خيشخانه
داستان کوتاه از امیررضا بیگدلی

داستان کوتاه همسایه واحد چهار از من در سایت عقربه

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ - امیررضا بیگدلی
ابرهای کوچک

داستان کوتاه ابرهای کوچک از مجموعه داستان «آدمها و دودکشها»

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ - امیررضا بیگدلی
باز هم پیش من بیایید


مجموعه داستان «باز هم پیش من بیایید» نوشته امیررضا بیگدلی منتشر می‌شود. به گفته این نویسنده، محور داستان‌های این مجموعه درباره عادی‌ترین روابط میان انسان‌هاست.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ - امیررضا بیگدلی
باز هم پیش من بیایید

نشر افکار مجموعه منتخبی از داستانهای پیشین من و همچنین دو داستان جدید را در قالب مجموعه ای به نا «باز هم پیش من بیایید» زیر چاپ دارد. این گزیده که برای دریافت مجوز به اداره ارشاد ارسال شده بود با پذیرش مشروط ارشاد روبه رو شد که حذف چهار داستان از آن را خواسته  شده است. این چهار داستان از مجموعه حذف می شود و امیدوارم که کل مجموعه برای نمایشگاه سال آینده آماده شود.  

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ - امیررضا بیگدلی
داستان کوتاه آدامس

این داستان در خرداد ماه سال 1391 در شماره 12 ماهنانه تجربه چاپ شده است. اما از آنجایی که در  صفحه بندی اشتباهی صورت گرفته است متن داستان در نشریه جابه جا چاپ شده است. متن زیر متن کامل و صحیح داستان است برای کسانی که دوست دارند آن را بخوانند.

با تشکر

امیر رضا بیگدلی

آدامس

نزدیک  ظهر بود که رسیدیم اصفهان. اتوبوس در میدانی نگه داشت تا مسافرها پیاده شوند؛ کمی بعد راه افتاد؛ چند خیابان دیگر را پشت سر گذاشت و به گاراژ رسید؛ دورتادور گاراژ را چرخید و کناری ایستاد. راننده ترمز دستی را بالا کشید و از  شاگردش خواست به آب و روغن نگاهی بیندازد؛ بعد در آینه به سعید نگاهی انداخت و گفت: «ببینم کی به کی یه.»

سعید گفت: «سیّد یکی مثل خودت باشه.»

سیّد از روی صندلی اش بلند شده بود و داشت به ما نگاه می کرد؛ سرش را تکان داد و پیاده شد. سعید رو برگرداند و به من گفت: « شب که برسیم باید فردا اول وقت آبشون کنیم و دوباره برگردیم.»

 گفتم: «تا اینجا که شانس آوردیم.»

سعید سیگاری روشن کرد و به بیرون خیره شد. رد نگاهش می رفت تا گوشۀ گاراژ؛ چند شاگرد شوفر از سر و کول هم بالا می رفتند. یکی شلنگ آب را گرفته بود رویشان. ظهر تابستان بود و خورشید راست می تابید. سعید گفت: « باید فردا بعداز ظهر سروته کنیم.»

«بذار برسیم.»

«می رسیم.»

«می گن قم گیره.»

نچی کرد و گفت: «فرقی نمی کنه.»

پیش از این ایست بازرسی های حاجی آباد و نائین بدجوری نگرانمان کرده بود، اما هر دو را گذرانده بودیم بدون این که دردسری برایمان پیش بیاید و حالا رسیده بودیم اینجا. ولی شنیده بودیم که قم از هر دو سخت تر است.

سعید گفت: «با ماشین اصفهان کاری ندارن.»

سید برگشت. یکی هم کنارش بود.                         

«تیمور ساعت دو راه می افته.»

تیمور گفت:«چن تاس؟»

سعید گفت:« پنجاه تا» وگفت که بسته هایش کوچک است.

«کجا جا بدم؟»

چیزی نگفتیم. مرد جا افتاده ای بود با قد کوتاه و موهای جوگندمی. دکمه های پیراهنش یکی در میان باز بود. دود را از گوشه لبش بیرون داد و گفت: «گرفتنمون چی؟»

وقتی حرف می زد چند چین روی پیشانی اش پیدا می شد. نگاهی به سید انداخت. زیر لب «نچی» گفت.

سید گفت: «از خودمونن.»

«یکی دوتا که نیس.»

«یه کاری بکن براشون.»

