی؟ می رویم آنجا. آنجا ساحل دریاشهر است. این طرفها که بیایم سری هم به آنجا می زنم. از همین راه می آیم. ماشین را هم همین جا می گذارم و پیاده می روم. پیشترها آنجا زیاد می آمدم. خیلی زیاد. از خیلی وقتها پیش. راستش همان سالی که تهران موشک باران شده بود. آمده بودم اینجا. شلوغ بود. شبها توی آلاچیق شلوغ می شد؛ دختر و پسر توی هم می لولیدند؛ می زدند و می رقصیدند. ها. کدام آهنگ بود؟ ها. «خوشگل مو شرابی.» انگار نه انگار. آن وقت دریا این قدر پیش نیامده بود. ساحل پهن بود. روی شنها آتش روشن می کردیم. ببین حالا چقدر آب پیش آمده. چقدر ساکت است. چقدر آرام. ها. توي آلاچيق، روی نیمکتی یک نشان در آورده ام. از خيلي سالها پيش. هميشه مي آيم سر مي زنم. همین طور می آيم؛ گاه به گاه. همين عكس را هم كه مي بيني يك باري  آمده بودم اينجا كه گرفتم.  يك بار كه آمده بودم. چند سال پيش. از همين جا رد شدم. پاییز بود. خلوت بود. رفتم توی آلاچیق و نشستم. اول گشتم نیمکت را پیدا کردم. نشان سر جایش بود. همانجا نشستم. بعد به بیرون خیره شدم و داشتم دریا را نگاه می کردم که دختری تو آمد. حواسش به من نبود انگار. چون کمی بعد که من را دید جا خورد. خودش را جمع و جور کرد و رفت نشست روی نیمکتی و او هم به دریا خیره شد. انگار هر که اینجا بیاید کاری ندارد مگر خیره شدن به این دریا. راستی که در دریا چه هست که آدمی را به خود می کشد؟ در خود غرق می کند. من هم مانده بودم. کمی که گذشت صدایش کردم. نه به نام. همین طوری. سربرگرداند. از گذشته ها پرسیدم. خودم مي دانستم حرف بی ربطی زدم. بعد پرسیدم سالهای جنگ را به یاد می آورد یا نه؟ گیج شده بود. شانه بالا انداخت. پرسید چطور؟ از آن آهنگ گفتم. از آن شبهای موشک باران. گفت یک چیزهایی به یاد می آورد اما محو و کمرنگ. باز شانه بالا انداخت و لب ورچید. بعد از من پرسید آتش دارم یا نه. می خواست سیگارش را روشن کند. نداشتم. کمی نشست. سپس بلند شد و رفت. من هم همين طور خيره به دريا ماندم. خنده دار است نه. همین است دیگر. حالا یک سری می زنیم برمی گردیم. به هر حال این آلاچیق هم توی عکسمان هست. نگاه کن چه آرامشی. اما به هر حال خيلي چيزها در عكس نمي افتد.اگر تو هم جای من باشی شاید این کار را بکنی. بيايی اینجا. قدم بزنی و بروي جايي که در آنجا از خودت نشانی گذاشته ای. خب مي بيني بعضی چیزها در عکس نمی افتد. باید بیایی اینجا.  بیایی زیر سایه این آلاچیق. در این نورمردگی رو نیمکتها خم شوی و یکی یکی نيمكتها نگاه کنی تا آن نشان را بیابی. نشانی را که یادگاری شبی خوش در روزگار باد و باروت است.  اینجا بنشینی تا کمی آرام بگیری. هیاهوی دریا. صدای ساحل. آسمان تیره. و تو چنان در خود فرو بروی که هیچ نفهمی . جالب است نه. بله عکس خوب است. عکس خیلی خوب است. اما خيلي چیزها در عکس نمی افتد؛ مثل صدای دریا؛ صدای موج؛ صدای پرنده؛ صدای هیاهوی همین جماعتی که درعکس هستند و رایحه عطری که به خود می زنند. اینها در عکس نمی افتد. و همين طور است كه اگر در کنج خلوتی نشانی از خود گذاشته باشی شايد آن هم در عكس نيفتد. باید آمد و آن را ديد.  باید آمد و دید وبه یاد آورد. بايد آمد، ديد، به ياد آورد و به خاطر سپرد.