«می گیرنمون.»

از اتوبوس پیاده شد، ما هم دنبالش. سید پرسید: «خوب چه کار می کنی؟»

گفت: «می گم بهمن جابه جا کنه. کرایه شم بسته ای دوهزار تومنه.» به سعید خیره شد.

سعید گفت: «چه خبره؟»

سید چیزی نگفت. خودش از بندر تا به اینجا بسته ای هزار تومان گرفته بود.

تیمور ایستاد و رو برگرداند، ته سیگارش را پرت کرد و پرسید: «بگم جابه­جا کنه یا نه؟»

تا به اینجا خیلی خرج کرده بودیم و شاید چیزی دست خودمان را نمی گرفت. سعید شروع کرد به چانه زدن، اما فایده ای نداشت. گفت: «کرایه خودتون هم هس.» و چشم به چشم سعید دوخت. از آن نبریده ها بود. سعید به من نگاه کرد، پوزخندی
زد و از کیف کمری اش پول را گذاشت کف دست تیمور. از سید خداحافظی کردیم و راه
افتادیم سمت اتوبوس تیمور.

شاگردش داخل اتوبوس داشت شیشه ها را دستمال می کشید. تیمور، بهمن صدایش می زد. گفت: «پنجاه تا بسته از ماشین سید بردار بیار بذار زیر صندلی.» بهمن گوش که می داد نگاهش به ما بود. تیمور خم شد و زیر صندلی ها را نگاهی انداخت؛ گفت:«زیر هر صندلی یکی دوتا بذار.» دوباره گفت: «بده برن تو. بچسبه به بدنه.» بهمن سر تکان داد و دستمال را دور دستش پیچاند. او هم تا ته اتوبوس رفت و آمد و همین طوری نگاهی به زیر صندلی ها انداخت. از ماشین پیاده شد و راه افتاد سمت ماشین سید که تیمور صدایش کرد. چند سفارش کرد و گفت که می رود ناهار و زود برمی گردد. بعد رو به ما کرد وگفت: «ساعت دو حرکت می کنیم.»

از گاراژ زدیم بیرون تا چیزی برای خوردن پیدا کنیم.

به سعید گفتم: « چیزی تهش می مونه برامون؟»

سعید گفت: «باید زود سوار کار بشیم.»

در همان اولین اغذیه فروشی سفارش ساندویج دادیم. بدجوری گرسنه بودیم و خسته.

چند روزی بود که خواب و خوارکمان به هم ریخته بود. شبانه راهی بندر شده بودیم و صبح که رسیده بودیم از همان مسافربری یک راست رفته بودیم بازار ایوزی ها. جایی نزدیک بازار سیگار فروشها جاور را پیدا کرده بودیم. نمی شناختیمش. نشانش را حجت داده بود؛ پسر سبزه ای که خال سیاهی در چشم راست دارد. تکیه داده بود به دیوار و این سو و آن سو را می پائید. پرسید:«تازه کارید؟» و پیش از آن که چیزی بگوییم، خودش گفت که دلش می خواهد برای رفقای حجتسنگ تمام بگذارد. کمی این دست و آن دست کرد و از جیبش ماشین حساب بیرون آورد؛ چند ضرب و تقسیم، و بعد ماشین حساب را گرفت جلو چشممان. پرسید: «اینقده پول دارین؟»

بیشتر از آن هم داشتیم. دست دراز کرد تا پول ها را بگیرد.

گفت: «ساعت دو، مسیر فرودگاه. برین سید رو پیدا کنین. دو را می افته، 
می ره اصفهان. من سر راهتون وایسادم؛ بعد از پمپ بنزین. خودش می دونه.»

سعید گفت: «چی برامون می یاری؟»

جاور گفت: «آدامس. پنجاه تا بسته آدامس.»

سعید گفت: «تهش چقد می مونه؟»

گفت که درست نمی داند؛ مثل سیگار نیست که حساب و کتابش روشن باشد. گفت: «بازارش خوبه.» و باز گفت: «از عطر و اودکلون و اسباب بازی بهتره». این را گفت و دوباره پول خواست. دو دل بودیم. حجت می شناختش که ما را فرستاده بود پیشش. خودش با همین چتربازی مغازۀ ستارخان را خریده بود. باید از جایی شروع می کردیم. پول را گرفت و باز گفت: «مسیر فرودگاه. ماشین سید.»