اين داستان در مورخ 17 بهمن ماه سال هشتاد و چهار در صد و پانزدهمین شماره هفته نامه رايزن كرج به چاپ رسيده است.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤ - امیررضا بیگدلی
اينک خيشخانه

چو آفتاب شد از اوج خود به خانۀ ما

به خیشخانه رو و برگ بید و باده بخواه

(ازرقی)

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤ - امیررضا بیگدلی
ادبيات کلاسيک

خيشخانه*

و از بيداری و حزم1 و احتياط اين پادشاه محتشم2، رَضِیَ الله عَنه، يکی آن است که به روزگار جوانی که به هرات می بود و پنهان از پدر شراب می خورد، پوشيده از ريحانِ خادم فرودِ سرای3 خلوتها می کرد و مطربان می داشت مرد و زن که ايشان را از راههای نبهره4 نزديک وی بردندی. در کوشکِ باغِ عدنانیِ فرمود تا خانه يی بر آوردند5 خواب قيلوله6 را و آن را مُزَمِّلها7 ساختند و خيشها8 آويختند، چنانکه آب از حوض روان شدی بطلسم9 و بر بام خانه شدی و در مُزَمِّلها بگشتی و خيشها را تر کردی. و اين خانه را از سقف تا به پای زمين صورت کردند10؛ صورتهای الفيه11، از انواع گرد آمدن مردان با زنان، همه برهنه، چنانکه جمله آن کتاب را صورت و حکايت و سخن نقش کردند. و بيرون اين12، صورتها نگاشتند فراخور اين صورتها. و امير به وقت قيلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی. و جوانان را شرط13 است چنين و مانند اين بکنند.

« و امير محمود هر چند مشرفی14 داشت که با اين فرزندش بودی پيوسته، تا بيرون بودی با نديمان، و انفاسش15 می شمردی و اِنها16 می کردی. مقرّر17 بود که آن مشرف در خلوت جايها نرسيدی. پس پوشيده بر وی مشرفها داشت از مردم، چون غلام و فراش و پيرزنان و مطربان و جز ايشان، که بر آنچه واقف گشتندی، بازنمودندی تا از احوال اين فرزند هيچ چيز بر وی پوشيده نماندی. و پيوسته او را به نامه ها ماليدی18 و پندها می دادی که ولی عهدش بود و دانست که تخت مُلک او را خواهد بود. و چنانکه پدر وی بر وی جاسوسان داشت پوشيده، وی نيز بر پدر داشت هم از اين طبقه که هر چه رفتی، بازنمودندی. و يکی از ايشان نوشتگين خاصه خادم19 بود که هيچ خدمتکار به امير محمود از وی نزديکتر نبود، و حرۀ ختلی، عمّتش خود سوختۀ20 او بود.

« پس خبرِ اين خانۀ به صورت الفيه سخت پوشيده به امير محمود نوشتند و نشان بداند که چون از سرایِ عدنانی بگذشته آيد، باغی است بزرگ، بر دست راست اين باغ حوضی است بزرگ، و بر کرانِ حوض از چپ اين خانه است و شب و روز برو دو قفل باشد زير و زبر و آن وقت گشايند که امير مسعود به خواب آنجا رود؛ و کليدها به دست خادمی است که او را بشارت گويند.

و امير محمود چون بر اين حال واقف گشت وقتِ قيلوله به خرگاه آمد و اين سخن با نوشتگين خاصه خادم بگفت و مثال داد که فلان خيلتاش21 را ـ که تازنده يی بود از تازندگان که همتا نداشت ـ بگوی تا ساخته آيد که برای مهمّی او را به جايی فرستاده آيد، تا به زودی برود و حال اين خانه بداند، و نبايد که هيچ کس برين حال واقف گردد. نوشتگين گفت: فرمانبردارم. و امير و وی بوثاقِ22ِ خويش آمد و سواری از ديو سوارانِ23 خويش نامزد کرد با سه اسب خيارۀ24 خويش و با وی بنهاد25 که به شش روز و شش شب و نيم روز به هرات رود نزديکِ امير مسعود سخت پوشيده. و به خطِِّ خويش ملطّفه ای نبشت به امير مسعود و اين حالها بازنمود و گفت « پس ازين سوارِ من خيلتاشِ سلطانی خواهد رسيد تا آن خانه را ببيند، پس ار رسيدن اين سوار به يک روز و نيم، چنانکه از کس باک ندارد و يکسر تا آن خانه می رود و قفلها بشکند26. امير اين کار سخت زود گيرد، چنانکه صواب بيند.» و آن ديو سوار اندروقت27 تازان برفت. و پس کس فرستاد و آن خيلتاش را که فرمان بود، بخواند. وی ساخته بيامد. امير محمود ميان دو نماز از خواب برخاست و نمازِ پيشين بکرد و فارغ شد، نوشتگين را بخواند28 و گفت:خيلتاش آمد؟ گفت: آمد، به وثاق نشسته است. گفت:دويت29 و کاغذ بيار. نوشتگين بياورد و امير به خطّّ خويش گشاد نامه يی30 نبشت برين جمله:«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، محمود بن سبکتگين را فرمان چنان است اين خيلتاش را به هرات به هشت روز رود. چون آنجا رسيد يکسر تا سرای پسرم مسعود شود و از کس باک ندارد و شمشير برکشد و هر کس که وی را از رفتن بازدارد، گردن وی بزند، و همچنان به سرای فرود رود و سوی پسرم ننگرد و از سرای عدنانی31 به باغ فرود رود، و بر دست راست باغ حوضی است و برکران آن خانه يی32 بر چپ، درون آن خانه رود و ديوارهای آن را نيکو نگاه کند تا بر چه جمله است و در آن خانه چه بيند و در وقت بازگردد، چنانکه با کس سخن نگويد و به سوی غزنين بازگردد. و سبيل قتلغ تگين33 حاجبِ بهشتی آن است که برين فرمان کار کند، اگر جانش بکارست34 و اگر مَحابايی35 کند، جانش برفت؛ و هر ياری که خيلتاش را ببايد داد، بدهد تا به موقع رضا باشد، بِمَشِيّهِ الّلهِ وَ عَونِه وَالسَّلام36».

«اين نامه چون نبشته آمد خيلتاش را بخواند و آن گشاد نامه را مهر کرد و به وی داد و گفت:چنان بايد که به هشت روز به هرات روی و چنين و چنان کنی و همه حالهای شرح کرده معلوم کنی و اين حديث را پوشيده داری. خيلتاش زمين بوسه داد و گفت:فرمانبردارم و بازگشت. امير نوشتگينِ خاصه را گفت:اسبی نيک رو37 از آخور خيلتاش را بايد داد و پنج هزار درم. نوشتگين بيرون آمد و در دادن اسب و سيم و به گزين کردن اسب روزگاری کشيد، و روز را می بسوخت38 تا نماز شان را راست کرده بودند و به خيلتاش دادند و وی برفت تازان.

و آن ديو سوار نوشتگين، چنانکه با وی نهاده بود، به هرات رسيد، و امير مسعود بر ملطّفه واقف گشت و مثال داد تا سوار را جايی فرود آوردند، و در ساعت فرمود که تا گچگران39 را بخواندند و آن خانه سپيد کردند و مهره40 زدند  که گویی هرگز بر آن دیوارها نقش نبوده است، و جامه41 افکندند و راست کردند و قفل برنهادند و کس ندانست که حال چيست.