گفت که ماشین سید ماشین چتر بازهاست و تمام بازرسی ها را رد می کند. گفت که باید برویم  اصفهان و از آنجا راهی تهران شویم. گفت که اگر ماشین بندر به بازرسی قم برسد تمام سوراخ سمبه ها را می گردند تا چیزی پیدا کنند. ناهار که خوردیم برگشتیم
گاراژ. بهمن بسته ها را جاساز کرده بود و داشت پرده ها را مرتب می کرد. نزدیک ساعت دو که شد سر و صدای تیمور به گوش رسید: بهمن را صدا می زد؛ در اتوبوس باز شد و آمد بالا. خم شد و همین طور که زیر صندلی ها را نگاه می کرد ماشین را یک بار سر وته کرد، بعد نشست پشت فرمان و ماشین را روشن کرد. بهمن پرید پایین تا فرمان بدهد؛ در آینه نگاهی به ما انداخت و لبخندی زد. بعد اتوبوس دورتادور گاراژ چرخید و بیرون رفت؛ چند خیابان را پشت سرگذاشت تا رسید به مسافربری. مسافرها یکی یکی سوار شدند. ساعت دو را گذشته بود که پر شد و بعد از چند خیابان و میدان راه افتاد سمت تهران.

صندلی ما درست پشت سر راننده بود. هوا گرم بود و بادی که از لای پنجره تو می آمد زیاد خنکمان نمی کرد. تو جاده بودیم که سعید شروع کرد به چرت زدن؛ خم می شد و می افتاد روی من. بلند شدم رفتم کنار شاگرد روی یخدان نشستم. تیمور و بهمن هر دو سری تکان دادند.  پاکت سیگار را گرفت  سمتشان؛ برداشتند. تیمور گذاشت پشت گوشش و بهمن انداخت توی جیب. بهمن پاکت تخمه را سر داد  نزدیک من و با سر اشاره کرد. سیگاری روشن کردم و به رو به رو خیره شدم. این چند روز زیاد پیش آمده بود که این چشم انداز را ببینم: جاده پیش رو بود با پیچ­وتاب و بالا و پائین های تند، و سرابی در پس و پیش هر پیچ­وتاب که می آمد و می رفت. برای کشیدن سیگار می آمدم کنار دست راننده یا شاگردش. همین طور به روبه رو نگاه می کردیم که  یکی از مسافرها دست گذاشت روی شانۀ بهمن.  لیوانی آب برای بچه اش می خواست.  بهمن غرغر کرد و خواست مرد سر جایش برود. بعد پارچ آب و لیوان را برداشت و رفت تا برای همۀ مسافر ها آب بگرداند. غرغر کنان رفت. خندیدم و به راننده نگاه کردم. او هم خندید و سرتکان داد. گفت: « آدم بشو نیس.» و در آینه به مسافرها نگاه کرد. چیزی نگفتم. نشستم روی صندلی شاگرد.

تیمور گفت: «سید رو از کجا می شناسی؟»

گفتم: «همین طوری»

گفت: «چتربازین؟»

گفتم که نمی دانم!

به آینه نگاه می کرد.

گفت: «بارتون چی یه؟»

گفتم: «خنده داره.»

خندید. مکث کرد.

گفتم: «آدامسه.»

گفت: «آدامس؟» و نگاهی به من انداخت.

«آره، آدامس.»

لب ورچید و باز خیره به آینه شد.

«باور نمی کنی؟»

شانه بالا انداخت.

«بازارش خوبه؟»

«می گن خوبه.»

«تازه کارین؟»

«یه جورایی.»

تازه کار بودیم. من و سعید هم­خدمتی بودیم و چند ماه پیش خدمتمان تمام شده بود. این چند ماه را زده بودیم به این در و آن در تا آخر سر کمی پول جور کرده بودیم و می خواستیم یکی دو ساله پول یک مغازه را از دلش بیرون بکشیم، که حجت این راه را نشانمان داده بود. یک چیزیهایی از این حرفها را به تیمور گفتم. سری تکان داد اما چیزی نگفت. حواسش به آینه بود. انگار در آینه کسی را نگاه می کرد. بعد با یکی در همان آینه حرف زد؛ بهمن بود؛ سرش را برد دم گوش تیمور. تیمور در آینه به مسافرها نگاه کرد؛ پرسید: «کجا نشسته؟»

«ردیف پنج و شش از آخر.»