«و بر اثرِ42 اين ديو سوار خيلتاش در رسيد روز هشتم چاشتگاهِ فراخ43 و امير مسعود در صفّۀ44 سرایِ عدنانی نشسته بود با نديمان. و حاجب قتلغ تگينِ بهشتی بر درگاه نشسته بود با ديگر حُجّاب45 و حشم و مرتبه داران. و خيلتاش در رسيد، از اسب فرود آمد و شمشير برکشيد و دبّوس46 درکش گرفت و اسب بگذاشت47. و در وقت قتلغ تگین بر پای خاست و گفت چِست؟ خیلتاش پاسخ نداد و گشاد نامه بدو داد و به سرای فرود رفت. قتلغ]تگین[ گشادنامه را بخواند و به امیر مسعود داد و گفت: چه باید کرد؟ امیر گفت: هر فرمانی که هست بجای باید آورد. و هزاهز48 در سرای افتاد. و خیلتاش می رفت تا بدر آن خانه و دبّوس در نهاد و هر دو قفل بشکست و درِخانه باز و در رفت، خانه یی دید سپید، پاکیزه مهره زده49 و جامه افکنده. بیرون آمد و پیش امیر مسعود زمین بوسه داد و گفت:بندگان را از فرمانبرداری چاره نیست، و این بی ادبی بنده به فرمانِ سلطان محمود، و فرمان چنان است که در ساعت که این خانه بدیده باشم، بازگردم، اکنون رفتم. امیر مسعود گفت:تو بوقت آمدی و فرمانِ خداوند سلطان پدر را بجای آوردی، اکنون به فرمان ما یک روز بباش، که باشد که به غلط خانه نشان داده باشند. تا همه سرایها و خانها به تو نمایند. گفت:فرمان بردارم، هر چند بنده را یان مثال نداده اند. و امیر برنشست و بدو فرسنگی باغی است که بیلاب50 گویند، جایی حصین که وی را و قوم را آنجا بودی، و فرمود تا مردم سرایها جمله آنجا رفتند، و خالی کردند، و حرم و غلامان برفتند. و پس خیلتاش را قتلغ تگینِ بهشتی و مشرف و صاحب برید51 گردِ همه سرایها برآوردند و یک یک جای بدو نمودند تا جمله بدید و مقّرر گشت که هیچ خانه نیست بر آن جمله که اِنها کرده بودند. پس نامه ها نبشتند بر صورتِ این حال، و خیلتاش را ده هزار درم دادند و بازگردانیدند، و امیر مسعود، رَضِیَ اللّه عَنه، به شهر بازآمد. و چون خیلتاش بغزنین رسید و آنچه رفته بود، بتمامی بازگفت و نامه ها نیز بخوانده آمد. امیر محمود گفت، رَحمَة اللّهِ عَلَیه، «برین فرزندِ من دروغها بسیار میگویند.» و دیگر آن جست و جویها فرا برید52.

پی نوشتها

* - داستان خیشخانه از کتاب تاریخ بیهقی؛ تصنیف خواجه ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی دبیر، بکوشش دکتر خلیل خطیب رهبر، انتشارات مهتاب، چاپ چهارم، جلد اول، ص 172

1- دور اندیشی، 2- با حشمت، 3- بن سرای و پایین خانه، 4- پوشیده و نهانی، 5- ساختند یا بنا کردند، 6- خفتن در نیمروز و پیش از ظهر، 7- شیر آب، 8- پرده ای از کتان که به میان خانه درآویزند . برای باد زدن به حرکت درآرند تا خانه خنک شود، 9- علم تدابیر و حیله ها که به مدد آن می توان کارهای شگفت انجام داد، 10- نقش و نگار کردند،11- آلت تناسل و اشکال عجیب از جماع مرد و زن، 12- به استثنای این، 13- رسم و شیوه، 14- جاسوس و مفتش، 15- جمع نفس به معنای دم، 16- خبر دادن، 17- معلوم و محقق و روشن، 18- گوشمال می داد، 19- پیشخدمت ویژه، 20- عمه مسعود شیفته و فریفته او بود، 21- فرّاش، 22- اتاق، 23- سوار سبک پوی و تندرو، 24- برگزیده، 25- قرار داد، 26- می شکند، 27- بی درنگ، 28- احضار کرد، 29- دوات یا مرکب دان، 30- نامه و حکم سرگشاده. اعتبارنامه، 31- کوشک باغ عدنانی، 32- اتاق یا سرا، 33- راه و روش قتلغ تگین، 34- ضرور و بایسته و لازم، 35- فرو گذاشت، 36- به خواست و یاری خدا، 37- خوشرفتار یا راه وار، 38- وقت می گذراند و تعلل می کرد، 39- گچکار، 40- ماله، 41- فرش یا گستردنی، 42- در پی. به دنبال، 43- نزدیک ظهر، 44- ایوان سقف دار و به معنای پیش دالان، 45- حاجبان، 46- گرز آهنی، 47-  رها کرد، 48- سر و صدا، غوغا، پریشانی و آشفتگی، 49-  پرداخت و صیقل شده، 50-  پیل آب؛ چشمه آب بزرگی که در آن باغ جاری بوده، 51- منصبی به مانند ریاست پست امروز، 52- به پایان رساند

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤ - امیررضا بیگدلی
 

خیشخانه چیست؟

فرهنگ عمید:

خیش: نوعی پارچۀ خشن کتانی که از آن فرش و پرده و چیزهای دیگر درست می کنند. به عربی نیز خیش می گویند و جمع آن خیوش و اخیاش است.

خیشخانه:1- خانه تابستانی. 2- خانه ای که در جاهای گرم از نی یا بوته های خار و خس و یا پردۀ خیش درست کنند و آب بر آن بپاشند تا هوای آن سرد شود و آن را که با بوته های خار و خس درست کنند خسخانه می گویند.

فرهنگ معین:

خیش:1- پاچه ای خشن از کتان. 2- پرده ای از پارچۀ مذکور که آن را در اتاق می آویختند و برای خنکی آن را نمناک می کردند. 3- جامۀ پنبه آکنده.

خیشخانه:1- خانه ای که از نی و علف و خار و خس یا با پرده خیش سازند و بر آن آب پاشند تا هوای داخل آن خنک گردد. 2- خیمه ای که برای رفع هوای گرم از کتان سازند و درون آن برگ بید گسترانند و بر اطراف وی آب پاشند.

برهان قاطع:

خیش:1- نوعی از پارچه و بافتۀ کتان است. 2- جامه پنبه آکنده را گویند؛ یعنی چیزی که آن را با پشم و پنبه با هم بافته باشند.

خیشخانه: بر وزن پیش خانه، خیمه ای باشد که بجهت رفع هوای گرم از کتان سازند و درون آن برگ بید بگسترانند و بر اطراف آن آب می پاشند و این به منزله خسخانۀ (خشن خانه) هندوستان است. 2- پیراهن کتان را نیز گویند. 3- بعضی گویند خانه  ای باشد که آن را از نی و علف سازند، و بعضی دیگر گویند خانه ای باشد که اطراف آن را از خارشتری برآورند و از بیرون پیوسته آب بر آن پاشند و از درون باد کنند بجهت دفع گرما و این در سیستان متعارفست. 4- در سرمۀ سلیمانی به معنی زر خالص هم آمده است. 5- صاحب فرهنگ جهانگیری به معنی اول که خیمه کتان باشد با سین بی نقطه آورده است. اللهُ اعلم.

دهخدا:  

خیش:1- جامۀ رقیق بافت ستبر تار از بدترین کتان. 1- نوعی از پارچه و بافتۀ کتان. 3- پارچه ای از پشم و پنبه با هم بافته شده. 4- پرده ای از کتان که به میان خانه درآویزند و برای ترویح، آن را به حرکت در آورند تا خانه خنک شود.

خیشخانه:1- خیمه ای که از کتان و یا نی سازند. 2- خیمه ای باشد به جهت دفع هوای گرم از کتان سازند و در درون آن برگ بید بگسترانند و بر اطراف آن آپ می پاشند و این به منزلۀ خسخانه هندوستان است. 3- بعضی گویند خانه ای باشد که از نی و علف سازند و بعضی گویند خانه ای باشد که اطراف آن را از خارشتری برآورند و از بیرون پیوسته بر آن آب پاشند و از دورن باد کنند بجهت دفع گرما و این در سیستان متعارف است.

و اما داستان خيشخانه چيست؟

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٤ - امیررضا بیگدلی
این خانه را بر زیستن ایمن [ب] دیدم

و

... عشق پیدا شد و ...