«چند نفرن؟»

«دو ردیف رو گرفتن. با زن و بچۀ ان.»

«عینکی یه؟»

«آره، همون عینکی یه.»

بعد باز چیزی از بهمن پرسید. بهمن جوابش را داد. تیمور باز در آینه خیره شد. گفت: «گه خورده.»

بهمن شانه بالا انداخت. پارچ آب را جابه­جا کرد و نشست روی یخدان. خواستم بلند شوم که نگذاشت. تیمور دوباره در آینه نگاه کرد و گفت: «با لگد می­ندازمش بیرون.»

بهمن پرسید: «بارتون چیه؟»

تیمور گفت: «هیچی.»

به هر دو خیره شده بودم. تیمور باز گفت: «دماغشو بگیری می­میره ها.»

گفتم: «چیزی شده؟»

بهمن باز پرسید: «بارتون چی یه؟»

گفتم: «آدامس.»

تیمور خندید. گفت: «به اون چه مربوطه.»

بهمن پرسید: «آدامس؟»

گفتم: «آدامس» و پرسیدم: «چیزی شده؟»

تیمور سری بالا انداخت. گفت: «نگران نباش.»

بهمن پرسید: «عکس داره؟»

نمی دانستم.

بهمن باز گفت: «به عکس گیر می­دن.»

تیمور گفت: «ولش کن.»

باز پرسیدم که چیزی شده است.

تیمور گفت: «نه.»

بهمن گفت: «یکی از مسافرا پیله کرده به بسته ها.»

تیمور گفت: «گه خورده.»

«چی می گه؟»

«می گه جای پای ما رو گرفته.»

«یه لگد بزنی در کونش بگی هرّی.»

«می گه قاچاق می کنین.»

تیمور سر بالا انداخت و لب چروکاند. گفت: «ولش کن». دوباره در آینه نگاه کرد. باز گفت: «ولش کن».

بهمن شانه بالا انداخت. چیزهایی زیر لب گفت که نمی شد فهمید. دست دراز کرد و از پاکت مشتی تخمه برداشت و شروع کرد به شکاندن. خواستم چیزی بپرسم که نپرسیدم. این یکی دو روزه مگسی مگسی گذشته بود؛ از همان اول که سوار ماشین سید شده بودیم؛ گفته بود: «بارتون کجاس؟» گفته بودیم: «مسیر فرودگاه، بعد پمپ بنزین» گفته بوده که بدترین جاست؛ در دید همه است. جاور خواسته بود آنجا باشیم. آنجا که رسیدیم همگی دست به دست دادیم تا بسته­ها را بگذاریم روی سقف.
همه­اش نگران بودیم که ماموری بیاید. پس از آن هم رسیده بودیم به حاجی آباد. هوا
تاریک شده بود. سید یکی از سربازها را کشانده بود پشت ماشین و از آنجا با هم رفته
بودند بالا. روی سقف چیزی نبود. آنجا را هم رد کرده بودیم. نائین سخت بود؛ طرف دیر
کنار آمد؛ بدبختی کشیدیم تا نرم شد. این را سید گفته بود. لابه لای این بازرسی ها هم یکی دو ایست کوچک بود؛ سید همه را گذرانده بود. حالا سخت ترینش مانده بود. تیمور بود با این اخلاق گندش که می بایست از گلوگاه می گذراندمان، آن هم با این مسافری که خط و نشان کشیده بود و بسته­هایی که زیر پای همۀ مسافرها بود. کم­کم  داشتیم به سه­راه سلفچگان می­رسیدیم. پشت سر را نگاه کردم. سعید بیدار شده بود؛ خواب آلود به بیرون نگاه می کرد. بلند شدم بروم سر جایم. تیمور گفت: «نگران نباش.» نگاهی به مسافرها انداختم. نگاهم رفت سمت همان ردیفهایی که بهمن گفته بود؛ دیدمش، همان مرد عینکی را. رفتم کنار سعید سر جای خودم
نشستم. گفتم: «خوب خوابیدیا.»

سر تکان داد؛ هنوز خواب آلود بود.

«چه خبر؟»

«یه درد سر تازه.»

«چی شده؟»

گفتم: «یکی از مسافرا صداش در اومده.»

چیزی نگفت. همین طور ساکت به من خیره بود. ماجرایی را که پیش آمده بود برایش تعریف کردم. تا آخرش گوش داد؛ گفت: «هیچ کاری نمی تونه بکنه.»