از خیلی پیش از اینها دلم می خواست برای خودم وبلاگی داشته باشم و گاهی در آن چیزی بنویسم. و گاهی آنچه را من می نویسم دیگران بخوانند و از آنها که خوانده اند گاه گاهی کسی به من نکته ای بیاموزد.  پیشترها هر از چند گاهی با دوستان دور هم جمع می شدیم و داستانی می خواندیم و شعری. اما این روزها روزگار کار را چنان بر جمع پریشان ما سخت کرده که دیگر دیدارها حتی به سالی هم میسر نمی شود. در این میان اگر کسی چیزی هم نوشته باشد برای خواندن، گوشی نمی یابد برای شنیدن. آن چند مجله مان هم محدودیتهاشان بر همه روشن است. از این بابت است که گمان می کنم وبلاگ برای رهایی از این تنهایی چاره ای ست. این را خیلی پیش از اینها دریافتم. خیلی پیش از اینها دوست داشتم وبلاگی بسازم و هر از چندگاهی در آن چیزی بنویسم. و این کار- ساختن وبلاگ- هر چند که راه انداختنش سخت نیست اما بر کسی پوشیده نیست که نگه داشتنش آسان نمی باشد. برای پا برجا بودن باید حرفی داشته باشی؛ - «داشتن حرفی برای گفتن » - و برای نوشتن و گفتن حرفهایت باید وقتی بیابی. و هر روز ما 24 ساعت که بیشتر نیست. من فارغ التحصیل دانشکده ادبیات هستم. اما امروز روز کار فنی می کنم؛ کار مهندسی؛ کار احداث نیروگاه برق. خب باید حسابی سگ دو بزنی تا بتوانی خود را بقبولانی. و بدجوری می دوم. زیاد می دوم و کم به دست می آورم.  این را پذیرفته ام؛ پذیرفته ام که از آن دسته آدمهایی هستم که باید زیاد کار کنند و کم به دست آورند. اگر به صنف خود روی بیاورم که هیچ به دست نخواهم آورد. هنر تلاش برای هیچ است. باز «کم» که بهتر از «هیچ» است. و در این میان زندگی هم هست با حواشی اش. و اما لابه لای اینها آن چیزی که هست و سخت هم است، نوشتن است. گاهی که ذره ای وقت می یابم می نویسم. برای همین است که کم می نویسم و کم خواهم نوشت و شما که می خواهید به اینجا سری بزنید این را بدانید: من نمی توانم که زیاد بنویسم.

اما چه شد که این را ساختم؛ وبلاگ را می گویم. چندی پیش بود که به هوای جویا شدن بازار نشر راهی میدان انقلاب شدم. در حال آماده کردن کتاب دیگری هستم برای چاپ. لابه لای قول و نقل قولهای چند غریبه و آشنا که از راه نشر روزگار می گذرانند شنیدم که نه تنها سیاست جدید وزارت ارشاد عدم اجازه نشر به نویسندگان غیر خودی است بلکه این گمان وجود دارد که چندین هزار عنوان کتاب چاپ شده نا مبارک هم از کتاب فروشی ها جمع شود.

عجب صبری خدا دارد

این شد که تصمیم گرفتم هر چه زودتر برای خودم دفتر دستکی در این سرای شیشه ای راه بیندازم و با توکل زانوی اشتر ببند 

 حالا این من و این وادی جدید. هر وقت فرصتی دست بدهد چیزکی می نویسم و هر وقت بتوانم آن را در این صفحات برای نمایش قرار می دهم. باقی دیگر قضا ست و قدر. ما که کاره ای نیستیم.

این شمایید و این خیشخانه

و اما چرا خیشخانه

دوست داشتم جایی به مانند خانۀ خودم باشد که می شود خویش خانه. و این را که گفتم خوش آوا هم باشد پس دیگر فرقی نمی کند خویش خانه باشد یا خیشخانه. در آنجا احساس  آرامش و راحتی بکنم و بتوانم خستگی زوائد را به عشق علائق بشویم و دمی با خود و بی خود بگذرانم که گمان کنم خیشخانه چنین جایی ست؛ خانه امن و دلپذیر. اما این خواجه ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی دبیرهم بی سبب نبود که اینجا شد خیشخانه.

و اما خیشخانه چیست؟

...

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤ - امیررضا بیگدلی
 

سلام دوستان

من همین امروز اين وبلاگ را ساخته ام. تا مشق کنم مدتی زمان می‌برد. ببينيم چه خواهد شد.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٤ - امیررضا بیگدلی