گفتم: « چرا؟»

چیزی نگفت و فقط سر تکان داد و دوباره به بیرون نگاه دوخت.

به سه­راه سلفچگان که رسیدیم تیمور کنار یک قهوه خانه نگه داشت و با صدای بلند گفت   که ده دقیقه ایست خواهد داشت.  مسافرها یکی یکی پیاده شدند و ده پانزده دقیقه بعد دوباره سوار شدند. من و سعید آخرین مسافرهایی بودیم که سوار شدیم. وقتی  سوار می شدیم به مسافرها نگاه کردم.  همه نشسته بودند سرجایشان. بهمن پایین مانده بود تا به راننده فرمان بدهد. تیمور داد زد. بهمن گفت: «بیا بیا بیا»؛
بعد گفت: «خب خب» و این بار گفت: «برو برو». پرید بالا و در اتوبوس را بست. به
مسافرها نگاه انداخت. داد زد: «کسی خالی نداره؟» از کسی صدایی نشنید. به تیمور
گفت: « همه هستن.» تیمور به چپ و راست نگاه کرد، دنده را جا زد، پایش را گذاشت روی گاز  و حرکت کرد. کمی بعد توی جاده بودیم  و می رفتیم.

تابلوی «قم» سمت راست را که دیدم به سعید گفتم: «این رو رد می کردیم خیالمون راحت می شد.»

«پول دادیم که رد کنیم.»

راست می گفت. تا به حال همه را پشت سر گذاشته بودیم، اما به هر حال خیالمان چندان راحت نبود؛ دست کم خیال من؛ از همان اول تا حالا؛ برای این بسته های آدامس.

یکی از بسته های زیر پایمان را برداشتم و باز کردم. سعید نگاه کرد؛ چیزی نگفت. داخلش بسته های کوچکتری بود. یکی از آنها را بیرون آوردم. سعید همین طور نگاه می کرد. در بسته را باز کردم: آدامس های پیچیده در کاغذهای رنگارنگ؛ سرخابی، آبی، زرد و سبز. برای سعید گرفتم؛ یکی برداشت. یکی هم خودم برداشتم. باز کردم و شروع کردم به جویدن. عطر و طعم دلچسبی داشت. دور آدامس عکس بود. عکسش را باز کردم: بچگانه بود؛ یک دختر مو طلائی کنار یک سطل زباله ایستاده بود. سطل پر از زباله بود. کنار سطل چند تکه استخوان و چند قوطی خالی افتاده بود. دختر بچه دودستی یک قلب قرمز رنگ را گرفته بود و داشت آن را از سطل بیرون می کشید. عکس سعید هم همان طور بود. همان دو نفر بودند - دختر و پسر - که  روی جاده سوار دوچرخه شده بودند. عکس ها بچگانه بود.

بلند شدم و بسته را برای راننده گرفتم و شاگردش؛ هر دو برداشتند. بعد برگشتم و از همان ردیف اول یکی یکی برای مسافرها گرفتم. جا خورده بودند؛ اول برنمی داشتند بعد برمی داشتند، با خنده و شوخی. از مسافرهایی که بچه داشتند می خواستم بیشتر بردارند. بستۀ اول تمام شد. بستۀ دوم را باز کردم و مسافر به مسافر ادامه دادم تا به آن مسافر عینکی رسیدم. همه شان برداشتند - بزرگ و کوچک. خودش هم برداشت. تا آخر اتوبوس رفتم. کسی نبود که دست مرا رد کند. صندلی به صندلی برگشتم. چشمم به مسافرها بود: داشتند آدامس می جویدند؛ بچه ها باد می کردند و می ترکاندند. می توانستم عکس ها را در دستشان ببینم. عکس ها همه بچگانه بود و رنگی. دو سه تا از عکس ها هم افتاده بود کف ماشین. آنها را برداشتم و همین طور ردیف به ردیف  برگشتم  تا رسیدم سر جای خودم. دوباره برای راننده و شاگردش گرفتم؛ دستم را رد نکردند. بعد نشستم سر جایم. بستۀ دوم هم داشت تمام می­شد.
سعید دفترش را گذاشته بود روی پایش و داشت حساب کتاب می کرد. گفت: «همین دو بسته سودش بود.»

چیزی نگفتم.

به عکسهایی که در دستم بود نگاه کردم. در همۀ عکس ها همان دختر بود و همان پسر. بالا، گوشۀ راست عکس هم دو قلب قرمز رنگ روی هم افتاده بود. سر برگرداندم تا به مسافرها نگاه کنم؛ باد از شیشه می وزید و پرده ها پیچ و تاب می خورد. کف ماشین، این جا و آن جا، چند کاغذ رنگی افتاده بود. از همان ته اتوبوس همۀ مسافرها را یکی یکی نگاه کردم: خواب و بیدار بودند؛ نمی شد فهمید آدامس می جوند یا نه. چند نفری هم نگاهشان به نگاهم افتاد: نگاهشان خالی بود.  همین طور پیش آمدم تا رسیدم به سعید: سرش به کار خودش گرم بود؛ داشت آدامس می جوید. بعد رو برگرداندم به سمت راننده و شاگردش . چشمم به روبه­رو افتاد: جاده بود - با همان سراب های گاه­ و  بی­گاهش - که کوتاه و کوتاه تر می شد؛ داشت کم کم به گلوگاه می رسید و ما با چهل و هشت بسته آدامس، به هر قیمتی که شده می بایست از آخرین ایست بازرسی هم می گذشتیم و به تهران می رسیدیم.  

 پائیز 1390

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱ - امیررضا بیگدلی
عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،
  بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.
 
 عجب صبری خدا دارد !
 اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، 
بر لب پیمانه میکردم .
 
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمانرا 
واژگون ، مستانه میکردم .
 
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحۀ، صد دانه میکردم .
  
عجب صبری خدا دارد !
 اگر من جای او بودم .
 برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
 هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
 آواره و ، دیوانه میکردم .
 
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .
 
عجب صبری خدا دارد ! 
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را 
وارونه ، بی صبرانه میکردم .
 
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
 در این دنیای پر افسانه میکردم .
 
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .
 

 عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ - امیررضا بیگدلی
شعر کلاسیک

محنت قرب زبعد افزون است

 

 والی مصر ولایت ذوالنون

آن به اسرار حقیقت مشحون

گفت در مکه مجاور بودم

در حرم حاضر و ناظر بودم

ناگه آشفته جوانی دیدم

نی جوان، سوخته جانی دیدم

لاغر و زرد شده همچو هلال

کردم از وی ز سر مهر سوال

که مگر عاشقی ای شیفته مرد

که بدین گونه شدی لاغر و زرد؟

گفت آری به سرمشور کسی است

کش چو من عاشق و رنجور بسی است

گفتمش یار به تو نزدیک است

یا چو شب روزت از او تاریک است؟

گفت در خانه اویم همه عمر

خاک کاشانه اویم همه عمر

گفتمش یکدل و یک روست ترا

یا ستمکار و جفا جوست ترا

گفت هستیم به هر شام و سحر

 به هم آمیخته چون شیر و شکر

گفتمش یار تو ای فرزانه

با تو همواره بود همخانه

سازگار تو بود در همه کار

برمراد تو بود کارگزار

لاغر و زرد شده بهر چه ای؟

تن همه درد شده بهر چه ای؟

گفت رو رو که عجب بی خبری

به کز این گونه سخن درگذری

محنت قرب ز بعد افزون است

دلم از محنت قربش خون است

هست در قرب همه بیم زوال

نیست در بعد جز امید وصال

جامی، سبحه الابرار

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ - امیررضا بیگدلی
شعر معاصر

خسته ام از این کویر

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !

قیصر امین پور از آینه های ناگهان

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ - امیررضا بیگدلی
خیشخانه

به تازگی دوست عزیز و گرامی ام آقای کورش اسدی با همکاری همسرشان سایت ادبی خیشخانه را راه اندازی کرده اند. از آنجایی که کورش از نظر من همواره کسی بوده که ادبیات و داستان نویسی برایش جدی بوده،  گشایش این سایت را به فال گرفته و امیدوارم که نشریه ادبی خیشخانه محلی باشد برای ارائه آثار بکر و جدید داستان نویسی.

خیشخانه

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ - امیررضا بیگدلی
یاد بعضی نفرات

یاد بعضی نفرات
روشنم میدارد:
اعتصام یوسف
حسن رشدیه

قوتم میبخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان

نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است.
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرأتم میبخشد
روشنم میدارد.


نیما یوشیج

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ - امیررضا بیگدلی